Sunday, August 31, 2003
اگه يه مجله ي پزشکي داشتم، صفحه ي اولش گنده مينوشتم: به نام آفريننده ي درد و بيماري.
ميخواي بدوني مردم چه اعتقاداتي دارن ؟ ببين تو مدرسه چيا بهشون درس دادن.
خوب شد مهلت چند ماهه ي ارسال آثار براي دوسالانه ي نقاشي تموم شد تا من يادم بيفته که ميخواستم توش شرکت کنم !
حق نه دادنيست و نه گرفتني؛ حق تصور کردنيست.
يه بار يکي گفت "من از کوتيشن متنفرم" و کوتيشن دوست ها اين حرفشو تبديل کردن به يه کوتيشن معروف تا حالشو بگيرن !
شنيدم که اين يارو حکيم با بمبي مرده که تو جعبه اي با عنوان "کمک هاي انسان دوستانه" قرار گرفته بوده. احتمالا اين انسان دوستانه ترين کمکي بوده که براي عراقيها فرستاده شده !
Saturday, August 30, 2003
به حال خودم خيلي تاسف ميخورم؛ به حال بقيه بيشتر.
Friday, August 29, 2003
الان ساعت ده و نیمه. میای در مورد اینکه فردا خورشید در میاد یا نه شرط ببندیم ؟
Thursday, August 28, 2003
کاش میتونستم به درستی مطلق حداقل یکی از عقایدم معتقد باشم. خوب میفهمم ایمان چه جاذبه ای داره؛ چیزهای خوب راحت به دست نمیان. بهترین چیزها اصلا به دست نمیان.
وقتی مسخ بشی، دوباره همه چیز رو زیبا میبینی.
جناب کنت، شام امشب شما با کمال میل آمادس ...
رنج کشیدن چیز خیلی مفیدیه، باعث میشه آدم رنج های بعدی رو راحت تر تحمل کنه !
Wednesday, August 27, 2003
وضع مالیم خوب نیست، برای همین هم به مدت یک هفته زمینای بهشت رو نصف قیمت کردم. هرکی میخواد زود نامه بده. برای خرید عمده تخفیف هم داده میشه.

تذکر: اموال آنجهانی قابل واگذاری به غیر نیست. کسی فکر نکنه میتونه تو این وضعیت که تحت فشارم بیاد و ازم کلی زمین مفت بخره و بعد بره خوردش کنه با قیمت گرون بفروشه.
"مصدق برخلاف قانون اساسي قدم برداشت ودستورداد مجسمه هاي شاه سابق ايران راازجايگاه هاي عمومي بردارند....مصدق عليه ي شاه شوريد وموقعيت ونفوذشاه رادربين مردم فراموش کرد.شاه چهارماه قبل مي خواست مصدق راعزل کند ولي من وساطت کردم تااين که وارداين نبردشديم وپيروزگرديديم....ملت شاه رادوست داردورژيم جمهوري مناسب ايران نيست"

