Wednesday, June 30, 2004
ببین، برای من خیلی راحته قبول کنم که به اندازه ی تو احمقم و فقط خیال میکردم عقل دارم، ولی اصلا نمیتونم قبول کنم که تو احمق نبودی و اندازه ی من عقل داشتی!
اگه عمر هنوز زنده بود میرفتم یقشو میگرفتم میگفتم "تو که میگفتی همه ی علوم تو قرآن هست و نیاز به کتاب دیگه ای نیست بیا نشونم بده این موضوع کوفتی رو کجای قرآن میتونم پیدا کنم که تو هیچ کتابخونه ای نبود!".
Monday, June 28, 2004
اینکه گفتم تئوری آشوب هنوز در دوران پیشا علمیه، با معیارهایی کمابیش کوهنی بود (قابل انکار نیست که فلسفه ی علم کوهن رو خیلی دوست دارم): هنوز پارادایم نداره؛ هنوز تحقیق ها همسو نشدن، در مسایل زیربنایی اختلاف نظر هست، توش بحث های فلسفی مطرح میشه (تو علم بحث فلسفی تفکیک میشه و به "فلسفه ی اون علم" منتقل میشه که توسط متخصص های مجزایی بررسی میشه، نه در درون علم و نه توسط تمام متخصصین اون علم) و کلا ساختار سوال-تحقیق-جواب و معناداری و بی معنایی روش ها توش شکل نگرفته (البته این دلایل همه فازی هستن). به عنوان یه نشانه ی خیلی خوب (البته نشانه، و نه دلیل) اینکه تقریبا تمام کتابها و نوشته هایی که در مورد آشوب هستن همه چیز رو از صفر شروع میکنن و به جایی میرسونن که میخوان، در حالی که وقتی سیستم علمی میشه معمولا این حالت از بین میره و سطوح مختلفی توی مسئله پیدا میشه.

این آخری واقعا گریه ی منو در آورده بود. هر کتابی که باز میکردم شروع میکرد همه چیز رو از صفر میگفت و باید n بار جرایانات لورنس، جولیا، مندلبرو و بقیه رو میخوندم که بلکه بینش یه چیز جدید پیدا کنم!

چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که منطق فازی و تئوری آشوب همسن هستن، در حالی که منطق فازی تو قسمت های غیر فلسفی-منطقی ش تقریبا دوره ی پیشا علمی رو پشست سر گذشته (البته اینو با قاطعیت نمیگم).
وقتی داری با چیزی مخالفت میکنی یه نگاهی هم به پایین بکن و مطمئن بشو که روی شونه های اون چیز نایستادی...
اگه این ماجرای شبیه سازی به یه جایی برسه، میدم یکی درست مثل خودم بسازن (که دایم هم آپدیتش میکنم) بعد میفرستمش کتابخونه های درست و حسابی که شب و روز کتاب بخونه و اون معدود کتابی که به نظرش (یعنی به نظرم) به دردخور میاد رو بهم معرفی کنه که خودم هم بخونمش.
Sunday, June 27, 2004
استادم برام میل زده و ازم خواسته خلاصه ای از تحقیقاتم در زمینه ی تئوری آشوب رو براش بفرستم. تو فکر بودم آفلاین بشم بنویسم یا همونطوری آنلاین بنویسم که دیدم در ادامه نوشته این گزارش باید 15 صفحه باشه!

