Sunday, September 29, 2002
تصویر هیچ واقعیتی به ذهن ما وارد نمیشه، مگر اینکه با خرواری از پیش داوریها و نیازها و خواسته های ما ترکیب شده باشه.
بعضي وقتا خيلي ساده و بي دليل، خوشحال ميشم. واقعا لذت بخشه. ولي وقتي به اين فکر ميکنم که اينا همش به خاطر يه سري فرآيندهاي شيمياييه، يه کم ميخوره تو ذوقم !
پرسيد "مثلا به نظر شما براي رفع مشکل دفع زباله هاي شيشه اي بايد چيکار کنيم ؟"
و من هم که سر کلاس يکي از دوستاي محيط زيستيم بودم و ميدونستم استادشون روي روشهاي سيستماتيک کلي تاکيد داره، گفتم "يه کار خيلي خوب اينه که منابع توليد اونها رو عوض کنيم. مثلا نوشيدنيها رو توي ظروف غير شيشه اي بريزيم، به خصوص اونهايي که ظرف يک بار مصرف دارن، مثلا دلستر !"
استاد يه جوي که خوشش اومده بود سرشو تکون داد و پرسيد "مثلا با چي جايگزينش کنيم ؟"
گفتم "مثلا تو بطري پلاستيکي"، و يکي ديگه هم مغوا رو پيشنهاد کرد.
استاد يه جوري که انگار بهش بر خورده باشه، بهم گفت "پلاستيک که خودش بدتر از شيشس !"
بهش گفتم اين ديگه به من مربوط نميشه، چون صورت سوال اين بود که چطوري با مشکل زباله هاي شيشه اي کنار بيايم، نه اينکه چطوري با مشکل زباله هاي شيشه اي و پلاستيکي کنار بيايم، من هم جواب سوال اون رو دادم؛ وگرنه اگه قرار به اون باشه انقدر چيزها به هم پيوستن که آدم بايد براي جواب دادن به سوال اون، مسايل اجتماعي و سياسي رو هم بکشه وسط ! و يه دفعه اي سوال اون استاد تبديل ميشه به اينکه "کلا بايد چيکار کنيم ؟"

ولي به نظر من اولين چيزي که بايد درست بشه اين آلودگي هواس ...
این عکس رو چند وقت پیش درست کرده بودم. خیلی ازش خوشم میاد و الان یه نسخه ی بزرگش رو قاب کردم و زدم بالای میز کارم :



ایده ی اون متعلق به یه نقاشیه، که متاسفانه اسم هنرمندش یادم نمیاد. از نقاشیش خیلی خوشم اومد، میخواستم برای خودم تهیه کنمش، بعد دیدم که اجراش به اندازه ی کافی راضیم نمیکنه. برای همین هم خودم اونو درست کردم. ایده خیلی عالیه، خیلی.

یکی از فمینیست های معروف میگفت : هیچکس زن به دنیا نمیاد، زن میشه.
چیزی که معمولا به عنوان "زن" میشناسیم، یعنی مجموعه ای از صفات درجه دوم و پایینتر، چیزهایی هستن که از نظر اونها در ذات افراد وجود نداره، بلکه بعد از تولد بر اثر تاثیر محیط، جنس مونث به چنان شکلی تبدیل میشه (=زن میشه).
دیروز که دانشکده بودم دیدم که بیشتر از نصف بچه هایی که تو سایت دارن با اینترنت کار میکنن سرگرم وبلاگا هستن ...
یه سری عکس که به نظر من جالب اومد (:













راستی یه چیزی. اگه آدم برای یه عکسی بنویسه "بدون شرح"، این خودش یه جور شرح دادن نیست ؟
یه بار تو این فکر بودم که وقتی کاری برای موزه فرستادم، اسمش رو بذارم "بدون عنوان". نه اینکه عنوان نداشته باشه، عنوان داشته باشه و اون عنوان "بدون عنوان" باشه. اونوقت ببینم چطوری میخوان بنویسنش. شاید اونطوری باعث بشه سعی کنن تو اسما از کوتیشن مارک استفاده کنن.
Saturday, September 28, 2002
چرا آدما انقدر شعور اجتماعیشون پایینه !
امروز رفته بودم بوفه، و منتظر بودم دو سه نفر که جلوتر از من بودن خریدشون رو بکنن و نوبت برسه به من. یه کم بین من و نفر جلوییم فاصله بود، یعنی خودمو نچسبونده بودم بهش ! بعد یه نفر خیلی جدی اومد و بین من و اون وایساد و جلوتر از من چایی گرفت. مسئله انقدر برای من عجیب بود که احساس میکردم متوجه نشدم، وگرنه حتما یه چیز خیلی تند بهش میگفتم. تازه، اون تنها کسی نبود که این کارو کرد.
آدم انتظار داره حداقل تو محیط دانشگاه از این خبرا نباشه. خجالت آوره.
دیشب انقدر درباره ی قهوه چیز خوندم و نوشتم که شب بدخواب شدم !
دیدین دیگه وبلاگم تبلیغ نداره ؟ <:
این کار رو از طریق یه کلک جالب انجام دادم که اون رو تو وبلاگ کامپیوترستان نوشته بود.
Friday, September 27, 2002
قهوه اسپرسو

يکي از انواع قوه ست، مثل قهوه فرانسه، قوه ترک و ...
معمولا دانه هاي قهوه اي که قراره براي اسپرسو استفاده بشه بيشتر تفت داده ميشن و بيشتر آسياب ميشن. سه درجه براي آسياب شدن قهوه وجود داره (کم، متوسط، زياد) که هرکدوم براي نوع خاصي از قهوه استفاده ميشه.
قهوه ي اسپرسو به مقدار مشخص شده روي فيلتر مخصوص اسپرسو، که ريزتر از فيلترهاي ديگه ست، قرار ميگيره، و آبي که يه مقدار تا نقطه ي جوش فاصله داره روش ريخته ميشه، و تحت فشار 9 اتمسفر، شيره ي قهوه از اون کشيده ميشه. قهوه ي اسپرسو "بايد" در مدت بيست تا سي ثانيه آماده بشه، در غير اين صورت به معني نامناسب بودن يکي از وسايل، و در نهايت نامناسب بودن محصول نهاييه. يکي از فاکتورهاي سنجش درستي قهوه ي اسپرسو، زمان درست شدنشه.
قهوه اسپرسو سخت تر از انواع ديگه درست ميشه و نياز به دقت و مهارت بيشتري داره. در عين حال سريع ترين قهوه ست، و اسمش هم به همين خاطر انتخاب شده (=express) .
اون رو در فنجان کوچک سرو ميکنن، و سنگين تر از انواع ديگه ي قهوه ست. البته از نظر مقدار کلي کافئين فرق چنداني با قهوه هاي ديگه (مثلا فرانسه) نداره، ولي نسبت کافئين به حجم بالاتري داره و زودتر اثر ميکنه.
يه فنجان کوچک اسپرسو، حدود 100 تا 120 ميليگرم کافئين داره، که به اندازه ي يک فنجان بزرگ قهوه ي فرانسه، دو فنجان قهوه ي آماده (مثل نسکافه)، حدود چهار ليوان چاي، دو شيشه پپسي، سه شيشه کوکا، و يا سه تا پنج قالب شکلات است. البته يادتون باشه که کافئين قهوه بسيار سريعتر از شکلات و چاي جذب ميشه و اثر ميکنه.


انواع قهوه اسپرسو :

Caffe Latte
latte در ايتاليايي به معني شيره. در اين نوع قهوه، به اسپرسو شير گرمِ بدون کف اضافه ميشه.

Cappuccino
کاپوچينو، اسپرسوييه که با شير، و کف شير همراهه. ميشه گفت لاته ايه که کف شير هم داره.
اگه تو کافي شاپ هاي خودمون ميخواين سفارشش بدين مطمئن بشين که کاپوچينوي آماده براتون تو آب جوش نميريزن و خودشون دستگاه دارن، چون اون آماده ها به نظر من فرق زيادي با شير کاکائو ندارن. در عين حال اگه ميخواين از اون آماده ها براي خودتون درست کنين، اول با مقدار خيلي کمي آب مخلوطشون کنين و اونقدر اون رو بزنين تا کف کنه، اونوقت مقدار کافي آب بهش اضافه کنين. اينطوري خيلي خوش طعم تر ميشه.

Americano
اسپرسويي که با آب گرم به نسبت مساوي رقيق شده.

Hammerhead
اسپرسوييه که در فنجان بزرگ ريخته ميشه، و باقي فنجان با قهوه ي ترک پر ميشه.

Mocha
اسپرسو يا لاته که به اونها شکلات اضافه شده. من ترکيب قهوه و شکلات رو به شدت پيشنهاد ميکنم.
قهوه موکا تعريف زياد مشخصي نداره، و اگه قصد دارين جايي موکا سفارش بدين، حتما ازشون بپرسين که از نظر اونها موکا چيه، چون ممکنه با اوني که انتظار دارين خيلي فرق کنه. تو ايران به قهوه ي خاصي که اگه اشتباه نکنم به سبک قهوه ترک درست ميشه هم موکا گفته ميشه، که هيچ ربطي به اسپرسو نداره.

Espresso Con Panna
اسپرسو با خامه
در اين قهوه از خامه ي زده شده استفاده ميشه. اگه ميخواين تو خونه چنين چيزي درست کنين، يکي از راحت ترين راه هاش استفاده از خامه هاي مخصوص اين کاره که آمادش به صورت اسپري وجود داره و جديدا تو سوپرمارکت ها زياد شده و حدوداي 2500 قيمتشه. دستگاه درست کردن اين خامه براي اسپرسو هم وجود داره، ولي تا جايي که من ميدونم اسپري هاي آماده تو همه جاي دنيا داره جايگزين اون ميشه.

Double
وقتي اين رو اول هرکدوم از قهوه هاي اسپرسو اضافه ميکنن، به اين معنيه که دو وعده اسپرسو قراره براتون بيارن. البته شايد فکر کنين نياز به توضيح نداشته باشه، ولي نکته ي مهم اينه که هر بار که دستگاه اسپرسو کار ميکنه تنها يک وعده اسپرسو بايد درست کنه، نه بيشتر. يعني اگه سه فنجان اسپرسو ميخواين، بايد سه بار دستگاه رو راه بندازين و باهاش قهوه ها رو در سه مرحله درست کنين. در مورد اسپرسوي دوبل هم اين قاعده برقراره.
مراقب باشيد که نبايد زياد از حد قهوه مصرف کرد. اين مقدار به فيزيک بدنتون و ساير چيزهايي که ميخورين و شرايط زمانيتون بستگي داره. در هر صورت يادتون باشه که اسپرسو خيلي قويه.

Ristretto
اسپرسوييه که با مقدار کمتري آب (حدود 60%) درست ميشه.

Lungo
فکر ميکنم يه جوري معادل long انگليسي باشه. دو برابر آب استفاده ميشه و مدت زمان درست شدنش رو هم طولاني تر ميکنن. طولانيتر شدنش باعث ميشه که با وجود بيشتر بودن آب، قهوه ي تلخ تر بشه.

Cafe Macchiato
يه فرقايي با قهوه لاته داره، ولي من که فرقشو نميفهمم ! شما فرض کنين همونه ...

Dry
اسپرسو همراه با کف شير. فرقش با کاپوچينو اينه که توش شير ريخته نميشه.

تو فکرم يه وبلاگ تخخصي قوه درست کنم. جالب ميشه، نه ؟ (:
فعلا يه سري اطلاعات جالب در مورد قهوه :

- حدودا بيست ميليون نفر در مشاغل مرتبط با قهوه کار ميکنند.
- قهوه بعد از نفت، بزرگترين تجارت جهان است !
- بزرگترين توليد کننده ي قهوه برزيل است.
- درآمد حاصل از صادرات قهوه ي سبز حدود بيست بيليون دلار است.
- قهوه ي سياه تقريبا کالري ندارد (کمتر از يک کيلو کالري).
- يک درخت قهوه ي خوب ميتواند سالي يک کيلو گرم قهوه توليد کند.
- احتمالا قديميترين ناحيه اي که مردمش قهوه مصرف ميکردند خاورميانه بوده است.