از فرمایشات کاشانی، به نقل از بامداد.
Tuesday, August 26, 2003
اینکه با نابودی من جهان تماما نابود نمیشه، مسئله ایه که هیچکس نمیتونه ثابتش کنه. وقتی موشکافانه نگاه کنیم، میبینیم دلیلی هم نداره که جز این باشه ...
Monday, August 25, 2003
سه شیفت زندگی در روز، بدون مرخصی.
Sunday, August 24, 2003
من در آينده بايد چنتا کار مهم انجام بدم. اولين و مهمترينشون نفس کشيدنه.
خوب بکشنت؛ بهتر از اينه که بميري !
Saturday, August 23, 2003
اينکه کسي در برابر منطق تسليم بشه خيلي کمتر از زماني اتفاق ميفته که در برابر بي منطقي تسليم بشه.
ظاهرا قدرتي در بي منطقي هست که در منطق نيست.
Friday, August 22, 2003
روسو ! من تو رو به دوئل دعوت میکنم.
البته میدونم که دوست نداری مثل من از هفت تیر استفاده کنی و ترجیح میدی خودتو به پاره سنگ مجهز کنی. من آمادم !
هرچی بیشتر طرفدار داشته باشی بیشتر از خودت فاصله میگیری.
ستایشگران عروسک گردانانند.
نمیتونم زمانی رو تصور کنم که خودم رو فدای چیزی کرده باشم، جز یه ایده ی شخصی. هرچند، ممکنه کسایی که از نظر من ینطور نیستن هم خود چنین ادعایی داشته باشن.
حماقت خود را به هیچ مرزی محدود نمیکند.
بعضی چیزا هست که تنها زمان مناسب برای ارائشون، اولین زمان ممکنه. اگه همون اول ارائه نشن، همه چیز تمومه، هرچند که ممکنه فکر کنین هیچ چیز تغییر نکرده؛ چرا، تغییر کرده، این دیگه اولین فرصت نیست.
Wednesday, August 20, 2003
میخوان زندانها رو به قطب فرهنگی کشور تبدیل کنن !
Tuesday, August 19, 2003
امروز جلسه بود و توش چنتا مسئله طرح شد. مهمترینش درباره ی زنان حامله بود. این مسئله مطرح شد که چون اصولا حاملدیدگی حاصل یک عمل بسیار پلیده، اینکه یک زن به صورت بسیار شنیع حامله در ملع عام حاضر بشه، یادآور کننده ی آن عمل بسیار پلیده، و لوازم و اسباب آن است، و این بر هر مسلمانی حرامه. به این خاطر در این جلسه تصویب شد که بعد از این هیچ زنی به صورت حامله در انظار حاضر نشه تا مسلمانان از راه راست منحرف نشوند.

بعد از این درباره ی حکم همراه داشتن نوزاد یا کودکان توسط زنان صحبت شد، چرا که آن هم گرفتار ایراد مشابهیست. پس از بحث های بسیار این تصمیم گرفته شد که همراه داشتن نوزاد در محل های عمومی برای زنان مکروه (و نه حرام) است، چرا که هنوز میتواند بینندگان را به یاد آن واقعه بیاندازد، ولی همراه داشتن کودکی که میتواند بر پای خود راه برود مانعی ندارد.

باشد که سعادت مند گردید.
Monday, August 18, 2003

ازش استفاده نميکنه، چون اگه استفاده کنه ممکنه خراب بشه و اگه خراب بشه نميتونه ازش استفاده کنه.
فقط کسی شایستگی استفاده از اون رو داره، که ازش استفاده نکنه.
به حرمت استفاده از اون، نبايد ازش استفاده کني.
هيچ ميدوني مجازات شادماني چيه ؟!
امروز داشتم ذهنيت هاي خودم رو با بقيه مقايسه کردم که يک دفعه اي متوجه شدم اون اختلاف اساسي که هميشه به نظرم ميومد چيه. ذهنيت ها، يا شايد بشه گفت فضاي ذهني من، زمان نداره. تو فضاي ذهني من خبري از فاکتور زمان نيست و همه چيز يه جوري پارمنيدس وار ظاهر ميشن.
آه، هراکليت عزيز، خودت خوب ميدوني که من يه تار موتو با اون مرتيکه ي رشناليستِ آنتي امپريسيسيتِ راديکال عوض نميکنم !
"براي خوابيدن بايد تمام روز رو بيداري کشيد"
عادت (تسليم شدن) هم يه راه مبارزه با ناملايماته. نبايد دست کم گرفتش، گاهي تنها راه، يا بهترين راهه.
Saturday, August 16, 2003
داشتن انرژي ميتونه چيز عذاب آوري باشه، وقتي که راه مناسبي براي مصرف کردنش نباشه (و هرچي فرد انسان بزرگتري باشه، انرژيهاي بيشتري داره که به درد زندگي عادي نميخوره). اينجور مواقع اگه آدم بتونه يه جوري اين انرژي تل انبار شده رو خالي کنه، ميتونه راحت تر با زندگيِ همواره ناسازگار کنار بياد. نمونش... نمونش ميتونه سکس باشه، که مقدار زيادي انرژي تن انبار شده رو همراه با مقدار زيادي عقده از آدم ميگيره و بهش اجازه ميده آسوده تر از هميشه بخوابه ...
من مدتیه که اسم کسی به نام "خاتمی" رو زیاد میشنوم. کسی میدونه کیه ؟
"پيشنهاد می کنم در اعتراض به وضعيت بد زنده گی، يک روز را با نظر جمع تعيين کنيد و در آن روز، هيچ کدام زنده گی نکنيد."
از شرنامه
یه سایت خارجی دایرکتوری وبلاگ های سکسی ایرانی درست کرده. دایما هم بروز میشه، طوری که با وجود اینکه بدبختا حتا زبون ما رو هم بلد نیستن، ولی تنها چند روز بعد از ساخته شدن یه وبلاگ فارسی سکسی، اسمش به اون لیست اضافه میشه.البته بینش چنتا اشتباه هم وجود داره و یه سری وبلاگهای غیر سکسی هم قاتی شدن، ولی واقعا قابل چشم پوشیه. یه سر بهش بزنین و ببینین چه خبره.
Friday, August 15, 2003
مجله ی طاووس با اینکه تقریبا منتشر نمیشه، ولی داره به صورت سایبر فعالیت میکنه، اون هم خیییلی جدی. اگه به هنر علاقه دارین بهش سر بزنین، حداقلش اینه که قسمت اخبارش میتونه خیلی کمکتون کنه.
چندان تعریفی نداره، ولی فعلا چاره ای نیست ...