براش 15 صفحه توضیح مینویسم درباره ی اینکه تئوری آشوب هنوز در دوره ی پیشا علمیه و نمیشه در موردش 15 صفحه نوشت...
Saturday, June 26, 2004
اگه کسی واقعا فکر میکنه با ادبم برام میل بزنه تا بهش فحش خوار مادر بدم.
بی دلیل باهام شروع کرد به حرف زدن و از هر چیزی حرف زد. میفهمیدم که یه غم و سردرگمی خاص تو کلشه که لابلای حرفای بی ربط دیده می شدن. معلوم بود داره حرف میزنه که با اونا کلنجار بره و میفهمیدم که برای کشف شدن له له میزنه... ولی هیچ سعی نکردم وارد فضای خصوصیش بشم، اجازه دادم بحث همونطور بی ربط بمونه و بعد از مدتی هم خدافظی کردم و رفتم یه طرف دیگه...
تو هرکدوممون چنتا شخصیت رشد کرده که بنا به موقعیت رو میشن. کافیه طرف احساس کنه الان در نقش یه زنه، اونوقت عنصر شیطنت توش بیدار می شه، در حالی که اگه احساس کنه الان در نقش یه مادره، عنصر شیطنت ستیزی همراه با نیروی جادویی شیطنت یابی توش قل قل میکنه.
Friday, June 25, 2004
این ماشین تعداد زیادی چرخ دنده داره... این ماشین تعداد زیادی چرخ دنده داره... این ماشین... این ماشین... این ماشین تعداد زیادی چرخ دنده داره... چرخ دنده داره... این ماشین... چرخ دنده هاش روغن کاری میخوان...
این یه تصویره که به صورت یه ... م م م ... به صورت یه ... به صورت یه چیز دیگه در اومده. میدونی منظورم چیه؟ منظورم اینه که ... بذار برات بیشتر توضیح بدم... این یه تصویره که... خوب، نه اینکه بخوام بگم از اولش اینطوری بوده... نه، اولِ اولش که اصلا هیچی نبوده، اون اولش یه جور دیگه بوده... ولی کلا این یه تصویره که نیاز به چرخ دنده هایی روغن کاری شده داره... روغن کاری...
یه داستان خیلی طولانیه، یعنی در واقع برمیگرده به اولش. البته شاید همه ی داستانا اولشون برگرده به اول داستان، ولی گاهی اوقات یه داستان اولش برمیگرده به اولش. مهم اینه که تو این داستان هر کسی چه جایگاهی داره و برای چی. اینکه چطوری میشه چیزی رو به دست آورد و اینکه اصولا چیزی برای به دست آوردن وجود داره و نهایتا اینکه چه چیزی رو باید به دست آورد. ببینم، اگه چیزی برای به دست آوردن نباشه، در حالی که احساس به دست آوردن وجود داره خیلی بد میشه؟ اگه روغن کاری شده باشه چی؟
این رو به منزله ی یه اعتراف تلقی کن... از همون اعترافایی که ممکنه علیه ام استفاده بشه... از همون اعترافهایی که ممکنه علیه ام تو دادگاه استفاده بشه... دادگاهی که میشاشم بهش... این یه اعترافه، پس اون رو یه اعتراف تلقی کن... این یه اعترافه که یه تصویر عجیب در ذهن من ثبت شده، تصویری برداشته شده از کمتر از شش ثانیه فیلم واقعی همه روزه ای که برخلاف تماشاچیهاش تموم نمیشه... یه تصویر، ثبت شده از تنها چند ثانیه، که مجموعه ی بزرگی از چیزهای مبهم بهش ضمیمه شدن... ضمیمه... و اون تصویر رو به صورت یه .... یه .... اون چرخ دنده روغن کاری میخواد! روغن کاری میخواد!! چرخ دنده روغ کاری میخواد! میخواد! میخواد!
آخرش میفهمی هیچی اون جوری که نشون میداده نبوده... هیچی... یه نمایش بزرگ... بدون روغن... روغنی هم نبوده... چرخ دنده هم نبوده... نمایش هم نبوده... بدون روغن کاری....
خوباشو کرم میخوره!
اصلا معلوم نیست شروعش کجاس و وابستگیش به واقعیت چقدره؛ ولی اتفاقی که بعد از یه مدت می افته اینه که ایده ای تو ذهنت در مورد واقعیت شکل گرفته، هرچند ضعیف، و وجود این ایده در ذهنت باعث میشه واقعیت رو طوری ببینی که اون ایده قویتر بشه و قویتر شدن اون ایده باعث میشه واقعیت رو طوری ببینی که بیشتر از قبل مطابق ایدته و این ایدتو قویتر و قویتر میکنه، طوری که آخرش مطمئن میشی که ایدت در مورد واقعیت درسته و با نگاه به خارج به وضوح درستی ایدتو میبینی.

در بعضی مواقع، وجود این ایده در ذهن نه تنها از طریق نوع دیدن واقعیت، که از طریق تاثیر گذاشتن بر روی رفتار و فیدبک گرفتن از واقعیت به تقویت خودش کمک میکنه، که سرعت اون اتفاق رو خیلی بیشتر هم میکنه.
Monday, June 21, 2004
عوامل استکبار جهانی حوصلشون سر رفته بود، اومدن تمپلیت وبلاگ منو پاک کردن!
خوشبختانه با تلاش های مخلصانه و شبانه روزی من، وبلاگم حالش خوب شد. فقط دو سه تا چیزش مطابق میلم نیست، که فعلا از سر و کله زدن باهاش کلافه شدم و میذارمش برای بعد...