ماده ي اصلي و شاخص قهوه، کافئينه. کافئين محدود به قهوه نميشه، چاي، پپسي ، کوکا، شکلات و بعضي مواد ديگه هم کافئين دارن. کافئين چاي، که اصطلاحا بهش تئين هم ميگن، ديرجذب تر از کافئين قهوه ست.
کافئين يک فنجان قهوه : 70 تا 150 ميلي گرم
کافئين يک فنجان چاي : 30 تا 70 ميلي گرم
کافئين يک شيشه نوشابه (فقط کافئين دارها) : 40 تا 60 ميلي گرم
کافئين يک قالب استاندارد شکلات : 20 تا 40 ميلي گرم
کافئين قرص هاي ضد خواب : 100 ميلي گرم


بعضي از خصوصيات کافئين، که خصوصيات قهوه هم هست :

- کافئين ماده ايست مدر (= جيش زياد کن).
- کافئين اعتياد آور است، و از اين نظر عملکردش مثل کوکائين و هرويين است (نحوه ي ايجاد اعتياد در موارد اعتياد آور فرق ميکند).
- يه موسسه ي تحقيقاتي اعلام کرده است که ميزان خودکشي بين قهوه خورها کمتر از بقيه ست !
- کافئين بعضي از سردردها را از بين ميبرد.
- کافئين باعث ترشح آدرنالين در بدن ميشود، که نتيجه ي آن :
- مردمک چشم گشادتر ميشود.
- بالنهاي ششها بزرگتر ميشوند.
- قلب سريعتر کار ميکند.
- فشار خون بالا ميرود.
- سهم خون عضلات بيشتر ميشود.
- در صورت زخمي بودن، خونريزي کمتر ميشود (آدرنالين چيکارا که نميکنه !)
- قند بيشتري در بدن آزاد ميشود، و در نتيجه فرد انرژي بيشتري پيدا ميکند.
- ماهيچه ها تحريک ميشوند و آماده براي فعاليت.
- ترشح آدرنالين نکته ي منفي اي هم دارد، و آن اين است که بعد از گذشت زمان از بين ميرود، و بعد از آن فرد دچار خستگي و افسردگي ميشود. نکته ي مهم اين است که اگر فرد سعي کند با مصرف دوباره ي کافئين و از طريق ترشح دوباره ي آدرنالين، اين مشکل را برطرف کند، دچار خستگي و افسردگي بيشتري در آينده ميشود، و اين روند ميتواند باعث اعتياد او شود.
- مصرف زياد کافئين در طولاني مدت باعث کم خوابي و سبک شدن خواب ميشود.
- کافئين داراي ماده ايست که ميتواند قسمت خاصي از مغز را تحت تاثير قرار دهد، و باعث ايجاد احساس لذت شود. اين ماده در هروئين هم وجود دارد !
- کافئين در بدن نيمه عمر 6 ساعت دارد.
- مواد کافئيني ضد سرطان هستن و کلسترول رو کم ميکنن (؟)

هرکسي يه سري سوالاي اساسي تو زندگيش داره که معمولا تو اوقات فراقت داره باهاشون دست و پنجه نرم ميکنه و معمولا هم به نتيجه اي نميرسه.
يکي از اين سوالا که براي من مطرحه، و واقعا هم مطرحه، اينه که چقدر بايد تو زندگيم به مسايل رمانتيک توجه کنم !
جدي ميگم، اين براي من يه سوال جنجال برانگيز و حل نشدس. چيکار بايد بکنم، نميدونم. يه چيز مهم اينه که دوست دارم به جز بعضي مسايل، کمي متعادل باشم، و روابط رمانتيک حاضر نيستن اين شرط من رو قبول کنن، يعني ميگن يا هيچي، يا همه چي. حالا بايد چيکار کرد، من نميدونم. فقط نگرانم بيخيالش بشم و پسفردا که پير شدم و ديگه ازم حسابي گذشت، ببينم که اشتباه کردم.
يه چيز جالب اينه که اگه من الان بيام و بگم که بعضي از وبلاگا آشغال و مزخرف و توخالي هستن، هيچکس بهش بر نميخوره !!
زمان-گرفتاري براي من مشکل بزرگيه.
همه چيز يه جوري ساخته شده که انگار زمان نبايد وجود داشته باشه، در حالي که وجود داره (منظورم قالب ذهني زمانه).
مثلا من الان چيزي رو باور دارم، يا احساسي دارم. اين چيز مسلما متعلق به الانه. ديگران زماني اين باور يا احساس رو جدي و واقعي ميدونن، که مستقل از زمان ثابت باشه؛ در حالي که من الان ميتونم حالتي رو داشته باشم، و بعدا حالت ديگه اي رو، و هرکدوم در زمان خودشون جدي و واقعي باشن.
ولي اين رو از من قبول نميکنن. براي همين هم يه راه حل اينه که آدم حالت هاش رو آشکار نکنه، تا بعدا که تغيير کرد متهم نشه.
الان تو قسمت هنري بي بي سي فارسي یه نوشته ديدم که يه نمايشگاه هپنينگ آرت تو گالري برگ رو داره معرفي ميکنه !
خوبه ديگه، گالري برگ چيکارا که نميکنه. فکر کنم ميخواد حسابي اسم در کنه. من که خبر نداشتم، و ممکن هم هست از دست داده باشمش. در هر صورت فردا يه سر ميرم دانشکده براي مدرکم، و يه سر و گوشي هم اونجا آب ميدم.
اين هم يه عکس از اين نمايشگاه که توي بي بي سي اومده بود :


یه سایت جالب دیدم به نام سرشار، که توش تعدادی عکس بسیار قشنگ از ایران وجود داشت. بعضی از عکساش رو اینجا کپی میکنم :



Thursday, September 26, 2002
الان يه دوش گرفتم و اومدم يه کم وبلاگ گردي کردم. بينشون به وبلاگي به نام لامپ هم سر زدم. جايي تو اين وبلاگ خوندم که ايراد گرفته بود که ماها (يعني ايرانيها) عادت کرديم که هر اشکالي پيش مياد بندازيم گردن دولت. خوب، به نظر من همچين هم اشتباه نميکنه، کلا همه هميشه دنبال مقصر هستن، و هر زماني هم کسي به عنوان مقصر مد ميشه. در ادامه به عنوان مثال به چيزي اشاره کرده بود که به نظر من خيلي اشتباهه :

يکي از مثالهاي جالبي که مي‌شه آورد اينه که مامان و باباي کسايي که مي‌رن دانشگاه دائم اين جمله رو تکرار مي‌کنن که «چرا دولت براي فارغ التحصيلان دانشگاه امکانات کاري فراهم نمي‌کنه؟» به جاي اينکه مثلا بگن «چرا مجلس براي جذب سرمايه‌هاي خارجي و کم کردن بيکاري عمومي در جامعه قانوني وضع نمي‌کنه.» که تازه اين هم زياد قابل قبول نيست. اولا اون فرزند عزيز اگه جربزه کار کردن داشته باشه مي‌ره کار مي‌کنه. هيچ کسي تو آمريکا انتظار نداره که تا از دانشگاه فارغ التحصيل شد بايد يه کاري متناسب با اون رشته‌اي که خونده پيدا کنه و هيچ کسي هم وظيفه نداره براي اون شخص اون جور کاري رو که اون دوست داره فراهم کنه. شايد اکبر آقا رشته «تشخيص نيم عمر عناصر نيمه متزلزل در رشته‌هاي پود شورتهاي مامان‌دوز شاهزاده‌هاي قاجار» خونده باشه!

به نظر من خيلي اشتباهه. دانشگاه هاي ما دولتي هستن و با هزينه ي کشور اداره ميشن، پس بايد چيزهايي توشون درس داده بشه که به درد کشور ميخوره، نه چيزي مثل «تشخيص نيم عمر عناصر نيمه متزلزل در رشته‌هاي پود شورتهاي مامان‌دوز شاهزاده‌هاي قاجار». به عبارت ديگه، اگر کشور ما چنين رشته اي بذاره، کسي اون رشته رو تموم کنه، و کاري مطابق رشتش نداشته باشه، مقصر پيش از هر کس دولته. همينطور در مورد رشته هاي ديگه. کاملا مشخصه که کشور ما به چند متخصص در چه رشته هايي احتياج داره، حالا اگه دولت بياد و دوازده برابر اون نياز متخصص تربيت کنه، مقصر بيکاري اونها چيه ؟ کسي مثل من و شما که نميتونه حسابهاي کلان کشوري بکنه و بر اساس اون رشتشو انتخاب کنه، اين وظيفه اي دولته، دولتي که داره با اين کارش هم سرمايه ي کشور رو از بين ميبره، و هم وقت خيلي از دانشجوها رو تلف ميکنه. اونوقت اون موجود احمق مياد و تو نطق تبليغاتيش ميگه که بايد انقدر دانشگاه بزنيم که همه ي ديپلمه ها بتونن برن دانشگاه ! آخه يعني چي !
شمايي که ميگه اگه آدم جربزه داشته باشه ميتونه کار پيدا کنه، ميدونين که الان اگه يه فارغ التحصيل دانشگاه واقعا بخواد تو رشته ي خودش کار کنه چي ميشه ؟ بعد از مدتي که بتونه جربزانانه کاري پيدا کنه، حقوقي ميگيره که باهاش به هيچ جا نميرسه. اين در حاليه که اگه چهار يا پنج سال وقتش رو به جاي دانشگاه رفته بود بازار شاگردي کرده بود وضع بهتري به هم ميزد. در عين حال کشور ما به متخصص بيشتر از بازاري و دلال احتياج داره، و اين تناقض نشون دهنده ي وجود اشکال در ساختارهاست، که بيشترين تقصير اون به عهده ي دولته.
امروز که رفتم کوه يه کيسه هم بهمون دادن، و من و دوتا دوستم اون رو پر آشغال کرديم و برگردونديم. وقتي بتريها و لوازم ديگراني رو که خورده بودن و انداخته بودنشون توي کوه جمع ميکردم، تنها چيزي که کارم رو برام معني ميکرد اين جمله ي گاندي بود :
You must be the change you wish to see in the world
دو سه نفر از من ايراد گرفتن که تو نوشته هام غلط چاپي زياد هست. خوب طبيعيه، من عمريه عادت دارم بنويسم و يه سري از بهترين اديتورها بيان نوشته هام رو آماده ي چاپ کنن، در حالي که الان شما ميتونين مستقيما از اونها استفاده کنين (;
از شوخي گذشته، من موقع نوشتن حواسم به چيزايي که مينويسم، و چون نوشته هام رو دوره نميکنم، توشون ميتونه غلطهاي چاپي (!) يا حتا نگارشي وجود داشته باشه. اينها رو بذارين به حساب سبک نوشتن من، که سريع و هيجانيه. اينجا يه مجله يا روزنامه نيست که غلط حروفچيني فاجعه باشه، اينجا يه دفتر يادداشت کوچيک و کم تيراژه. من نميدونم تو اين تارک دنيا (وبلاگم) کسي مطالبم رو خوب ميخونه و متوجه منظورم هم ميشه، يا فقط بعضيها ايرادها رو پيدا ميکنن. سخت نگیرین ...
چند روز پيش مدير مسئول يه مجله ي جديد دانشگاه قديمم بهم زنگ زد و ازم خواست که باهاشون همکاري کنم. من هم گفتم که "باشه، براتون مقاله ميفرستم"، ولي پيشنهاد کرد دبير بشم، و من هم با قاطعيت تمام رد کردم !! (مثل تو فيلما)
از مجله ي قبليمون هم استعفا داده بودم، و قرار شد که يه شماره ي ديگه هم همکاري کنم تا يه نفر به جام پيدا بشه (که ميدونم نميشه، نويسنده نداريم، چه برسه به دبير سرويس !).
متاسفانه همشون زور زيادي زدن بودن. مجله ها رو ميگم. دانشگاهمون لياقت اون هم زور زدن ماها رو نداشت. من مثلا دبير سرويس انديشه بودم. يه مقاله به اسم خودم مينوشتم، دوتا به اسم مستعار، يکي هم از يه جايي ميرسيد. اين ميشد سرويس انديشه ! کار من هم تموم نميشد، صفحه بندي هم با من بود !!
آخرش چي ؟ هيچي.