فشار سیستم خشن اسلامی هیچوقت به کسی اجازه ی نقد نمیده و به همین خاطر کتابهای کمی هم در این مورد نوشته شده (و چه بلاهایی که سر بعضی از نویسنده ها نیومده). این کتابها مسلما راحت گیر نمیان. قدیما تنها راهش این بود که آدم بره پیش جاهایی که توی انقلاب کتابهای دست دوم میفروختن، و یه نسخه ی فتوکپی شده (البته همراه با گالینگور) ازشون بخره؛ تازه اون هم اگه فروشنده هه به آدم اعتماد میکرد؛ بعضا لازم بود قبلش آدم ده دوازده بار ازش خرید کرده باشه و باهاش صحبت کرده باشه تا اون اعتماد کنه و یه کتاب ممنوعه رو بهش بفروشه. قدیما وقتی با دردسر زیاد کتاب بیست و سه سال رو پیدا کردم، نشستم و تک تک صفحه هاشو اسکن کردم تا بتونم به بقیه بدم. خوب، الان دیگه کار خیلی ساده تر شده. تو اینترنت میشه نسخه های متنی رو هم گیر آورد.

یکی از سایت هایی که چیزهایی از این دست داره، سایت کافر هست. یه سری سایت های دیگه هم هست که همونجا لینک شدن. یه سایت جدید هم دیدم کال مال انتشارات نیما هست. انتشاراتی که در خارج ایران فعالیت میکنه و خیلی از این دودها از کنده ی اون بلند میشه. یه سری کتاب رو هم توی سایتش گذشته که میتونین بگیرین و بخونین. لیست بعضی هاشون :