کتابم تجدید چاپ شد. 32 صفحه بیشتر شده که البته به خاطر جدول آخر کتابه و نه تغییر متن. قیمتش هم مثل چاپ قبله (3500).
Saturday, June 19, 2004
ذهن آدم... یا بگیم قوه ی ارزش گذاری آدم، چقدر زود نرمالایز میشه!
کافیه یه مدت خیلی کوتاه تو جایی قرار بگیری که میانگین چیزها پایینتر از اونی که ارزش گذاری میکنی باشه، بلافاصله ارزشش پیشت بیشتر میشه؛ و برعکس، تا یه جایی قرار بگیری که چیزا بهتر از اون باشن...

حالا این قابلیت خوبه یا بد؟

هروقت یه سوال اینجوری پرسیده میشه، باید قبل از جواب دادن بهش هزارتا سوال زیربنایی تر رو جواب داد... همینه که آخرش همه چیز سمبل میشه.
Thursday, June 17, 2004
همیشه به کمی "نبودن" هم نیاز داری.
فقط یه باره، نه؟
یا حتا اگه فقط یه بار نباشه هم فرض یه بار بودنش چندان مشکلی ایجاد نمیکنه. درسته؟
اصلا ولش کن...
Tuesday, June 15, 2004
اگه آمریکا زندگی میکردم الان شات گان ام رو برمیداشتم میرفتم در خونه ی همسایه رو میزدم؛ وقتی درو باز میکرد با یه دست تفنگ رو مصلح میکردم و میگفتم "آشغال عوضی، اگه بازم اتاق من از صدای آهنگت بلرزه دوتا از اینا تو کله ی پوکت خاکی میکنم!"
انقدر از فیلمه چیزی نفهمیدم که احساس میکنم شعورم زیر سوال رفته!

پ.ن. برای جلوگیری از هرگونه پیگیری و یافتن احتمالی نقاط ضعف در شعور بنده، از ارائه ی نام فیلم و کارگردان معذورم.
Monday, June 14, 2004
اینکه جدیدا از بستنی خوشم نمیاد یه کم برام فلسفی شده. داشتم به این فکر میکردم که تو استفاده بردن از زندگی باید خیلی به این مسئله توجه کنم. چیزهایی هستن که امروز برام جالبن و ممکنه فردا جالب نباشن؛ پس باید همین امروز به اندازه ی کافی ازشون لذت ببرم.
پس نتیجه میگیریم که خوب بودن برنامه های تلویزیون راه حل خوبی برای رفع مشکل ترافیک شهری مثل تهرانه.
پ.ن. نبودن تفریح در شهر هم به این ماجرا کمک میکنه.
Sunday, June 13, 2004
پس نتیجه میگیریم که خوب بودن برنامه های تلویزیون راه حل خوبی برای رفع مشکل ترافیک شهری مثل تهرانه.
پ.ن. نبودن تفریح در شهر هم به این ماجرا کمک میکنه.
پس نتیجه میگیریم که خوب بودن برنامه های تلویزیون راه حل خوبی برای رفع مشکل ترافیک شهری مثل تهرانه.
پ.ن. نبودن تفریح در شهر هم به این ماجرا کمک میکنه.
یه اتفاق عجیب افتاده...
چند روزه متوجه شدم خوردن بستنی حالمو به هم میزنه! اونم من!
نکنه داره بلایی سر دنیا میاد؟!
Saturday, June 12, 2004
این شرینگ کردن سیم و کابل انقدر به من مزه داده که همینطور نشستم کابلای کواکسیال متری 350 تومنمو میبرم و شرینگ میکنم! اگه جایی میشناسین که یه نفر رو برای شرینگ کردن بخوان معرفی کنین یه هفته برم اونجا کار کنم ارضا شم!!
Friday, June 11, 2004
چشم در برابر چشم... دست در برابر دست... اشک در برابر اشک ...
؟
این یکی از نوشته ی قدیمیمه، برای چنتا از دوستام دوباره میذارمش اینجا:

وقتی به این فکر میکنم که چقدر چیزها تو دنیا هست که تجربه نکردم و اگه بخوام و هزینشو قبول کنم میتونم تجربشون کنم، برای چند لحظه تمام پوچیها و ناکامیها رو فراموش میکنم؛ البته قبل از چیره شدن دوباره ی "واقع بینی" (با تاکید بر تفاوت "واقع بینی" و واقع بینی).