متاسفانه يه تغيير بد تو اين دو سه سال به وجود اومده. اون قديما وقتي يه شماره ي مجله رو در مياورديم و ميبرديم براي فروش، همش "ذوب" ميشد و دو سه روزه تموم ميشد، ولي الان ... بچه ها ميرن و ميان، و خيليهاشون حتا يه نگاه هم به مجله ها نميندازن !
چرا انقدر بي تفاوت شدن ؟
Wednesday, September 25, 2002
این Blogspot تو اون بنری که بالای وبلاگ من گذشته، هر جلف بازی ای که دلش میخواد در میاره، اصلا هم فکر نمیکنه اون چیزایی که اونجا میذاره رنگش به رنگ وبلاگ من میخوره یا نه ! یه هارمونی ای چیزی ...
این ماییم که داریم این واقعیتای لعنتی رو معنی میکنیم، پس چرا انقدر خودت رو برای این معنیای خودساخته ناراحت میکنی ؟!
روي اون آگهي ترحيم نوشته بود بانو فلاني، و پايينش نوشته بود، همسر بهماني. در حالي که روي آگهي ترحيم هيچ مردي نمينويسن همسر فلان زن.
علتش هم کاملا مشخصه. به اين خاطر که زن در ديدگاه سنتي جنس دومه. زن وابسته به مرده، و هويتش هم از طريق اون ايجاد ميشه، در حالي که مرد متکي به خودشه. براي همين هم براي معرفي اون زن ميگن که همسر فلان مرده، در حالي که عکسش انجام نميشه.
به همين خاطره که تو دينشون هم بالاترين بزرگداشت زن اينه که ميگن "مرد از دامان زن به معراج ميره"، که اين هم باز به همين معنيه؛ ارزندگي زن وابسته به مرده، اوج ارزندگي اون زن اينه که بتونه مردي رو به فلان مقام برسونه، در حالي که مرد به خودي خود و مستقيم ميتونه ارزندگي داشته باشه.

روي اون آگهي ترحيم عکس زن رو ننداخته بودن، در حالي که روي آگهي ترحيم مردا عکسشون هست. از اين بالاتر، روي آگهيهاي دونفره (مال يه زن و مرد که همزمان مردن) عکس مرد هست، و به جاي عکس زن يه گل ميذارن. چرا ؟ به اين خاطر که ديدنِ زنان منحصر به مالکينشون هست ؟
اين حتا در مورد اسم هم هست. حتا نميخوان اسم زنشون رو هم بقيه بدونن. مرده بلند صدا ميزنه "ممد!!"، در حالي که همه ميدونن، خودش ميدونه، و بقيه هم ميدونن که خودش ميدونه، که ممد آقا الان مدرسه ست. زنش در حالي که پرده رو پيچيده دور سرش، از پنجره مياد بيرون و ميگه "بله آقا ؟".
ازدواج تو اين سيستم سنتي چيه ؟
مالکيت.
تعارف که نداريم. ازدواج در سيستم سنتي يعني اينکه مرد مالک زن شد. مثل وقتي که ميره مغازه و جنسي رو ميخره. مالک زن شده، و اگر هم زماني پشيمون بشه ميتونه با پرداخت مبلغي، اون رو بندازه دور، در حالي که اون زن اگه خودش رو پاره پاره کنه هم نميتونه از دستش خلاص بشه (در حالت معمولي).

بکارت يعني چي ؟
مالکيت تاريخي.
وقتي مرد مالک اکنون و آينده ي زن شد، هوسش تموم نميشه، و دلش ميخواد مالک گذشته ي اون هم باشه. براي همين نميخواد حتا در گذشته هم کسي مالکيتي هرچند جزئي در مورد زنش داشته باشه (مثل همه ي ما که وقتي چيزي ميخريم دوست داريم نو باشه، و اگه موقع خريد تو مغازه متوجه بشيم که چيزي آکبند نيست، هرچند استفاده شده نباشه، اونو نميخريم)؛ براي همين هم مرد سنتي دلش ميخواد موقع ازدواج علاوه بر مالک شدن آينده و اکنون زن، گذشتش رو هم مالک بشه، يعني با کسي که باکره هست ازدواج کنه.

اين موجود مرد سنتي بود.
ولي اشتباه نکنيم، مرد سنتي يه موجود پليد نيست، چون اون هم مثل من و شما نميتونه از سيستمي که توش وجود داره جدا بشه. ما قسمت بزرگي از کارهامون رو سيستم تعيين ميکنه. تو سيستم سنتي اي که مرد سنتي زندگي ميکنه، تقريبا نميتونه جز اين باشه. مرد سنتي وقتي زنش رو کتک ميزنه که فلان روز با لباس ناجور رفته خريد و بقال محل ديدش زده، تا حدي داره مطابق ميل خودش عمل ميکنه، و تا حدي هم مطابق ديکته ي سيستم.

زن سنتي چي ؟
آيا زن سنتي موجودي مظلومه که بايد براش دل بسوزونيم ؟
نه. زن سنتي موجوديه که اين سيستم رو پذيرفته و اون رو ارزش ميدونه. زن سنتي ممکنه از کتک خوردن خوشش نياد، ولي وقتي اون کتک رو خورد، از جهتي خوشحال ميشه، چون احساس ميکنه مردش براي اهميت قايله، و اگه مردش به خاطر اون واقعه واکنشي نشون نميداد، اين رو به بي تفاوتي اون مرد نسبت ميداد و ناراحت ميشد.
زن سنتي موجود پستيه، که دوست داره پست باشه، چاره اي نداره جز اين که پست باشه، و پست بودن رو ارزش ميدونه.
نميدونم انيشتين بود يا يکي ديگه، که کاملا با من موافق بود که ...
چيزي که خيليها اسمش رو فکر کردن ميذارن، چيزي نيست جز مرتب کردن پيش باورهاشون.
بلوکهايي از اعتقاد وجود داره، که مثل بازي بچه ها با لگو، جابجا ميشه، و اسم اون رو فکر کردن ميذارن. بعضيها که انديشمندتر هستن، سعي ميکنن اين بلوکها رو زيباتر کنن. سعي ميکنن پيش باورهايي که بهشون ارائه شده رو در شکلهايي قشنگ تر و بديع تر نمايش بدن. سعي ميکنن چيزهايي که به اونها خورونده شده رو با بيان بهترين بازگو کنن، و فکر کردنشون در اين خلاصه ميشه.
ديشب حوصلم سر رفته بود، يه سري به کتابام زدم. تو يکي از کتابا يه جمله ي جالب ديدم :
سادگي وجود نداره، فقط ساده شدگي وجود داره.
Tuesday, September 24, 2002
ظاهرا تنها چيزي که قراره روند افزايش آلودگي هوا رو متوقف کنه، اشباع شدن هوا از آلودگيهاس !
من هيچوقت با فلسفه هاي زبان ميونه ي خوبي نداشتم. الان تو کتابخونم گشتم، سه تا کتاب درباره ي ويتگنشتاين داشتم، اومدم بخونم، حوصله نداشتم.
ويتگنشتاين يه جايي اشتباه خيلي خيلي بزرگي کرده. فکر ميکنم تو فلسفه ي دومش بود، ولي مطمئن نيستم. جايي که به عنوان مثال از بازي اسم ميبره (و البته ايراد کاملا کليه، نه محدود به اين مثال) اينطور ميگه که ما هيچ تعريف مشخصي براي بازي نميتونيم ارائه کنيم، و در عين حال بازي کلمه ايه که مصداقهايي داره؛ مصداق داره، ولي هيچ تعريفي نداره که همه ي اونها رو پوشش بده. خودش در اين مثالش چيزهايي که ميتونن صفت بازيها باشن رو اسم ميبره، و براي هرکدوم مثالهايي مياره از بازيهايي که اونها رو نداره، مثلا در مورد برد و باخت، بازيهاي يک نفره، مثل بازي بچه اي که توپ رو ميزنه به ديوار و ميگيرتش رو مثال ميزنه. در کل ميخواد بگه بازيها هيچ وجه مشترکي ندارن، ولي ...
اشتباه بزرگ ويتگنشتاين اينه که فکر ميکنه براي اينکه بتونيم يک مجموعه ي تعريف داشته باشيم، بايد بين اجزاي اون عملگر "و" داشته باشيم، و به طور کل فراموش کرده که ميتونيم از "يا" هم استفاده کنيم، و البته اکثر تعريفهاي ما، و بالاتر از اون، اکثر قوانين و آيين نامه ها و روابط ما، بر همين اساس تنظيم شدن. در مورد بازي هم مجموعه ي تعريف ما يه چيزي هست تو مايه هاي :
A or (B & C) or D or E or (F& G & H) or I
الکي دوست دارن مسئله رو بپيچونن !
آخرش بايد يه بار بشينم اين فلسفه هاي زباني رو بخونم سر در بيارم چيه ...
از کسايي که از زندگيشون ناراضي هستن تعجب ميکنم، از کسايي که ناراحتن، از کسايي که حرص ميخورن. من نميتونم اينطوري باشم، چون اصولا کل زندگي رو بي معني ميدونم.
ديگه موزه خيلي داره مودب ميشه !
امروز صبح که داشتم از خونه ميرفتن بيرون ديدم يه نامه ي ديگه برام فرستادن و اينيکي دعوتنامه براي شرکت در افتتاحيه ي نمايشگاه بود. خوشم اومد، دارم کم کم احساس ميکنم مهم شدم (;
اميدوارم حداقل روز افتتاحيه کسي رو بدون دعوتنامه راه ندن که من يه کم بيشتر احساساتي بشم <:
البته هرچقدر هم از اين کاراي مودبانه بکنن باز برخورداي خشک و بي ادبانشون رو فراموش نميکنم.
راستي، يادم باشه روي که رفتم اونجا برم کتابخونش هم عضو بشم !
Sunday, September 22, 2002
ديروز بالاخره يادم افتاد. تعجب ميکنم از اينکه چطور سلسله ي وقايع باعث شد چنين چيز مهمي رو فراموش کنم. منظورم يکي از مهمترين دلايل شرکتم تو اون نمايشگاه بود.
يکي از مهمترين دلايل من اين بود که بعد از شرکت در حداقل يک نمايشگاه، بتونم با استفاده از گواهي اون گالري، از کتابخونه ي موزه ي هنرهاي معاصر استفاده کنم. الان ميتونم، اين عاليه.
گواهي گالري الان روي ميز کناريمه، تو يه پوشه ي سفيدرنگ، که از خود گواهي کوچيکتره و کناراي اون کاغذ گلاسه ي قهوه اي بدترکيب ازش بيرون زده. گواهي اي که توش يه غلط نگارشي دايما داره چشمک ميزنه. ولي تمام اين مسخرگيها رو اونا مي پذيرن، از نظر اونا اين چيزا مسخره نيست، و اين عاليه. من ميتونم از اون کتابخونه استفاده کنم.
البته الان اصلا تو مود هنر نيستم. کار من هميشه دوره اي بوده. دو ماه به شدت کار ميکنم، و سه ماه ابدا طرفش نميرم. الان در دوره ي خاموشي هنريم هستم. حتا تصور اينکه بخوام طرحي بزنم باعث ميشه چندشم بشه ! اينطوري خيلي بهتره، چون باعث ميشه چيزي به اين با ارزشي (هنر) به صورت يکي از روزمرگيهاي آدم در نياد.
ميدوني فرق شخصيت هاي اون دوتا کتاب با من چيه ؟ فرق کوچيکي نيست.
فرق بزرگ من با اونا اينه که من تو دنياي درونم زندگي ميکنم، و اونها در دنياي بيرونشون. اونها روابط پيچيده اي با اطرافيانشون دارن، چون دارن سعي ميکنن به مطلوب خودشون برسن، ولي من اينطوري نيستم، چون بيشتر نيازهامو در دنياي درون خودم برطرف ميکنم، و روابط خارجيم خيلي سادن. آدماي اون دوتا داستان خيلي تو زندگيشون تغيير ايجاد ميکنن، ولي من اينطوري نيستم، من دوست دارم محيط زندگيم تا جاي ممکن آروم و کم تغيير باشه، تا بتونم تو دنياي ذهنم به اندازه ي کافي هياهو داشته باشم. اونا به دنياي خارج اميدوارن، ولي من نيستم. از وقتي يادم مياد، تونستم اين رو درک کنم که دنياي خارج ذهنم به درد من نميخوره، و چيز ديگه اي من رو راضي ميکنه، که تنها تو دنياي ذهنم پيدا ميشه. اين از اولين چيزايي بود که فهميدم، و روز به روز بهتر درکش کردم.
شايد به نظر مسخره بياد، ولي من از الان به فکر پايان نامم افتادم !
من يه موضوع جالب لازم دارم، چون ميخوام يه شاهکار از خودم به جا بذارم (البته از همون مدل شاهکارهايي که احتمالا تنها چند نفر درکش ميکنن که ممکنه هنوز به دنيا هم نيومده باشن).
امروز داشتم به اين فکر ميکردم که احتمال داره زندگي ايده آل من اين باشه که استاد دانشگاه بشم، از يه جايي تامين مالي بشم، و رو چيزهايي که دوست دارم کار کنم. اين کار رو هم احتمالا فقط ميشه تو يه کشور خارجي کرد که براي چنين چيزايي ارزش قايلن، نه اينجا که با همه چيز بازاري برخورد ميشه.
هيچوقت به خارج رفتن فکر نکرده بودم، ولي کم کم دارم به يه فکرايي مي افتم.

