Tuesday, May 30, 2006
یه مادربورد میخوام که یه ده تایی اسلات PCI داشته باشه!
نه، در مورد آدما انقدر سختگیر نیستم.
کمتر چیزی به اندازه ی شیطنت های هرگز نکرده ی دبیرستانیم برام جذابیت داره. بیشترش هم به روزهای گرم تابستون ربط داره.
هنوز هم گاهی سراغم میاد؛ همیشه به اندازه ی همون موقع واقعی می شه.
"درک کردن" افتخاره؟
به هر حال "درک نکردن" امتیازه.
Monday, May 29, 2006
اگه سماورساز تو خواننده هام هست به این ایده توجه کنه:
یه سماور تایمر دار، که آدم تنظیمش کنه تا صبح ها قبل از بیدار شدن شروع به کار کنه تا وقتی آدم بیدار می شه چاییش آماده باشه.

از این ایده می تونین به طور رایگان استفاده کنین و در عوض هرچه سریعتر یکی از اون سماورا رو برای من بفرستین، لازمش دارم.
Sunday, May 21, 2006
"پیچیده" برجسبیه که روی دو چیز میزنن: یکی چیزهای پیچیده و اونیکی چیزهای زیاد از حد ساده ای که سدی ذهنی در برابرش دارن.
کتاب جدیدم در اومده:



فکر کنم راحت بشه گفت که این کتاب رو از همه ی کتابام بیشتر دوست دارم. برای هیچ کتابی هم به اندازه ی این کار نکردم، ولی هیچوقت خستم نکرد.

این دفعه هم مثل قبل یه جلدشو به اولین کس هدیه می دم. هرکی خواست برای همین پست کامنت بده.
Thursday, May 18, 2006
از وقتی اپیکتتوس رفته سر کار (یه پست دولتی از مارکوس گرفته) دیگه همدیگه رو نمیدیدیم و فقط گاهی تلفنی حرف می زدیم. دیروز اومد پیشم و سه چهار ساعت حرف زدیم. موضوع صحبت یکی وضعیت اون بود که ناراضی بود و یکی خواسته های من از دنیا.
در مورد اول به این نتیجه رسیدیم که این کار به دردش نمی خوره. امروز صبح استعفا داد و می خواد از این به بعد فقط کتاب بنویسه. در مورد موضوع من هم به نتیجه ای نرسیدیم و گذشتیمش برای جلسه ی بعد.
Tuesday, May 16, 2006
واقعا خنده داره... عقایدی رو مسخره می کنن که من هرچی فکر می کنم فرقشو با عقاید خودشون نمی فهمم!
مثل یه شیرینی خوشمزه س که اگه دیر بخوریش می گنده...
باید پتانسیل ها رو فعال کرد. اگه از راه a نشد، خوب از راه b.
این همیشه مسئله س که آدم چقدر برای چیزهایی که می خواد هزینه کنه.
این مسئله زمانی بحرانی می شه که آدم دقیقا ندونه که اون چیز رو می خواد یا نه!
Thursday, May 11, 2006
هیچوقت نمی تونی از مزخرفاتی که تو جامعه ت وجود داره کاملا جدا بشی. اون مزخرفات حتا توی وجود خودت هم رخنه می کنن. گریزی نیست.
بعضی بیماری ها قابل کنترل هستن، ولی درمان ندارن.
Tuesday, May 09, 2006
بعضیها از صدتا آهنگشون فقط یکی جذابه، و البته خیلی جذاب. با این حال حتا اگه خودت رو مجبور کنی هم نمی تونه 99 تای دیگه رو گوش کنی. بعضیها جذابترین آهنگشون به اندازه ی اون اولی جذاب نیست، ولی از صدتا کارشون 90 تا کمابیش جذابه.
و اما آدم ها...
Monday, May 08, 2006
کسایی که نمیخوان دیر بشه فقط 24 ساعت وقت دارن که تولدم رو بهم تبریک بگن ;)
Sunday, May 07, 2006
این جمله به شدت خلاصه شده است.
زمینه ی کاری من جوریه که دایم باید سناریوهای خیالی رو بررسی کنم. این یه نکته ی مثبت و یه نکته ی منفی داره.

