Monday, August 30, 2004
چیزهای سخت آسون شدن، چیزهای آسون سخت. چیزی که سخت بود آسون شد و دوباره سخت.
الان یه صدایی از طرف کوه اومد گفت بیا بالا. پرسیدم "منو میگی؟" گفت "نه، صندلیتو میگم" !!
کی بود میگفت امکان رو تنها تصور افراد محدود میکنه؟
بودنت وقتی به اوج میرسه که فراموشش کنی.
Friday, August 27, 2004
اپیکتتوس میخواد بره سر کار؛ هردو نشستیم داریم فکر میکنیم و هنوز به نتیجه ای نرسیدیم. شماها پیشنهادی دارین؟
چیزهایی که دنبالشون میگردین معمولا جایی ان که انتظارشو ندارین، آخرشم اتفاقی پیداشون میکنین. چیزهای جالب زندگی هم همینطوره؛ اکثرا تو جاهای اشتباهی دنبالشون میگردن و اگه پیدا بشه هم شانسی پیدا میشه.
بعضیها رو دیدم که با یه نفر کلی گرم میگیرن، بعد که یارو میره میگن عجب آدم عوضی ای بود. بعضیها هم مثل من اگه احساس کنن یه نفر عوضیه حتا لبخند هم نمیتونن بهش بزنن.
من یه آلبوم از OSI شنیدم و خوشم اومده. کسی هست کارای دیگشونو داشته باشه که ازش بگیرم و کیف کنم؟
فرزندم، همیشه به یاد داشته باش که اولین قدم، قدم اوله.
من داشتن ویروس رو به داشتن نورتون آنتی ویروس ترجیح میدم!
Wednesday, August 25, 2004
"یه مشکلی هست که نمیدونم چیه" و "یه دلیلی داره که نمیدونم چیه" وقتی در مورد احساسات درونی گفته بشه یه دروغ بزرگه. مدتیه اینطور اعتقاد دارم.
معمولا آدما دلیل احساسشون رو میدونن، ولی میترسن که قبولش کنن (حتا پیش خودشون، چه برسه به وقتی که برای کسی میگن)، بدشون میاد که قبولش کنن یا با اعتقاداتشون مخالفه.

میخوای مثال بزنم؟
آخرین باری که این حرف رو زدی به یاد بیار و ببین که همیشه دلیلش رو میدونستی.
عمل کردن بینی برای انطباق هرچه بیشتر با معیارهای زیبایی شناختی عموم ممکنه به نظر زیاده روی در اهمیت دادن به دیگران باشه، ولی داشتم فکر میکردم مگه تمام درسی که خوندم، مدرکی که گرفتم و شغلی که دارم به جز انطباق با خواست عمومی از طریق دیگه ای توجیه نشه.

باید تمام جوانب رو دید. فایرابند وقتی میگفت علم هم نوعی دینه منظورش این نبود که دین خیلی خوبه، منظورش این بود که علم هم اونقدری که میگن خوب نیست.
Monday, August 23, 2004
اپیکتتوس پشیمون شد. گفت دیگه هیچوقت دوست دختر نمیخواد. هرچی باهاش حرف میزنم نمیفهمم چشه. بهم میگه شماها همتون بیمارین، خودتونم خبر ندارین. به دختره زنگ زدم، گفت دوستت دیوونس. بهش گفتم فیلسوف کم نظیریه، گفت بره به درک!
بعضی مریضیا جزئی از وجود طرف میشن. به خاطر بیماریش ناله میکنه، ولی چنان ناخودآگاه بهش دلبسته شده که بدونه اینکه جلب توجه کنه جلوی بهبودش رو میگیره؛ طوری که نه خودآگاهش بفهمه، نه بقیه.
چنین افرادی این سوال رو به کرات مطرح میکنن که "آخه من دیگه باید چیکار کنم که این مریضی خوب بشه؟!"
Saturday, August 21, 2004
امروز من و اپیکتتوس و دوست دخترش داشتیم تو خیابون میرفتیم که یه دفعه ای بهمون گیر دادن که شماها چیکاره ی همین و از این حرفا. تا اومدم حرف بزنم اپیکتتوس گفت که "تو کاریت نباشه، من فلسفه بیشتر حالیمه خودم باهاشون حرف میزنم"…
اپی قهر کرده، دیگه با هیچکس حرف نمیزنه!
یه ترکیب پست مدرن جالب کشف کردم که خیلی مزه میده:
اسپرسو کمرباریک قند پهلو، لب سوز و لب دوز
خیلی بیخود! مگه من ماشین کوتیشن سازم؟! من یه آدمم با تمام نیازهای یه آدم معمولی، به اضافه کلی خواسته های اضافه تر.
Friday, August 20, 2004
و او هیچگاه نفهمید، تاریخ هم چیزی رو ثبت نکرد.
چند روزه اپیکتتوس مثل دیوانه ها نشسته پای کامپیوتر و Soldier of Fortune بازی میکنه، طوری که از خواب و خوراک افتاده. هرچی باهاش حرفای فلسفی میزنم مسخرم میکنه. بعد از کلی مباحثه توافق کردیم که روزی سه بار بین بازیاش وقفه بندازه و غذا بخوره.
بستگی داره چقدر بخوای وحشی باشی. زندگی همونقدر بهت ارائه میکنه که از حلقومش بکشی بیرون. اگه یه بار میتونستی در دوران جوونیت پیری و دم مرگ بودنِ همراه با بی عملی ناگریز رو تجربه کنی، حتما زندگیتو زیر و رو میکردی. خوب، نمیتونی اون حالت رو تجربه کنی، حداقل تصورش کن.
عرفان یعنی روش پر کردن جای خالی دلیل وقتی که نیاز به توجیه تصمیم های از-پیش-به-طرز-عجیبی-گرفته-شده هست.
Wednesday, August 18, 2004
بعضی کارا لذت بخشن، همین. بعضی کارا علاوه بر لذت بخش بودن، که حتا ممکنه لذت بخشیشون به پای گروه اول نرسه، یه جور شوق عجیب غریب توی آدم به وجود میارن، طوری که کل زندگی رو برای آدم جالب میکنه. تو این مدت کار روی فرمول ها و الگوریتم هایی که برای محل کارم لازم بوده و شروع کار روی پایان نامم این حالت رو داشتن.
این دو ترکیب خاصیت معجزه آسایی در رفع خستگی من دارن:
حموم + چای + کیک
حموم + قهوه + شکلات