ولي اينا همش چرندياته، زندگي در لحظه اتفاق ميفته. "الان" زندگي من رو تشکيل ميده، همين نوشتنم توي وبلاگ بيشتر از هزارتا برنامه ي ديگه که براي آيندم ميريزم واقعي و معني دار هست.
هميشه به دو درصد حجم پر ليوان نگاه کنيد، نه به نود و هشت درصد حجم خاليش !!
ببينم، اصلا اين ليوان جادويي که انقدر حرفشو ميزنن کجاس ؟ ليواني هست ؟
هيچوقت به خوندن رمان علاقه نداشتم. هنوز هم ندارم. ولي اين دوتا رو خوندم، تا هم تجربه اي باشه، هم اينکه تو اوليش يه سري چيزاي جالبِ غير رماني گفته بود. بزرگترين ايراد رمان اينه که طرز فکر آدم رو شاعرانه (=غير استدلالي) ميکنه، و اين باعث ميشه آدم اسير احساساتش بشه، که اون هم بيشتر از هر چيز خواست و اراده ي ديگرانه. آدم تبديل ميشه به يه عروسک خيمه شب بازي.
Friday, September 20, 2002
يکي از بزرگترين مظاهر تبعيض جنسي در جوامع سنتي (مثل ايران) اينه که اگه فاجعه اي رخ بده (يعني زن و مردي با هم معاشقه کنن!!!) به مجرمين (!) به يک چشم نگاه نميشه. مرد رو شيطون يا بي قيد ميدونن، ولي زن رو خراب و بي ارزش. اگه پسري مرتکب اين جرم بزرگ بشه، طوري سرزنشش ميکنن که در بطنش نوعي ستايش هم هست، انگار دارن ميگن "آفرين که تونستي همچين کلکي به دختره بزني پدرسوخته!" و وقتي دختر رو سرزنش ميکنن، طوري برخورد ميکنن که انگار نابود شده، انگار چيزي رو از دست داده، انگار وجودش زير سوال رفته، و در نهايت اينکه انگار سرش کلاه رفته. در نهايت اينکه سکس رو "چيزي" ميدونن که از زن گرفته ميشه و به مرد داده ميشه !
چرا ؟
بازتاب اين تبعيض در اسلام اينه که جرم زن و مرد در معاشقه ي غير شرعي يکسان نيست. مجازات زن بيشتره.

آفرين به اوني که ميگفت ازدواج فحشاي قانونيست. آدما چطور ميتونن قراردادهاي خودشون رو انقدر باور کنن ؟! يه آدم معمولا بدبو مياد و چند کلمه رو ميخونه، اونوقت همه چيز زير و رو ميشه. کاري که قبلا جرم بوده، الان با ارزشه. آخه يعني چي ؟

فقط کسايي ميتونن قراردادها رو خيلي باور کنن که خارج از محدوده ي اونا ارزشي براي خودشون نداشته باشن.

نيچه ي بيچاره که خيلي درد اين چيزا رو داشت، چيز قشنگي ميگه : بعضيها اگه افسارهاشون رو از دست بدن، آخرين ارزندگيشون از بين رفته.
قتل ظالمانس ؟
نه. الزاما نه.
بعضي وقتا قتل ميتونه لطف بسيار بزرگي باشه : قتل از روي ترحم.
بعضيها هستن که بيماريهاي بي درماني دارن، و در بدترين وضعي تو تخت ميفتن و سالها رنج ميکشن، تا بميرن، در حالي که همه ميدونن که اونها زنده نميمونن. چرا بايد از کشتن اين افراد خودداري کرد، در حالي که اين بزرگترين لطفيه که ميشه بهشون کرد ؟ در حالي که اگه ميتونستن خودشون چنين کاري ميکردن ؟ در حالي که بعضيهاشون که ميتونن حرف بزنن التماس ميکنن که چنين کاري انجام بشه ؟
يه مشت احمق بي شعور با اين کار مخالفن و به اين خاطر که اسمش کشتن يک آدم زندس (چه زنده اي !) باهاش مخالفت ميکنن، و از اين طريق انساني رو "شکنجه" ميکنن.
هيچوقت نميخوام زمين گير بشم، و دلم نميخواد از زور پيري تو "بستر" بميرم. هروقت احساس کنم دارم به چنين مرحله اي نزديک ميشم و دارم قدرتم رو از دست ميدم، صبح زود بلند ميشم، کولم رو ميندازم پشتم، ميرم کوه، و ديگه بر نميگردم.

زمستون پارسال يه پيرمرده تو دارآباد مرد. نزديک آبشار، از بالا رد ميشدن، دوتا پير مرد. يکيشون رو يخا ليز ميخوره، ميفته پايين، و درجا ميميره.
بعضيها دلشون سوخته بود، در حالي که به نظر من مرگ بسيار خوبي بود. يه عمر سرزنده و قدرتمند زندگي کرده بود، هيچوقت هم به بدبختي نيفتاده بود، و بعد از گذروندن يک عمر طبيعي، وقتي هنوز سرزندگيشو داشت، بدون تحمل درد زيادي مرد.
Wednesday, September 18, 2002
اين هم يه جورشه٠ آدما نياز به سکس دارن (شايد بگين نبودنش آدم رو نميکشه، ولي همه چيز که مرگ نيست، ما در مورد زندگي صحبت ميکنيم٠ بعضي چيزها نبودنشون فاجعه هاي نامرئي به وجود مياره)٠
جامعه به ما اجازه نميده که بدون ازدواج از سکس بهره مند بشيم، در عين حال همين جامعه هم از راه هاي ديگه به ما اجازه نميده ازدواج کنيم (چون ازدواج براي جوونهايي مثل من و شما (؟) پذيرفته شده نيست و مشکلات زيادي داره، مثل محدود شدن کارهاي اجتماعي ومشلات مالي و ٠٠٠)٠
خوب، نتيجش چيه ؟ نتيجش اينه که آدما بايد کلک بزنن ديگه٠ وقتي سيستمي اينطور ديکته ميکنه، عملا داره ميگه "به من کلک بزنين"
پس چرا وقتي بهش کلک ميزنن ناراحت ميشه ؟
شايد وانمود ميکنه ناراحت شده !
يه هديه براي يکي از دوستام درست کردم که به نظرم خيلي جالب اومد و مطابق معمول کلي قربون صدقه ي خودم رفتم (:
يه مکعب تو خالي سه سانت در سه سانت و باز هم در سه سانته، از چوب راش، که هيچ چيز ديگه اي نداره٠ همين٠
همين ديگه، منتظرين چي بگم ؟
خوب، وقتي تکون ميخوره يه چيزي توش جابجا ميشه، و از صداي تلق تلقش ميشه فهميد که يه چيزي توش هست٠ اتفاقا اصل چيزي که ميخواستم هديه بدم همونيه که توشه، ولي هيچ راه ورودي به توي مکعب وجود نداره، و اگه دريافت کننده ي هديه بخواد اون چيز رو ببينه، بايد مکعب رو بشکنه، و اين هم به معني نابودي هديه س٠
در اصل هديه ي من به اون چيزي که دلم نميخواد بدونه چيه٠ فقط دلم ميخواد اونو بهش داده باشم، و اون هم گرفته باشه، ولي ندونه چيه٠ اگر هم بخواد بدونه چيه (يعني مکعب رو بشکنه) برخلاف خواست و ايده ي من عمل کرده، و در اصل چيزي رو که ميبينه اوني نيست که من ميخوام٠ چيزي که من در نظر داشتم اون چيزه، در حالتي که ديده نشه٠

راستي، ميشه اونو گذشت تو X-Ray ؟!
اين يه برخورد کاملا غير هنريه ! اميدوارم نشه، يا اگه ميشه به نظرش نرسه، يا اگه به نظرش ميرسه جايي براي اين کار پيدا نکنه٠
الان ديدم که چند جا صحبت از اين بود که دولت داره با بعضي سايتهاي اينترنتي برخورد ميکنه و چيزاي ديگه٠ بعضيها دارن سعي ميکنن مسئله رو از طريق قانوني بررسي کنن و ببينن که قانون چنين اجازه اي رو ميده يا نه٠
دلشون خوشه٠ کسي که قدرت داشته باشه، هرکاري که بخواد ميکنه، و هيچ نيازي هم به قانون نداره٠ در واقع قانون ابزار دستش هم هست، کاري ميکنه که زورگويي اون شکل موجهي پيدا کنه٠
اين مسئله هم حل نشدنيه٠ هميشه بعضيها قدرتمندتر هستن، و اعمال زور ميکنن٠ نه به سيستم حکومتي ربط داره نه به فرهنگ و نه چيز ديگه٠ تنها قانوني که اصالت داره : قانون جنگل٠
يه چيز خيلي جالب اينه که هيچوقت مخاطب ها برداشت درستي از حرفاي ادم ندارن٠
تا حالا فکر کردين که اگه خودخواهي رو از ما آدما (يا اصلا از هر موجود زنده اي) بگيرن، چي ميشه ؟
وقتي مريض ميشيم و شروع ميکنيم به مداوا، داريم سعي ميکنيم تعداد بسيار بسيار زياي موجود ميکروسکوپي که دارن سعي ميکنن تو بدن ما به زندگيشون ادامه بدن رو قتل عام کنيم، يعني زندگي خودمون رو به اونها ترجيح داديم : خودخواهي !
وقتي روز چند بار غذا ميخوريم، از تکه ها بدن جانوران کشته شده اي استفاده ميکنيم که صرفا براي سير شدن ما کشته شدن، يعني زندگي خودمون رو به زندگي اونها ترجيح داديم : خودخواهي !
وقتي به کسي ابراز علاقه ميکنيم : خودخواهي !
وقتي براي کسي کاري انجام ميديم هم خودآگاه يا ناخودآگاه به خاطر جبران شدنش اين کار رو ميکنيم٠ مثلا شايد وقتي که اون روز دسته کليد اونو پيدا کردم و بري اينکه بدمش بهش کلي دنبالش دويدم، به اين فکر نکردم که اون يه روزي جبرانش ميکنه، ولي در ناخودآگاهم اينطور گذشته که من بايد اين کار رو بکنم، تا بقيه هم اين کار رو در مورد من بکنن٠ يعني يه جوري مسئله رو به خودم برميگردونم : خودخواهي٠
توجه کردين که تمام اديان بدون استثنا از طريق حس خودخواهي افراد رو وادار به انجام کارها ميکنن ؟ مثلا براي اينکه طرف رو وادار به انجام فلان کار کنن، يا ميگن که انجامش باعث ميشه که بري بهشت، يا ميگن انجام ندادنش باعث ميشه بري جهنم٠ يه کاري ميکنن که همه چيز به خود طرف برگرده، و اون هم بتونه از طريق سنجش خودخواهانه مسير زندگيشون انتخاب کنه٠ مکاتب سکولار هم معمولا همين کار رو ميکنن٠ يعني اگه مکتبي مسايل رو به "خود" برنگردونه اون رو ناقص ميدونن٠ مثلا ميگه که فرد جزئي از جمعه، پس اگه تو اون کار رو بکني، بقيه هم کار تو رو ميکنن و تو سود ميبيني٠