نکته ی مثبت: عادتم شده که دایما سناریوهای خیالی رو بررسی کنم.
نکته ی منفی: عادتم شده که دایما سناریوهای خیالی رو بررسی کنم.
چیزایی که "ترسناک" به نظر نمیان، ترسناک ترن... البته تا وقتی ازشون نترسی.
چیزهای "ترسناک" هم معمولا فقط تا زمانی ترسناکن که ازشون بترسی.

بزنید تو سر پرتقال فروش.
Saturday, May 06, 2006
بهترین روشی که برای توصیف روانشناسانه ی آدما دیدم اینه که تعداد زیادی سوال از طرف بپرسی، بعد همه ی جوابا رو عکس و نقیض کنی و با کمی خلاصه کردن تحویلش بدی.
آدما همینطوری به نظر عاقل و متخصص میان دیگه. بیشتر برچسب های "مثبت" رو میشه به "زیرکی" تحویل کرد.
باد حتا از الکل هم بیشتر برام کاریه...
خیلی از پیچیدگی های زندگیمون، که بهتره بگم پیچیده ترین ها، فقط با افزایش دسترسی به اطلاعات حل می شه. یه نمونش روابط اجتماعیه.
دارم سعی می کنم تصور کنم که اگه دسترسی به اطلاعات نزدیک به نامحدود باشه، روابط اجتماعی چه شکلی پیدا می کنه... شاید تصورش سخت باشه، ولی به هر حال شباهت زیادی به الان نخواهد داشت.
Thursday, May 04, 2006
در افسانه ها آمده که روز قیامتی هست که در آن خورشید از غرب طلوع می کنه، آب رودخانه ها به سمت سربالایی حرکت می کنه و Zero Configuration مایکروسافت هم درست کار می کنه.
این.
Tuesday, May 02, 2006
ترجیح میدم حتا اتفاقای بد هم سریع و غیر منتظره باشن، چه برسه به خوباش...
من همین الان که دارم اینا رو می نویسم در اوج فشار ذهنی هستم و احساس می کنم تا یه مدتی صلاحیت تصمیم گیری در هیچ زمینه ای ندارم.
آفیس 2007 رو نصب کردم و دارم باهاش سر و کله می زنم. یه چیزاییش جالب شده، ولی اولین نکته ایش که نظر آدم رو جلب می کنه (به خصوص در مورد آوت لوک) اینه که به شدت سنگین و کنده.
یه زمانی فکر می کردم روابطم با آدم های دیگه چیزیه بین من و اونها.
بعدا به نظرم میومد که این چیزیه بین من و نا-من (یعنی نقش فرد یا افرادی که در قطب دوم رابطه قرار می گیرن برام کمرنگ شده بود).
الان اعتقاد دارم این ماجرا چیزیه بین قسمتی از ذهنیت های من با قسمتی دیگه.
تا حالا تو این شرکت سه تا آبدارچی داشتیم و از این سه نفر فقط یکیشون تونست این دوتا انتظاری که من از آبدارچی دارم رو بفهمه:

1- اسپرسو ساز رو با ابری و مایع ظرفشویی نباشد شست، فقط باید یه آب توش گردوند.
2- در اسپرسو ساز رو بعد از شستشو نبند آقا! آبش تبخیر نمیشه و کپک میزنه.

واقعا نمیدونم... شاید خیلی انتظارم زیاده...
Monday, May 01, 2006
کلیشه های تبعیض نه تنها غیر واقعی نیستن، که به طرز وحشتناکی با واقعیت منطبقن.
مسئله ی اصلی این نیست که این کلیشه ها به واقعیت اشاره نمی کنن، اینه که به واقعیتی که ریشه در شرایط اجتماعی داره و می تونسته جور دیگه ای باشه اشاره می کنن و طرفدارانشون اونها رو شواهدی می دونن برای غیر قابل اجتناب بودن اون واقعیت ها، در حالی که نمیشه چنین نتیجه ای گرفت.
روزمو بهم تبريك بگين!
40 متر اونورتر 85 تا كارگر دارن كار مي كنن، دو و نيم برابر زماني كه من كار مي كنم، و يك سوم من حقوق مي گيرن.
تازه منم بعد از 8 سال كار كردن زورم نميرسه يه خونه براي خودم بخرم.