که احتمالا علتش وجود دسته چک در کشوی میز تحریرمه.
Tuesday, August 17, 2004
تا حالا تو ایده های فلسفی فیلسوفی رو به اندازه ی کواین به خودم نزدیک احساس نکردم. خیلی وقتا بوده که به نظرم اومده تمام نظرها در زمینه ای خاص اشتباهن و جواب در فلان چیزه. بعدا فهمیدم چنین ایده ای به نام کواین معروفه. چند ساعت پیش داشتم فکر میکردم که ایده ی مطلق نبودن منطق همراه با داخل آدم حساب نکردن منطق های آلترنتیو که در من وجود داره تا چه حد به جبهه گیری کواین نزدیکه.

بگذریم. اپیکتتوس هی داره غر میزنه که بلند شم، میخواد با یکی چت کنه.
باران ببارد... برگ های زرد افتادن کنند... من قدم زدن کنم همی.
Monday, August 16, 2004
مسخرس! خیلی مسخرس! امروز درست مثل دیروزه، ولی دیروز کسل بودم، امروز شنگول و الان دقیقا دارم از انجام همون کاری لذت میبرم که دیروز اعصابمو خورد میکرد!
Friday, August 13, 2004
تو فکرم یه دیپلم جعلی برای اپیکتتوس پیدا کنم و بعد بفرستمش دانشگاه؛ یه کم باید ارتباطشو با جامعه بیشتر کنه.
دارم به اپیکتتوس منطق ریاضی درس میدم. حیوونی ذوق مرگ شده وقتی میبینه منطق از زمان خودش تا حالا چقدر پیشرفت کرده. یه چیزایی هم برام از ارسطو تعریف کرده که بیا و ببین...
خیلی جالبه ها، یه موقع آدم چشمشو باز میکنه میبینه همون بازیهای اجتماعی ای که همیشه بهشون ایراد میگرفته از طرف خودش برای کسای دیگه ای اجرا شده. تو به وجود اومدن این بازیهای احمقانه مقصر فرد نیست، سیستمه...
امروز... همین امروز فرصتیه که داری از دست میدی.
Sunday, August 08, 2004
دیروز یه رنگین کمان دیدم که به جای نیم دایره، نیم هشت ضلعی بود...
اگه کسی از فکر من فاصله بگیره از خودم فاصله گرفته؟
به اپیکتتوس گفتم گاهی اوقات یه ذره که از خودم فاصله میگیرم چنان ازم استقبال میشه که با خودم میگم مگه مرض دارم خودم باشم! گفت گول نخور، اول اینطوریه. بعد از اینکه مطمئن بشن خودت نیستی و دیگه نمیتونه خودت باشی، همه چیز به حالت اول برمیگرده. بعد باید یه پله ی دیگه بری پایین تا دوباره مدتی خوب باشن و ...
اپیکتتوس رو با خودم کلی اینور اونور بردم. وقتی برگشتیم و نشستیم دو نفری با هم قهوه بخوریم بهم گفت "همش بده بستونه". گفتم چی رو میگی، گفت روابط اجتماعیتونو. گفت هممون همیشه در حال بده بستونیم. دیدم راست میگه، ولی پرسیدم مگه زمان اونا اینطوری نبوده، گفت چرا، همیشه بوده، ولی دیگه نه انقدر!
Friday, August 06, 2004