همه ي زندگي ما رو خودخواهي شکل داده ؟
به نظرم مياد يکي از مهمترين و گسترده ترين و زيربنايي ترين و هميشگي ترين اجزاي هستي، بي عدالتيه٠ اصلا شايد درستش هم همين باشه !
يکي از من پرسيد که چرا فکر ميکنم الهي قمشه اي احمقه٠ علتش اينه که تو ساعتها حرف زدن اين فرد هيچ چيز با معنايي وجود نداره، و تنها سعي ميکنه با فن سخنوري افراد رو جذب خودش کنه٠ يه موجود توخالي و حقه بازه٠
البته شايد بشه به طور کلي گفت که آدم حسابي ها هيچوقت طرفدارهاي زيادي پيدا نميکن، اگر هم بکنن معمولا باعث تحريف انديشه هاشون ميشه٠ جمع خيلي چيز وحشتناکيه، نميدونم چرا "کل" هميشه پيوندي ناگسستني با پليدي و نابودي داره٠
اشتباه شد ٠٠٠ يه وبلاگ معرفي کرده بودم که توش قيمت قطعات ميزنه، و يادم رفته بود لينکش رو بدم :
http://800.persianblog.com/
جالبه !
ديروز دانشکده ي جديدم بودم و يه سري اطلاعات گرفتم٠ کلا بايد ٣٨ واحد بگذرونيم، که ٤ واحدش پايان نامس، که ميمونه ٣٤ واحد٠ حالا نکته ي جالب اينه که تمام درساي ما بدون استثنا ٣ واحدي ان !!!!
عجب هوايي شده !!
داريم تو دود شنا ميکنيم، هيچکس هم به روي خودش نمياره ! اين فاجعس ! خيلي آلودس، خيلي ٠٠٠
Sunday, September 15, 2002
يه جرقه زد، و تصميم گرفتم مطلبي در مورد يه مسئله ي خاص بنويسم. با اين حال، هنوز کتابي رو که داشتم ميخوندم دستم بود و به طرف کامپيوتر نيومده بودم، که يه حس آني و قوي ديگه، مثل آبي روي آتيش، در برابرم قرار گرفت، و اجازه ي چنين کاري به من نداد. الان که هنوز يک دقيقه از اون موقع نميگذره حتا يادم نمياد در مورد چه چيزي ميخواستم بنويسم که چنان شوقي قوي، و البته زودگذر به من داد. نميدونم چيه که باعث ميشه آدم بنويسه، يا ننويسه، يا اگه مينويسه چي مينويسه. همينطور در مورد فکر. چه چيزيه که تعيين ميکنه آدم به چي فکر کنه و به چي نکنه ؟ ما براي فکرمون اصالت زيادي قايليم، در حالي که بعضي کشفيات مزاحم به ما نشون ميدن که اين خبرا هم نيست. ايده هايي که هميشه فکر ميکرديم به خودمون تعلق دارن، تو زرد از آب در ميان و ميبينيم که فقط آينه اي بوديم براي يک تصوير بيروني، در حالي که فکر ميکرديم تصوير به خودمون تعلق داره. همه ي اينها به يه چيز ختم ميشه، روانشناسي !
نه، من علاقه اي به روانشناسي ندارم، برعکس اون رو يکي از بزرگترين جاهايي ميدونم که پيش داوريها رو به اون ميرسونن و همه رو مسخره ميکنن. منظور من از روانشناسي چيزي بود شبيه اوني که هيوم ميگه، و چند دقيقه پيش يادش افتادم. چند دقيقه پيش، موقعي بود که بعد از نابودي هوس اوليه، تصميم گرفتم در مورد خود واقعه بنويسم. همين الان از زمان شروع نوشتنم چند دقيقه اي ميگذره، براي شما کمتر.
هيچوقت عملکردهاي يه کامپيوتر رو "فکر" کردن نميدونيم، چون ميدونيم که چيزي از خودش نداره. ولي خودمون چي ؟ ما واقعا چيزي از خودمون داريم ؟ يا فقط احساس ميکنيم اينطوره ؟ ما هم يه کامپيوتريم ؟ کامپيوتر فکر ميکنه شعور داره ؟ شعور چيه ؟ اصلا بودن چيه ؟!

بگذريم، زيادي شورش نميکنم. من طرفدار توابع سينوسي ام. بعضي وقتا فکر ميکنم آدما بيشتر از اينکه طرفدار تنوع باشن، به سکون علاقه دارن. ترس از تغيير : به خاطر اينکه فکر ميکنن ممکنه همون حداقلي رو هم که دارن از دست بدن.
چي ؟ حق دارن ؟ من نميدونم. شايد اين هم مثل گروه خوني آدم باشه.
راستي، ميدونين که اين موجودات مسخره نسبتهايي بين گروه خوني و خصوصيت هاي فردي پيدا کردن ؟ خيلي بده، اينا با انسانيت سر ستيز دارن.
اون محقق ميگه که مثلا گروه خوني فلان، بيشتر بهمانه، اونوقت هنوز عادت داريم آدما رو به خاطر بهمان بودن سرزنش کنيم، در حالي که قبلش ازش گروه خونيش رو بپرسيم. قسمتي از بهمان بودن اون به خاطر گروه خوني فلانشه، شايد قسمتهاييش هم به خاطر چيزهاي ديگه. اين روند تا کجا ادامه پيدا ميکنه ؟ چيزي براي خودمون ميمونه ؟

اولين باري که باباشو ديدم يه نکته ي جالب کشف کردم، اون هم اين بود که خنديدن باباش درست مثل خودش بود. شايد درست تر اين باشه که بگم خنديدن خودش مثل پدرش بود. بعد از اون خيلي تو خودم دقيق شدم، ديدم که خيلي از رفتارهام رو از دور و بريهام ارث بردم.

من با قاطعيت اعلام ميکنم، و منظورم از قاطعيت احتمال هشتاد و سه و چهار دهم درصده، که نوشتن، و حرف زدن تنها به يک خاطر انجام ميشه، و اون ميل قدرته. وقتي آدم ميخواد خودش رو به وضعيت و محيط مسلط جلوه بده، حرف ميزنه. مثلا من، الان دارم مينويسم، چون ميخوام از اين طريق خودم رو مسلط به مسايلي که طرح کردم نشون بدم (نه براي شما، براي خودم. اين چيزها به ناخودآگاه تعلق داره). با اينکه بعضي جاها جوابي پيدا نميکنم، ولي همينکه جسورانه فرياد بزنم "جوابشو نميدونم" به من قدرت ميده، و به اون مسئله حالي ميکنه که حتا با اينکه جوابشو ندارم، ولي ازش نميترسم.
وقتي داشتم بند بالا رو مينوشتم، ميخواستم کنار حرف زدن و نوشتن، فکر کردن رو هم اضافه کنم، ولي ترديد کردم. چيکار بايد ميکردم ؟

باز احساس عذاب وجدان اومد سراغم. هروقت زياد حرف ميزنم يا مينويسم چنين حالي پيدا ميکنم. قبلا هم گفتم، آدما هرچي بيشتر حرف ميزنن، فکرشون کمتر کار ميکنه. اونايي که با شجاعت زياد بر فراز همه حرف ميزنن و ميزنن و ميزنن و باز هم ميزنن، عملا فکرشون رو از کار انداختن (نميدونم چرا وقتي اينو گفتم ياد اون موجود مسخره، الهي قمشه اي افتادم ! اه اه ...). ولي آخرش اون فکري که ممکنه از کار بيفته يا نيفته، چي هست ؟
اين جالبه، يه وبلاگ که توش قيمت قطعات کامپيوتري رو ميزنه. من که فعلا به دردم نميخوره، ولي جالبه.
پيش از "دانستن"، بايد "ندانستن" رو درک کرد، وگرنه مرز بين واقعيت و هوس از بين ميره.
يه ضرب المثل قديمي چيني هست (خيلي ضرب المثلهاشون قشنگه) که ميگه "اگه به يه نفر يه ماهي بدي، يه روز سيرش کردي، اگه بهش ماهيگيري ياد بدي، يه عمر سيرش کردي". متاسفانه زياد شنيديمش و ديگه برامون معناي زيادي نداره، در حالي که خيلي جالب و پر معنيه.
چند روز پيش داشتم به اين فکر ميکردم که چه خوب ميشد اگه قبلا سمفوني پنجم بتهون رو هرگز نشنيده بودم و الان ميتونستم براي اولين بار گوش کنم، و چقدر لذت ميبردم.

يکي يه جمله ي کنايه آميز از روي اون ضرب المثل گفته : به يه نفر يه ماهي بده تا يه روز سيرش کني، بهش دعا کردن ياد بده تا مردنش از زور گرسنگي و در حال دعا کردن براي دريافت ماهي رو ببيني.
يکي از رايج ترين راه هايي که همه عادت دارن براي نشون دادن تخصصشون استفاده کنن، ايراد گرفتنه. اگه ميخواين بگين که توي مثلا نفس کشيدن تخصص دارين، بايد از نفس کشيدن همه ي آدما ايراد بگيرين. همينطور در شاخه ها و رشته هاي ديگه.
Saturday, September 14, 2002
سالواتور دال؛ ١٩٠٤-١٩٨٩
هنرمندي که ديوانگي از سبيلش مي باريد !



وقتي دومين فرزند خانواده ي دالي به دنيا آمد، نام برادرش سالواتور را برايش انتخاب کردند که پيش از او در نوزادي مرده بود؛ هرچند پدرش نيز سالواتور دالي نام داشت : يازدهم مي ١٩٠٤ ، اسپانيا
"هر صبح هنگام بيدار شدن احساس بسيار خوش آيندي دارم، احساس سالواتور دالي بودن؛ و از خود مي پرسم دالي امروز چه کارهاي جالبي پديد خواهد آورد ؟"

دالي يکي از مشهورترين هنرمندان سده ي بيستم به شمار مي رود که معمولا هرکجا نام سوررئاليسم باشد، يادي نيز از او ميشود٠ او يکي از پيشروهاي جنبش کوتاه مدت دادا نيز بود، که البته ميتوان از ديوانگي اش نيز انتظار آن را داشت٠ زماني کوبيسم نيز کار ميکرد و در کنار نقاشي، به مجسمه سازي و گرافيک نيز مي پرداخت٠ چند فيلم و يک رمان سوررئاليستي نيز دارد٠ در نيمي از کارهايش تمي مذهبي وجود دارد و در بسياري ديگر حسي اروتيک، با تکيه بر تئوريهاي فرويد٠



دالي چيز چنداني براي زندگينامه نويسان بر جاي نگذاشته است٠ تنها يک بار ازدواج کرده و احتمالا معشوقه اي نداشته است٠ کار خاص و چشمگيري نيز نکرده و مرگ دردناکي نيز نداشته است؛ و خلاصه اينکه به جز نکات تخصصي کارش، چيز زيادي از او ثبت نشده (اصلا زندگينامه نويسي کار جالبي نيست، به خصوص اگر قرار باشد به صورت ادبي و غير عاميانه نوشته شود، دست کم براي من عذاب آور است !)٠ پس از اتمام تحصيلاتش در هنر، اولين نمايشگاهش را در سال ١٩٢٥ جشن گرفت (يعني کار نمايشگاهي اش را دو سال زودتر از من شروع کرد) و در سال ١٩٢٨ به جمع سوررئاليست ها پيوست و از اين به بعد خود را نقاش روياهاش دانست٠





خلاصه اينکه در سال 1989 هم مرد !