- بیست و سه سال
- آیات شیطانی
- بهاییگری، شیعه گری، صوفی گری
- تولدی دیگر
- پیامبران خرد
- کمدی خدایان
- اسلام و مسلمانی
- بازشناسی قرآن
و ...
و اما در آن سرزمين؛ آنجا زندگي امري تفنني به شمار ميرفت.
نميخوام بگم بعضيها حق اظهار نظر ندارن، نه؛ البته اشتباه نکنين، من ادعاي دموکرات بودن هم نميکنم. ولي بهتره بعضيها براي حفظ شخصيت و آبروي خودشون اظهار نظر نکنن. بهترين تصوير رو وقتي از خودشون ميسازن که هيچ حرفي نزنن؛ ترجيحا کاري هم نکنن. مثلا ... مثلا مرده باشن !
زنگ زدم که در مورد يه کتاب فني سوالي بپرسم (ميخواستم ببينم از کجا ميشه گيرش آورد) که ديدم طرف داره حرفاي عجيبي ميزنه. بعد از يه ربع که بهم توضيحات عجيبي داد و اسممو پرسيد و کلي تحويلم گرفت و فرداش برام يه کاتالوگ همراه با کارشناس فرستاد محل کارم (جالب ميشه ها، کاتالوگ براي کتاب) فهميدم که شماره رو اشتباه گرفته بودم و طرف داشته سعي ميکرده يه دستگاه رو بهم بفروشه که اتفاقا موضوعش هم به همون کتاب ميخورده !
اصول اخلاقي و مسايل ارزشي براي هر جامعه اي لازمه؛ وگرنه فرمانروايان چطوري قدرتشون رو حفظ کنن و از مردم کار بکشن ؟
Thursday, August 14, 2003
"عصبانیت حق منه"
از Disconnected Jotting
Wednesday, August 13, 2003
"من حتا اگه به قیمت جونم هم تموم بشه حاضر نیستم زیر بار حرف زور برم ... مگر اینکه مجبور باشم"
جالبترینش انتخاب یک چیز از چند چیز متضاده. همون جایی رو میگم که ضعف قوانین اخلاقی مشخص میشه.
- چرا زنده ای ؟
= کی زندس ؟ من ؟!
همیشه ابرها به زمین باریدن، شاید به روزی هم زمین به ابرها بباره. پیاده روی تو اون بارون چه کیفی میده ...
دو نفر کور دیدم که عصاکش هم بودن، مشکلی هم نداشتن.
Monday, August 11, 2003
ببينين، شماها شاهد باشين. من تصميم گرفتم فردا يه کاري بکنم، براي اينکه به خودم ثابت کنم ميتونم. اگه فردا اومدم گفتم وقت نشد، يادم رفت، به اين نتيجه رسيدم که کار جالبي نيست، يا هر چيز ديگه، بدونين که جا زدم و عرضه ندارم !
انسان در خدمت زندگی.
اوج صنعت... صدای زنگ موبایل از توی توالت !
خستگی وقتی از حدی بگذره دیگه با استراحت هم برطرف نمیشه. جنگلبان آتیش رو با آتیش خاموش میکنه.
خدای اسلام یا مرده یا به شدت همجنسگرا.
سرگیجه را پاس دارید، وقت تنگ است.
میبینی چقدر آدما به مورد توجه بودن اهمیت میدن ؟ انگار هر نگاهی که به طرفشون باشه یه کانال سوخت رسانیه.
شنیدم نیچه یه کتاب در مورد من نوشته بوده که میخواسته بعد از مرگش چاپ بشه، ولی اون خواهر پدرسوختش گم و گورش کرده. کسی اطلاعات بیشتری در این مورد نداره ؟
برای خیلیها نوشتن تو کامپیوتر حالت ابزاری داره و نوشتن روی کاغذ اصیل و حتا نوستالژیک. ولی برای من برعکسه. نوشتن برای من با کامپیوتر شروع شد و نوشته های کاغذی منو یاد دیکته های مدرسه و انشاهای بی روح و اجباری اون دوران میندازن.
Sunday, August 10, 2003
چند روز درمیون یه نامه هایی برای من میاد با سابجکت های I Love You و این حرفا، توش هم چیزی نیست جز یه فایل EXE ! احتمالا میخواد تعداد آدمای احمق رو حساب کنن...
حالا این رو گفتم که بگم هرکسی خواست برای نامه ی I Love You بفرسته حتما تکست باشه، وگرنه من نمیخونم <:
Saturday, August 09, 2003
از امروز به مدت یک هفته، به مناسبت روز جهانی بهشت، نشریه ی الجنت العالیه المتعالیه با 30% تخفیف مشترک میگیره. در ضمن از بین کسانی که در سی سال گذشته به طور مستمر مشترک مجله بودن به قید قرعه به سه نفر، هرکدوم یک متر زمین در بهشت اهدا میشود.