موقع "وافع بین" بودن خیلی احتیاط کنین، چون "واقع بینی" اصلا واقع بینانه نیست. منظورم اینه که "واقع بین" بودن اصلا به معنی در نظر گرفتن "آنچه هست و تمام آنچه به طور سازگار میتواند باشد" نیست، بلکه معمولا به این معنیه که "سطحی ترین چیزهایی که هستن و تلقینی شده ترین چیزهایی که میتونن باشن" چطورین.

Tuesday, June 08, 2004
کدوم الاغی میره پشت بوم کنار کولر ما سیگار میکشه؟!
وقتی فکر میکنی خیلی مستقل فکر کردی، بیشتر از همیشه مسخ شدی.
هروقت داشتی به این فکر میکردی که چطوری میتونی با محیط مبارزه کنی و خواسته های شخصیتو به دست بیاری، به این هم فکر کن که ممکنه این خواسته ها از طرف محیط به تو تلقین شده باشن.
می گفت فهمیدن در یک لحظه رخ میده. اگه دقیقتر بخوایم برخورد کنیم، درک کردن چیزهایی که فهمیده شده در یک لحظه رخ میده، و اون لحظه ایه که انسجام کاملی بین فهمیده شده ها برقرار میشه. اگه بخوایم یک مرحله دقیقتر باشیم، همه ی اینا چرت و پرتن.
Monday, June 07, 2004
بعد از مدتی زور زدن نتونستم استاد راهنما برای پایان نامم در موضوع "فلسفه ی تئوری آشوب" پیدا کنم، برای همین هم احتمالا موضوعمو عوض میکنم. موضوع جدید "فلسفه ی منطق فازی" هست و الان براش دنبال استاد میگردم. امروز با استاد منطقم صحبت کردم و فهمیدم که به جز یکی دو چیز تو بقیه ی مسایل به شدت با هم اختلاف نظر داریم، برای همین هم احتمالا ازش صرف نظر میکنم. حالا شما اگه یه استاد منطق یا ریاضی که منطق فازی، سیستم های اصل موضوعی و فلسفه ی منطق بدونه و اهل خرافه و چرت و پرت گفتن نباشه (اگه بخواد منطق فازی رو به ذن و بودیسم و فلسفه ی صدرایی ربط بده با چک و لگد باهاش برخورد میکنم) و حتا یه مقدار دیدگاه های پازیتیویستی، یا هولیستی داشته باشه می شناسین بهم خبر بدین. ترجیحا خوش تیپ هم باشه که وقتی تو جلسه ی دفاع اون ردیف جلو میشینه چشمم میفته بهش چندشم نشه...
وقتی بهش پشت پا بزنی تازه میفهمی پشت پا زدن بهش چقدر ساده بوده و چقدر احمق بودی که انقدر از این کار می ترسیدی.
اون پیرمرد کوچولو با اون ریش مسخرش... همونی که قیافش در تاریخ ثبت نشده... اونه که الان لازمه بشینه بغل دستم تا با هم گپ بزنیم.
آدم قوی ممکنه به ظاهر ضعیف باشه، و آدم ضعیف به نظر قوی بیاد. نه تنها اینطور میتونه باشه، که معمولا هم هست.
یه سری اتفاقات بیش از اندازه کوچیک هستن که میتونن روی هم انباشته بشن و یه چیزی بسازن که هیچ ربطی به خودشون نداره. مثلا یه سری برخوردها که روی هم جمع میشن و یکدفعه از دلشون یک روش، یا یک جهانبینی زاییده میشه... روش یا جهان بینی ای که ممکنه هیچوقت ریشش پیدا نشه.
Saturday, June 05, 2004
این امیدیه که درسایه ی فراموشی به تدریج شکل میگیره و در مقابل تجربه به سرعت به نا امیدی تبدیل میشه.
و اون چیز مهم... اون چیز مهم زیر خروارها رفتارهای ساختگی مدفون شد و برای همیشه از دسترست خارج شد. مهمترین اتفاقات به ساده ترین شکلی می افتن؛ اتفاقاتی در حد پریدن یه پروانه وقتی که بهش نگاه میکنی، که صدها هزاربار مهمتر از اتفاق به ظاهر مهمی مثل اومدن زلزله و مردن هزاران نفرن.
حماقتت وقتی به اوج خودش میرسه که قیافه ی یه آدم خیلی با شعور رو هم به خودت گرفته باشی.