اصلا زندگينامه نويسي کار مزخرفيه، خوشم نمياد٠ اون کتاب رو هم فراموش کنين، شوخي کردم٠ حالا يه سري از کاراي دالي که به نظر من جالبن رو ببينين، بعد هم باي باي (:







حالا مسخرم نکنين ديگه، ميدونم هيچي به بيوگرافي نميخورد٠















باز داره زياد ميشه، حوصله ي خودمم سر رفت٠ چنتا ديگه و تموم (:





خوب، خسته نباشين (:


يه ايده ي خوب، ميخوام يه کتاب بنويسم در مورد زندگينامه ي هنرمندان معروف٠ جالبه، نه ؟ (:
حالا الان دانشکدم و بايد يکي دو ساعت وقت بگذرونم، و ميخوام تو اين فرصت در مورد دالي بنويسم٠ اگه به دلايل مختلف پشيمون نشم، مطلب بعدي زندگينامه ي دالي خواهد بود٠
يه چيز فوق العاده !
الان يه دفعه اي هوس کردم و زدم WWW.Dada.Com و وقتي داشت لود ميشد به اين فکر ميکردم که همچين سايتي چقدر ميتونه تناقض آميز باشه، وقتي که دادائيست ها خودشون تاکيد ميکردن که جنبششون کلاسيک و مشخص نباشه٠
با اين حال وقتي که صفحه لود شد، خيلي لذت بردم٠ يه تصوير گنگ تو ذهنم ايجاد شد و بعد ديدم که با واقعيت سايت ميخونه، و خيلي لذت بردم٠ اين سايت يکي از جالبترين سايتهايي بود که من ديدم٠ يک صفحه ي اول، بدون هيچ چيز ديگه ! اين سايت واقعا دادائيستي بود، آفرين، آفرين !


کاش ميشد يه مسابقه ي بين المللي راه بندازيم و از مردم بخوايم غير-مسخره-ترين کارشون رو معرفي کنن، و به کمتر-مسخره-ترين يه جايزه بديم٠
اين مسابقه برنده خواهد داشت ؟
استدلال به شيوه ي افلاطون :
يک ريال هيچ ارزشي براي ما نداره٠
يک ميليارد تومن مجموعه ايه از يک ريال ها٠
پس يک ميليارد تومن نميتونه ارزشي داشته باشه، چون هر چيزي داشته باشه بايد در اجزاي تشکيل دهندش وجود داشته باشه٠ اجزاي تشکيل دهندش ارزشي ندارن، پس خودش هم نميتونه ارزشي داشته باشه٠
يه سوال قديمي : زندگي براي چي ؟
حالا يه سوال جديد : "زندگي براي چي؟" براي چي ؟

سوال قديمي اينه که هدف ما چيه، ولي سوال جديد ميتونه اين باشه که اصلا هدف براي چي ؟

ميگن يکي رفته بوده پيش استادي که ازش چيز ياد بگيره٠ استاد قبول ميکنه که بهش آموزش بده٠
جوون - چه مدت طول ميکشه تا در اين زمينه استاد بشم ؟
استاد - ده سال
جوون - آه ! خيلي زياده٠ اگه دوبرابر همه کار کنم چي ؟
استاد - پانزده سال
جوون - اگه چهار برابر کار کنم چي ؟!
استاد - بيست سال
جوون - چرا ؟!
استاد - وقتي يک چشمت به مقصد باشه، تنها يک چشمت به راه خواهد بود٠

يکي ميگفت "مي انديشم، پس هستم"، ولي اون موقع کسي نبود ازش بپرسه "از کجا مي دوني که مي انديشي !"
بعضيها مثلا دارن سوال ميپرسن و وانمود ميکنن که خودشون نظري و جوابي نميدن، ولي سوال پرسيدنشون يه جوريه که از هزارتا جواب جهت دار تره٠ نمونش همين نوشته ي پاييني خودم !
راستي يه چيز ديگه٠ کسي که خيلي به حجاب فکر ميکنه و هزار جور از مرداي نامحرم رو ميگيره و کسي که تو صورت زن نامحرم نگاه نميکنه و روي صندلي اي که قبلا زن نشسته تا ده دقيقه نميشينه سکس براش بيشتر معزله و به زندگيش شکل داده، يا کسي که هيچوقت با چنين چيزايي درگير نبوده و الان تو يه ساحل کنار همنوعانش نشسته و اصلا متوجه برهنگي اونها نيست ؟
خوب بعضيها طرفدار حجابن، بعضيها هم مخالف٠ اين در مرحله ي اول اشکالي نداره، يعني باعث نميشه آدم هيچکدوم رو احمق بدونه، ولي اگه کسي دليل ابلهانه اي بياره چي ؟ خوب احمقه ديگه !

يکي ميگفت حجاب لازمه، چون موي زنان از خودش امواجي پخش ميکنه که به مردان صدمه ميزنه٠ البته يادم نيست، ولي لابد گفته بوده که علم جديد هم اون رو کشف کرده و الان ديگه ميتونن خطوط توپوگرافيش رو هم اطراف سر زنان رسم کنن٠ ولي آخه کسي نيست بگه موجود عاقل، اگه از خودش موج پخش ميکنه، پس ديدن موي زن تو تلويزيون براي چي ممنوعه ؟!
Wednesday, September 11, 2002
ديروز يه "آدم" خيلي منو اذيت کرد٠ يه کار اداري داشتم که برام انجام نميدادن، آخه يه چيز خيلي خاص بود٠ با کلي دردسر جناب رئيس و جناب نميدونم چي چي رو راضي کردم، که واقعا کار سختي بود، و اونها برام برگه رو نوشتن٠ اونوقت منشي احمق برام تايپش نميکنه !
آخه زور نداره ؟ به من ميگه شنبه آماده ميشه٠ بهش ميگم من اين رو براي فردا ميخوام، کار حياتيه (واقعا اگه آماده نميشد يه فاجعه رخ ميداد) و شنبه ديگه به درد من نميخوره٠ ميگه نه، کار من روال داره٠ ميگم تايپ کردن اين فرم که نمونش هم تو کامپيوترت آمادس که نيم دقيقه بيشتر وقت نميبره، ميگه پنجاه تا برگه مثل مال تو هست، ميگم کدومشون مثل مال من انقدر حياتي و عجله اي هست ؟ کدومشون مثل من دارن اينطور باهات چونه ميزنن ؟ ميگه نه، بايد طبق روال انجام بشه٠ ميگم بدين ببرمش خودم تايپ کنم براتون بيارم، ميگه نه، بيرون نميشه بردش٠ ميگم اجازه بده تا شما به کاراي نوشتنيت ميرسي من خودم تو کامپيوتر شما تايپش کنم و پرينت کنم، ميگه نه، نميشه٠ ميگم شما به من اجازه بده، من ميشينم کل پنجاه تا نامتون تايپ ميکنم، ميگه نه، نميشه٠ ميگم کال من حياتيه، حاضرم تا آخر اين ماه هر روز بيام همه ي نامه هاتو تايپ کنم، بذار اين کارمو امروز انجام بدم، ميگه نه، نميشه، ميگم آخه چرا، ميگه همينه که هست، ميخواي برو شکايت کن !

يه ساعت داشتم باهاش چونه ميزدم، و زير بار نرفت٠ تمام مدت سعي کردم به اعصابم مسلط باشم٠ تمام مدت لبخند ميزدم٠ اگه شما جاي من بودي ميتونستي ؟ من خودم هم جاي خودم بودم نميتونستم ! حتا سعي کردم لحظه اي به عصباني شدن فکر نکنم، چون ميتونست يه فاجعه رخ بده ! مثل ادمي که حالش بد شده، و اگه لحظه اي به تهوع فکر کنه حالش به هم ميخوره٠ هر لحظه ممکن بود مثل تو فيلما يه دستمو بکشم رو ميزش و همه چيز رو پرت کنم رو زمين، بعد هم يغشو بگيرم و سرشو بکوبم تو اون مونيتور مسخرش !
ولي خوب، نکردم٠

اصلا عصباني نشدم٠ وقتي از دانشکده اومدم بيرون، اون هم بدون اينکه کارم انجام شده باشه، و اون هم به اين شکل مسخره، احساس ميکردم يه چيزي تو سينم سنگيني ميکنه٠ من تحمل اين همه عصباني نشدن رو نداشتم، من تحملش رو نداشتم اين همه بار رو بريزم تو خودم، ولي ريختم، و خيلي سعي کردم رودل نکنم٠ هنوز تو خيابون هم که داشتم راه ميرفتم حالم تعريفي نداشت و يه جرقه کافي بود تا اين انبار باروت رو منفجر کنه٠

خوب، در هر صورت، هر کسي که يه قدرتي داره سعي ميکنه از اون طريق خودش رو ارضا کنه٠ اون منشي احمق هم احتمالا کلي از کاري که با من کرد کيف کرد٠
يه مکعب چوبي کوچيک قشنگ براي خودم دارم مي سازم، که ميخوام توش قهوه بريزم و بذارم تو کيفم، تا از اين به بعد هيچ جا دچار کمبود اي مايه ي حياتي نشم٠
وقتي ساخته شد، اگه خوب از آب در اومد به عنوان شيرينيش يه مطلب خيلي کامل در مورد انواع قوه ها براتون مينويسم (:
اون دانشگاهي که قديما منو راه نميداد و هزار جور بهونه ميگرفت تا بذاره من برم يه ساعت از کتابخونشون استفاده کنم، امروز من رو با کمال ميل راه داد، و از اين به بعد هم راه ميده٠ ولي باور کنين من هنوز همون آدم قبليم !
ما آدما چقدر قرارداداي خودمون رو باور ميکنيم، اوووه ٠٠٠
ثبت نام کردم و ليست واحدا رو هم گرفتم٠ حدود ٢٠ واحد اين ترم ارائه کردن، که جاي بعضي واحدهاي جالب، و بعضي واحدهاي مهم توش خاليه٠ مثلا فلسفه ي فيزيک نداره (از مهم ها) و فلسفه ي کوانتوم و فلسفه ي نسبيت نداره (از جالبا)٠

وقتي رفتم براي ثبت نام، يه دسته فرم بهم دادن که پر کنم، هرکدوم براي کاري بود (نيم ساعت داشتم فرم پر ميکردم)٠ جالب اينه که حدود بيست آيتم تو تمام فرم ها ثابت بود، و هر فرمي دو سه تا آيتم هم خاص خودش داشت٠ ميبينين چقدر مسخرس ؟ سيستم اداريمون هنوز خيلي مسخرس٠ به جاي اينکه تو يه فرم بيست آيتم عمومي و بيست سي آيتم اختصاصي رو به دقعه اي ازم بگيرن و بعد خودشون به هرجا خواستن بدن، يه همچين برنامه اي راه انداختن٠ انقدر چيزاي تکراري نوشتم که الان ديگه اسم خودم و بابامو با هم قاتي ميکنم٠ فرم ها هم که همه فتوکپي هاي کثبف و درب و داغون٠ کلي ديدنشون باعث افسردگي آدم ميشه٠ من حاضرم بدون اينکه ازشون پولي بگيرم همه ي فرم ها رو براشون "کامپيوتري" (!!!!) طراحي کنم و سه نسخه از هرکدوم براشون پرينت کنم و بدم بهشون از اين به بعد اونا رو تکثر کنن بدن به بچه ها ٠٠٠
تلفنمون خراب شده بود، وقتي درست شد مودمم سوخت ! الان دانشکدم (:
Tuesday, September 10, 2002
در مورد توضيح هاي مربوط به کنکور فلسفه ي علم، کسي که مخاطب اصليم بود تو کامنت ها چنتا سوال پرسيده بود، که فکر ميکنم ديگه نيازي نباشه اينجا جوابش رو بنويسم و ميتونم با ايميل براش بنويسم، ولي باز هم ميذارمش اينجا، بالاخره اينجا هم بايد يه جوري پر بشه ديگه <:

-1 منابعي که گفتم "کافي" هستن، ولي نه به اين معني که ميتونن باعث قبولي شما بشن، چون هيچوقت نميتونين به همه ي اونها "کاملا" مسلط بشين. چيزي که مهمه اينه که چقدر تو هرکدوم از مواد امتحاني زمينه ي قبلي داشته باشين، و اينکه چقدر از مراجع ديگه براي "جا افتادن مطالب" استفاده کنين.
-2 دوست عزيز، من تازه تو اين رشته قبول شدم و تازه پس فردا بايد برم ثبت نام، هنوز خبر ندارم وضع دانشکدش و درساش چطوره <: ولي نظر من اينه که دانشگاه هاي ايران هيچوقت نميتونه يه "علاقه مند" رو راضي کنه. اگه فقط به خاطر علاقه ميخواين برين دانشگاه، اشتباه ميکنين. من دارم اين رشته رو ميرم، چون در کنار علاقه، ميخوام تو محيط فلسفه قرار بگيرم و با آدمايي شبيه خودم آشنا بشم، و فرصت بهتري براي تحقيق پيدا کنم (ميدونين که دانشجوهاي فوق ميتونن به هر دانشگاهي برن (به خاطر اينکه دانشجوي اونجا نيستن نميتونن جلوشونو بگيرن) و از کتابخونه ي هر دانشگاهي کتاب امانت بگيرن). ولي خودمونيما، چه کسي به تحقيق اهميت ميده ؟ بعضي وقتا فکر ميکنم يه "احمقم" که وقتمو گذشتم براي اين کارا !
-3 من با اسامي آشنا نيستم، هيچوقت نتونستم بهشون اهميت بدم. نويسنده ي خيلي از کتابايي که خوندم و آهنگساز خيلي از آهنگايي رو که دوست دارم رو هم نميشناسم، چه برسه به دکتر ملکيان (: ولي تا چند روز ديگه ميتونم بهتون جوابش رو بدم.
-4 مشابه 2 (: ولي فکر نميکنم هيچوقت بتونم علاقم به فلسفه ي علم رو از دست بدم.
-6 نميدونم !
-7 سوالاي رياضي کمابيش سختن. من خودم 28% زدم ! کمترين درصدم بود ... البته به آمادگي فرد هم بستگي داره. بهترين راهش اينه که خودتون سوالا رو ببينين.
-8 چي بگم والا (:
يه وبلاگ ديدم به اسم فيلسوف تحليلي. مطالب اخيرش رو که ديدم، همگي در مورد فلسفه ي اخلاق بودن. خوب، من خودم حال و حوصله ي چنين چيزايي رو ندارم و نخوندمشون، ولي واقعا خوشحال شدم که ديدم يه وبلاگي هست که مطلب تخصصي بنويسه، و حرفي براي گفتن داشته باشه. اگه به اين موضوع علاقه مندين يه سري بهش بزنين.
Monday, September 09, 2002
حرفی ندارم <:
Saturday, September 07, 2002
هوس کردم يه کم تو روابط وبلاگي فضولي کنم <:
يه برنامه نوشتم که لينکهاي وبلاگ به وبلاگ رو در بياره، و از روي نتايج اون تعداد لينکهايي که به هر وبلاگي شده رو در آوردم. حدود چهار هزار لينک به هزار وبلاگ وجود داشت، که ميانگينش ميشه چهار لينک براي هر وبلاگ (يعني به طور متوسط به هر وبلاگي از چهار وبلاگ ديگه لينک شده. جمله بنديم خوبه ؟). البته من خودم جزو اون گروهي هستم که هيچ کس بهشون لينک نکرده <: بگذريم ...
بيشترين تعداد لينک 224 تا بود، و کمترينش هم خودم (;
14 نفر بيشتر از 30 لينک، 85 نفر بيشتر از ده لينک، و 337 نفر بيشتر مساوي سه لينک داشتن.
بيشترين تعداد لينک ها متعلق به اين وبلاگ ها هست :

226 سردبير: خودم
71 خورشيد خانوم
67 افکار پراکنده ي يک زن منسجم
62 قالب هاي فارسي
53 من، خودم، و احسان
41 وبلاگ عمومي
38 کشکول
34 آيدا
33 جارچي
32 دلتنگستان
32 عصيان
28 آهو
28 باکره

اصلا چه اهميتي داره ! (;
امروز تو کتابخونه ی دانشکده لیست کتابای خارجی شهر کتاب رو دیدم. واقعا به حال خودم تاسف خوردم !
تو فرنگستون چه کتابایی دارن، ما چه کتابایی داریم ! یه چیزایی بود که فقط خوندن عنواناشون آب از لب و لوچه ی من سرازیر کرد، که تازه این قطره ای از دریای کتابای اوناس. چقدر تخصصی، چقدر عالی ...
حیف !
يک نفر از من خواسته بود که در مورد کنکور فلسفه ي علم و منابعي که بايد خوند بهش توضيح بدم، من هم اون رو اينجا مينويسم که بقيه هم بتونن استفاده کنن :

-1 فلسفه :
کتاب اصليش "کليات فلسفه" از پاپکين هست. کتاب به نسبت کوچيکيه که بيشتر سوالاي فلسفه از روي اون طرح ميشه، حتا بدون تغيير دادن جمله ها.
کتاب "چيستي علم"، که يه کتاب مختصر (و بعضي جاها گنگ) و در عين حال خيلي معروف در مورد فلسفه ي علمه، که سال پيش يکي دوتا تست فلسفه و يکي دوتا تست فيزيک از روي اون بود.
کتاب خاص ديگه اي به نظرم نميرسه، ولي اگه بخواين مسلط تر بشين ميتونين هر کتاب تاريخ فلسفه ي ديگه اي رو هم بخونين، هرچند که دوباره خوندن پاپکين ميتونه مفيدتر باشه. اگه خواستين کتاباي ديگه رو بخونين، بيشتر دور و بر بارکلي، هيوم، دکارت، و ... بگردين. به همه ي فيلسوفا کار ندارن. مثلا اينکه از شوپنهاور و نيچه سوال بدن مثل اين ميمونه که فردا برف بياد (يعني بعيد نيست، ولي ...)

-2 منطق :
به ترتيب اولويت : منطق صوري، از خوانساري (يه خلاصه داره و يه کامل، شما کاملش رو بگيرين. دو جلد در يک جلد). منطق، از اژه اي (نشر سمت). منطق، از مظفر (دو چاپ داره، يک جلدي و دو جلدي).
خوندن خوانساري هم ميتونه کافي باشه، ولي اگه اوناي ديگه رو هم بخونين مسلط تر ميشين.
تو منطق بايد به نکات خيلي ريز دقت کنين.

-3 زبان :
پيشنهادي ندارم <:

-4 فيزيک :
فيزيک کنکور کاملا مفهوميه. ممکنه هيچ فرمولي لازم نشه. تاکيد روي مفاهيم نسبيت و کوانتوم، به تبع نور هست، و در درجه ي بعدي الکترومغناتيس و مکانيک. يه بار هاليدي رو کامل بخونين، و يه کتاب خوب در مورد کوانتوم و نسبيت.

-5 رياضي :
کل رياضي يک، دو، و معادلات.
بهترين کتابا که ميدونين چيه. مثل تمام رشته ها، اون کتاباي کوچيک نيکوکار. اوناييش که به درد ما ميخوره : رياضي 1، رياضي 2، معادلات، دوره ي رياضي 1، 2 و معادلات. يعني چهارتا کتاب. هيچ مبحثيش رو هم کنار نذارين.

همين (:
در ضمن، سوالاي سالهاي پيش رو ميتونين از انتشارات سازمان سنجش، نزديک تقاطع حافظ و طالقاني بگيرين. اگه يه نيگاه به سوالا بندازين خيلي چيزا دستتون مياد. احتمالا بايد سوالاي سه سال رو بتونين بگيرين، امسال و پارسال و پيارسال. اگه پيارسال رو نداشت، به من بگين تا يه جوري بهتون بدمش.
مرحله دوم هم باشه براي بعد.
Friday, September 06, 2002
من بهتره با این خواننده هایی که دارم برم وبلاگمو هرچه زودتر دیلیت کنم !
شماها اصلا انسانیست سرتون میشه ؟!
من با این همه بدبختی رفتم سرویس نظرخواهی دست و پا کردم برای شماها، اونوقت حتا یه دونه نظر هم کسی نداده ...
خوبه دیگه. چند روز دیگه صبر میکنم، اگه خبری نشد به عنوان تهدید نظرخواهی رو برمیدارم، اگر هم همینطوری ادامه بدین بعدش وبلاگو دیلیت میکنم (;
باز گرایش های فاشیستیم گل کرد : چرا بعضیها چیز مینویسن ؟!
اعتراف :
میدونین بیشترین وبلاگی که تا حالا خوندم چیه ؟
وبلاگ خودم !
چون هروقت میخونمش کمابیش راضیم میکنه، در حالی که وبلاگای دیگه اینطوری نیستن. خوب، هرکسی یه جوریه دیگه. آخه من علاقه ی خاص و شدیدی به خودم دارم ! البته اینو به کسی نمیگم، اینجا نوشتم چون نوشتن تو این وبلاگ مثل نوشتن روی شن های یه جزیره ی دور افتاده ی بی سکنه ست ...
چند روزه که فقط موتزارت گوش کردم. عالیه ... هیچ آهنگ دیگه ای دوست ندارم گوش کنم. مثل اون موقعی که فقط ویوالدی گوش میکردم، و اون مدتی که فقط شوبرت گوش میکردم. ولی این یه جوریه، با بقیه یه فرق مهم داره، اینکه من حتا متوجه نمیشم که دارم گوش میکنمش. اگه نباشه نبودنش رو میفهمم، ولی بودنش رو نمیفهمم، تنها اثر لطیف و ملایمی روی ذهنم داره. موتزارت ناخودآگاه منو جلب میکنه.

دیدین چقدر ادبی نوشتم ؟ <:
فقط ظاهرش بود. آخه الان داشتم یه رمان میخوندم. من رمان نمیخونم، خیلی بهم اصرار کرد که اینو بخونم. خوب، منم یه کم تحت تاثیر قرار گرفتم دیگه ... ولی راست میگم، رابطه ی بین من و موتزارت اونطوریه که تصویر کردم.
الان یه مقاله فارسی در مورد نمایشگاه کانسپچوآل برگ تو BBC دیدم. رفتم خوندمش و باز هم مطابق معمول هیچ چیز جالبی توش پیدا نکردم. مطالب همش تکراریه ! آخه نمیدونم اینا موقع نوشتن این مقاله ها چه فکری میکنن. البته این باز بهتر از بعضیهای دیگه بود. عکساشو خیلی بد انداخته بود، طوری بود که اصلا کار رو نشون نمیداد. تازه میتونست عکس تمام کارا رو (حدود بیست تا) بذاره، که نکرده بود. من هم که مطابق معمول داخل آدم حساب نشده بودم و نه عکسی از کارم اونجا بود (و نه جای دیگه) و نه مصاحبه ای باهام کرده بود (نه اینجا و نه جاهای دیگه). نمیدونم چرا جدیدا انقدر مظلوم واقع میشم !

روز افتتاحیه یه خبرنگار بود که داشت میگشت و سعی میکرد هنرمندا رو پیدا کنه و باهاشون مصاحبه کنه. من هم نزدیک کارم، روز زمین نشسته بودم (چون صندلی نبود و من هم تواون چند ساعت خسته شده بودم). اون هم هی میومد و میرفت، ولی منو نمیدید ! آخه نمیشد برم بهش بگم بیا با من مصاحبه کن، باید خودش میومد، من هم هرچی صبر کردم نیومد. نمیدونم چرا اینطوری کردن. تو اختتامیه هم که اون مسخره هه جلومو گرفت نتونستم حرف بزنم. تو پنچ شیش تا روزنامه ای که دیدم کلی مصاحبه های کوتاه چاپ کرده بودن، ولی من بین هیچکدومشون نبودم ! یه روزنامه هم که اسممو اشتباه نوشته بود. فقط یه مقاله ی انتقادی بود که همه ی کارا رو تک تک اسم برده بود، دستش درد نکنه، یه یادی هم از کار من کرده بود <:
چه میشه کرد ... ولی اصلا برام فضای جالبی نداره ! الان که بعد از یه مدتی دوباره یاد اون چیزا افتادم دیدم که چه فضای ناخوش آیندی داشت. نمی دونم چرا. قابل وصف نیست. آدم تو هر شرایطی یه فضای ذهنی داره، که ممکنه نتونه تحلیلش کنه و برای ویژگیهاش دلیل بیاره، ولی خیلی خوب درکش میکنه. بعضی فضاها هستن که آدم دلش میخواد ازشون دور بشه. فضای اون نمایشگاه برای من چنین حالتی رو داره.