قرارداد ترجمه ی یک کتاب Access رو با کانون نشر علوم بسته بودم که امروز ساعت دوازده و نیم بعد از 67 روز و 73 ساعت کار تموم شد. احساس خوبی دارم؛ از فردا میتونم وقت بیشتری روی پایان نامم بذارم...
من خسته ام، پس میخوابم.
دیروز یه کشف زیست شناسی/فیزیکی مهم کردم: یکی از معدود جانورهای زنده ای که اگه رنگاشون معکوس بشه (بگیم نگاتیو؟) تقریبا فرقی نمیکنه گورخره!
این خیلی مهمه ها... حالا من کشف کردم، بقیه برن کاربرد این کشفو پیدا کنن.
زحمتی که برای داشتن یه چیز لازمه هیچوقت به پای زحمت لازم برای "به طرز خوبی داشتن" اون چیز نمیرسه.
امروز اپیکتتوس بهم گفت "اینکه علامت سوال هایی همیشگی وجود دارن نباید باعث بشه به خودت اجازه بدی علامت سوال های دیگه ای رو هم الکی قاتیشون کنی". من که نفهمیدم منظورش چیه! ازش پرسیدم معنی حرفت چیه، گفت "این هم نمونه ی یکی دیگه از اون علامت سوالای الکی".
اپیکتتوس اسهال شده!
Wednesday, August 04, 2004
اپیکتتوس یه ملا تو خیابون دید. گیر داد که باید برم باهاش حرف بزنم. اینا یه ساعتی با هم حرف زدن؛ وقتی اپی برگشت ازش پرسیدم نظرش چیه، گفت اول بگو از اینا چنتا دارین!
امروز اپیکتتوس رو بردم بهش بستنی دادم خورد. گفت "تا بستنی هست زندگی باید کرد".
هروقت به این نتیجه رسیدی که چیزا سر جای خودشون نیستن، به جای اینکه قیافه بگیری به این فکر کن که چجوری میتونی از این جابجایی ها استفاده کنی. اگه میبینی کسی جایگاه تو رو گرفته که شایستگیش به اندازه ی تو نبوده، به این فکر کن که چطوری میتونی جایگاهی رو بگیری که به شایستگی ای بیش از اونی که داری نیاز داشته باشه.
تعارف نداریم که، زندگیه...
Tuesday, August 03, 2004
سلمونیا دو دسته ن: اونایی که قبل از اینکه هر کاری میخوان بکنن میپرسن چیکار کنن و اونایی که قبل از اینکه هرکار میخوان بکنن نمیپرسن چیکار کنن.
انسان دوست واقعی کسیه که با وجود دونستن اینکه آدما چقدر احمقن باز هم براشون حق و حقوق قایل باشه.
اپی... منظورم اپیکتتوسه. اپی امروز بهم میگفت دوست دختر میخواد. نمیدونم چیکار کنم! اگه دختری میشناسین که بخواد با یه برده ی فیلسوف که میخواد بقیه ی عمرشو تو شهر زندگی کنه و از کافی شاپ هم خوشش نمیاد دوست بشه بهم خبر بدین. نمیدونم سلیقه ی زیبایی شناسی اونا چطوریه، ولی خودش که یه آدم چهارشونه ی شنگوله، یه کم برنزه، با موهای به نسبت بلند؛ جمله های فلسفی هم زیاد میگه.
خصوصیت های بد خیلی راحت کنار هم جمع میشن، ولی خصوصیت های خوب به ندرت کنار هم قرار میگیرن. شاید همین راز موفقیت اولیا باشه.
Monday, August 02, 2004
امروز اپیکتتوس یه عکس بهم نشون داد که با اپیکور گرفته بود. خیلی باحال بود. عکسشو اسکن کردم و خودمم کنارش مونتاژ کردم. اپیکتتوس از ترس غش کرد!
راستی، کسی میدونه اون موقع چطوری عکاسی میکردن؟!
اپیکتتوس گفت بهتون بگم که اصلا دلش برای خونه ی سابقش تنگ نشده. نمیدونم، شاید داره برای فلسفه ش تبلیغ میکنه...
با اپیکتتوس نشستیم چنتا فیلم دیدیم، از همین فیلمایی که به جای موضوع جلوه های ویژه داره. آخرش اپیکتوس اخم کرده بود، گفتم چته، گفت "من همه ی عمرم اشتباه میکردم که میگفتم خدایی وجود نداره".
Sunday, August 01, 2004
با اپیکتتوس رفته بودیم گردش. بعد از چند ساعت ازم پرسید برده هاتون کجان، گفتم ما برده نداریم. چشماش شونزده تا شد، با خوشحالی گفت یوتوپیا! یوتوپیا!
گفتم ذوق نکن، عوضش همه برده ن.
تحول های زندگی من همیشه با جمع و جور کردن اتاقم شروع شدن.
اپیکتتوس میخواد رانندگی یاد بگیره؛ کلاس رانندگی خوبی میشناسین که مربیش زبون فیلسوفا رو خوب بفهمه؟