راستی، به نظر شما این حرف مسخره نیست که بگیم "فلان هنر هنریست وارداتی" ؟
مرز قایل بودن برای هنر واندیشه چه معنایی داره ؟
به نظر من یه دید غیر اصیل به کارهاس.

نمیدونم چرا تو تمام این مقاله ها نمایشگاه برگ رو دنباله روی موزه میدونن، و پارسال نمایشگاه موزه رو اولین نمایشگاه هنر مفهومی معرفی کردن، در حالی که تا جایی که من یادم میاد نمایشگاه اول برگ چند ماه قبل از موزه بود، یعنی اگه جای دیگه ای نمایشگاهی نبوده باشه، برگ اول بوده، نه موزه. تازه بار دوم هم که برگ جلوتر بود. البته کیفیت کارای موزه بهتره، ولی اینکه میگن برگ دنباله روی موزه بوده به هیچ وجه درست نیست.

امضا : یک هنرمند مظلوم واقع شده !
Thursday, September 05, 2002
یه وبلاگ جدید دیدم به اسم آدم اول.
شاید برای شماها جالب نباشه، ولی برای من جالب بود، چون بعضی جاها احساس میکردم خیلی بهم نزدیکه. البته فقط بعضی جاها، ولی خودش خیلیه.
قانون طلايي رو شنيدين ؟ يه قانون اخلاقيه. ميگه با ديگران همون کاري رو بکن که دوست داري با تو بکنن، و کاري نکن که دوست نداري با تو نکنن.
فکر ميکنم متعلق به کنفسيوس باشه. ولي زياد هم فرقي نميکنه، دو سه هزارتا آدم معروف تا حالا بازگو کردنش.
من باهاش مخالفم. مشخصه، ميدونين چرا ؟
چون هرکدوم از ما يه چيزي رو ميپسنديم. يه نمونه ي سادش اينکه من دشمني ديرينه اي با تعارف دارم. بعضي وقتا که جاهايي ميرم، بهم تعارف ميکنن که چيزي بخورم، و من هم تشکر ميکنم و ميگم که ميل ندارم (من که تعاريف ندارم، خوب ميل ندارم) و بعد اونها شروع ميکنن ساعتها به من تعارف ميکنن که بخورم ! آخه يعني چي ؟
طرف قصد بدي نداره، بيچاره ميخواد منو تحويل بگيره، داره اونطوري با من رفتار ميکنه که دوست داره با خودش رفتار کنن. ولي داره اعصاب منو خورد ميکنه.
در عوض، همون آدم مياد خونه ي ما، و من ازش ميپرسم چيزي ميخوره که بيارم يا نه، و اون هم به تعارف ميگه نه، من هم مثلا ميگم باشه، اگه بعدا خواستي برو از تو يخچال بردار بخور. من طوري رفتار نکردم که خودم خوشم نمياد، يعني با يارو تعارف نکردم، ولي ميدونين چقدر بهش برميخوره ؟ به نظرش مياد که من اصلا آدم حسابش نکردم.
قانون طلايي اشتباهه، چون فکر ميکنه همه مثل هم هستن. نيازها و قابليتها و سليقه ها مثل همه. در حالي که اينطور نيست.

قانون کاملتري که کانت ارائه ميده، اينه که "همواره آنگونه عمل کن که بتواني بخواهي کار تو به صورت قانون همگاني در آيد"، يعني اگه همه مثل تو رفتار کردن مشکلي پيش نياد.
يه موقعي فکر ميکردم قانون خوبيه، ولي چند روز پيش به اين نتيجه رسيدم که مشکل داره.
اول اينکه هيچوقت همه مثل هم عمل نميکنن، و دوم اينکه بعضي چيزها هستن که اگه به مقدار کم وجود داشته باشن خوبه، و اگه در مقدار زياد باشه بده. پس بعضي چيزها ميتونه باشه که اگه عده اي انجام بدن خوب باشه، در حالي که در قانون کانت صدق نميکنه.
مثلا آدماي زيادي خون گرم رو ديدين ؟ اونايي که با هر غريبه اي گرم ميگيرن ؟
به نظر من اينکه بعضيها اينطوري باشن خيلي خوبه، باعث سرزندگي اجتماع ميشه، ولي تصور کنين همه بخوان اينطوري باشن ! چه دنياي بي مزه و غير قابل تحملي ميشه ! يا مثلا منتقد بودن بسيار عاليه، ولي اگه همه بخوان منتقل باشن ...
به نظر من اين قانون هم درست نيست، چون تفاوت بين کل و جز رو نديده گرفته.
خيلي از کسايي که مدرنيسم رو نقد ميکنن دچار مد زدگي هستن.
يه بار احساس کردم دلم ميخواد خواننده هاي وبلاگم بيشتر باشن. خيلي از اين احساس بدم اومد و خواستم به اين خاطر وبلاگم رو پاک کنم، ولي بعد سعي کردم هردوشو فراموش کنم.
يه بار احساس کردم دلم ميخواد خواننده هاي وبلاگم بيشتر باشن. خيلي از اين احساس بدم اومد و خواستم به اين خاطر وبلاگم رو پاک کنم، ولي بعد سعي کردم هردوشو فراموش کنم.
"من به چرندیاتی که اعتقاد داری احترام میگذارم"
بعد از مدتها به ليست موضوعي وبلاگهاي "پرشين بلاگ" سر زدم. تعدادشون خيلي بيشتر شده بود.
دوتا موضوع "فلسفه و عرفان" و "هنر" رو باز کردم، و از اولي پنج شيش تا وبلاگ رو آوردم و يه نيگاهي انداختم. تعريفي نداشتن.

عرفان ...
خودشونو مسخره کردن. بعضيهاشون يه چرت و پرت هايي ميگن که آدم از خودش خجالت ميکشه !
اينها ميخوان آخرين سنگر خرافات باشن. چاره اي نيست. ميخوان در مورد چيزهايي حرف بزنن که خودشون ادعا ميکنن نميشه در موردش حرف زد، ادعاهايي ميکنن که نميتونن ثابت کنن.

ديدن بعضيهاشون ... نه، اکثرشون، اعتقاد دارن که با فکر ميشه روي واقعيت تاثير گذاشت ؟ منظورم تاثير مستقيمه. مثلا يه موقعي آدم فکر ميکنه ميتونه تو کاري موفق باشه، و در نتيجه اي اين ذهنيت مثبت بهتر کار ميکنه و موفق ميشه، ولي اونها ميگن که جدا از کاري که ميکنه، خود فکر هم مستقلا ميتونه باعث افزايش احتمال موفقيتش بشه.
خوب اين يه ادعاس. من از تمام کسايي که باهاشون طرف شدم خواستم که يه آزمايش ترتيب بديم، و توش اين ادعا رو به طور آماري بررسي کنيم. اکثرشون قبول کردن، ولي وقتي ديدن که من خيلي جدي ام و دارم روي برنامه ريزي آزمايش کار ميکنم و پي گيري ميکنم که آزمايش انجام بشه، همشون بدون استثنا جا زدن.
خيلي بده آدم چيزي رو قبول داشته باشه که خودش هم بدونه اعتبار چنداني نداره.
توي سمينار مينيماليسم سخنران چيزاي خيلي عجيبي دربارش ميگفت. تعريفي که از مينيماليسم ميکرد با اون چيزي که من ميدونم خيلي فرق ميکنه، و فکر ميکنم چيزي که من ميدونم درست تر باشه <:
همه همينطور فکر ميکنن.
نه، جدي ميگم، مينيماليسم تعريف دقيق و کلاسيکي داره : بيان مفهوم از طريق کمترين و ساده ترين المانهاي ممکن.
اينو ميتونين توي هر کتاب معتبري پيدا کنين.
يه نامه از موزه ي هنرهاي معاصر برام اومد.
يه چيزي تو اين مايه ها بود که "غصه نخور کارتو قبول نکرديم" <:
1200 تا کار از 560 نفر رسيده بوده، که 50 کار انتخاب شده. مهرماه هم نمايشگاه (هنر مفهومي) تشکيل ميشه.
هزينه ي تمام کارها رو خودشون ميدن (که خيلي يه جاي منو سوزوند) و کاراي خوب رو هم بعدا ميخرن.
خوبه ها ...
خوب، ایراداش هم برطرف شد (:
حالا لطفا یه چیزی برام بنویسین که بعد از این همه کار تو ذوقم نخوره. جدی میگم، الان واقعا لازمه. از لحاظ اخلاقی لازمه که همچین کاری بکنین. خوب منم دل دارم دیگه <:
همین پایینه :
مثل اینکه زدم چشمشو کور کردم <:
یه نظرخواهی هم به وبلاگم اضافه کردم (:
خوب شده ؟
کلی گشتم یه جا برای این کار پیدا کردم. بیشتر سایت هایی که قبلا چنین امکاناتی میدادن دیگه عضو جدید نمیگیرن.
Wednesday, September 04, 2002
امروز رفتم دفتر مجله که یه سری بار و بندیلم رو بذارم اونجا و برم سمینار مینیمالیسم در گرافیک. آخه ما تو دانشکده کمد نداشتیم و وجود این دفتر برای ماها امتیاز خیلی بزرگی بود. در هر صورت، موقع برگشتن دیدم یه نامه گوشه ی دیواره، که معلومه از زیر در تو انداخته بودن. توش نوشته بود : خدمت مسئولین محترم نشریه ی وزین مهربد.
که ظاهرا این "وزین" رو برای مسخره بازی میگن، نه ؟
در هر صورت. نوشته بود که شماره ی قبلی نشریه خیلی جالب بوده، و خواهش کرده بود که شماره های بعدی رو هم "برای غنی تر شدن آرشیو نشریات آن مرکز" بفرستیم. پشت نامه رو نیگاه کردم دیدم مال نهاد رهبریه <:
هرچی فکر میکنم میبینم نباید زیاد هم از شماره ی قبلی ما خوششون اومده باشه ! شاید خواستن یه دستی بزنن.
آخه نمیشه که ! ما این همه زحمت کشیدیم، بعد نهاد بیاد از ما تعریف کنه ؟! خوب یه دفه ای بگین کاسه کوزمونو جمع کنیم بریم دیگه !
Tuesday, September 03, 2002
تا هفته ی دیگه که باید ته مونده ی کارای لیسانسمو بکنم، سرم به شدت شلوغه. بدترینش امتحانیه که باید شنبه بدم !
زور نداره ؟
چرا انقدر حرف وبلاگ میزنن ؟
تو همشهری دیروز دوتا مقاله در این مورد بود !
Sunday, September 01, 2002
بستنی دوست دارین ؟
بهترین بستنی ای که تو عمرم خوردم : بستنی هانی.
بستنی ماشینیه، شکلاتی و نسکافه. باور نمیکنین چقدر عالیه، اگه به راهتون میخوره یا خیلی اهلش هستین حتما یه سری بهش بزنین. من که همیشه دوتا پشت سر هم میخورم !
توی خیابون میرداماده. جلوتر از مجتمع پایتخت، بعد از اون زمین خالی ای که دورش حصار چوبی کشیدن. یه رستورانه که غذا برای بیرون میده، و دم درش هم این بستنی رو گذشته.
جدی میگما ! اگه نرین از دستتون رفته.
اون عکسا رو هم گفتم برین ببینین، میدونم خیلیا نرفتن ! لابد اینم به روی خودتون نمیارین ! اصلا حیف من که میام این چیزا رو به شماها میگم !
(;
من باید 9 روز دیگه برم دانشگاه جدید ثبت نام کنم، اونوقت این ور هنوز دوتا از درسام نمرش رد نشده، یکیش پروژش کامل نشده، یکی رو هم افتادم که باید تکدرس بگیرمش. در کنار تمام این کارا باید امضاهای فارغ التحصیلیم رو هم جمع کنم، به اضافه ی هزار جور کار خورده ریز دیگه !