برای اطلاعات بیشتر با دفتر مجله، واقع در بهشت، سه راه شراب، کوی عسل، بن بست حوری به شماره تلفن 1 تماس بگیرید.
پریشب حالم خیلی بد بود. کلافه و بی حوصله، به اضافه ی سه چهارتا احساس دیگه که اسماشون رو بلد نیستم. بدتر از اونی بودم که بتونم وصفش کنم؛ فقط میتونم بگم تا حالا کمتر اونطوری بودم. صبح فرداش که بیدار شدم خیلی شنگول بودم، واقعا احساس خوبی داشتم.

این جریان منو خیلی متاسف کرد. یعنی انقدر احساسات آدم الکی ان ؟! هر وقت دلشون میخواد خوب میشن، هروقت دلشون میخواد بد میشن، بدون اینکه شرایط فرق چندانی کرده باشه. مگه من مسخره ی اونام ؟!!
Friday, August 08, 2003

فايده ي وجود کلاسهاي معارف در دانشگاه اينه که به دانشجوها اعتماد به نفس ميده و بهشون ميفهمونه که به نسبت چقدر عاقلن.
فکر ميکنم تب وبلاگ نويسي باعث پيشرفت شديد توان انشا نويسي جوانان اين مرز و بوم شده باشه ...
Thursday, August 07, 2003
تا حالا به این فکر کردی که ممکنه جایی کسی درباره ی تو فکر کنه (هرچی که میخواد باشه) و تو ندونی ؟
نه نه، جدی بهش فکر کن ...
Wednesday, August 06, 2003
شاید اینو تا حالا فهمیده باشین. نوشتن افیون منه. وقتی زیاد مینویسم، یعنی جایی مشکلی دارم. وقتی مینویسم به نوعی راحت میشم.
اصراری هم ندارم که کسی منظورم رو از نوشته هام بفهمه.

بعضیها هم فکر میکنن که توجهی به وبلاگ های دیگه ندارم، در حالی که اینطور نیست و فقط مسئله اینه که عادت به کامنت دادن ندارم، به خصوص جایی که کس دیگه ای کامنت داده باشه. با این حال دوست دارم نظرات شما رو تو وبلاگ خودم بخونم. وبلاگ های بعضی از شماها رو خیلی دوست دارم، در حالی که ممکنه هیچوقت خودتون متوجه این مسئله نشین.
یه جا گزارشی از نمایشگاهم دیدم. قسمت هنری سایتی به اسم صدای آمریکا. جالب اینه که به جز یه مورد غلط تایپی، هیچ اشتباه دیگه ای توش نبود و واقعا من رو ذوق زده کرد.
نوشته های زیادی درباره ی نمایشگاه های مختلف توش هست که هنوز نرسیدم به همش سر بزنم. نوشته کسی به نام آرش ایرانی هست که ظاهرا باهام صحبت هم کرده بوده.
Tuesday, August 05, 2003
تو حلقه ی یین و یانگ، اون رنگی که سمبل انفعاله، سمبل زن هم هست؛ رنگش هم سیاهه.
و این یک زن تایید شده توسط جامعه ست.
تا حالا ديده بودي يه فيل به اين خوبي پرواز کنه ؟!
يه توپ بردار که نه زيادي بزرگ باشه، نه زيادي کوچيک. وقتي خورشيد تازه داره طلوع ميکنه کارتو شروع کن: پشت به خورشيد بايست و توپ رو به سمت ديوار پرت کن و بگيرش. اگه بتوني اين کار رو سه هزار بار بدون اشتباه انجام بدي و بار سه هزارم بعد از گرفتن توپ اون رو به پشت سرت پرت کني و فرياد بزني، خورشيد براي دو دهم ثانيه آبي رنگ ميشه.
البته اين رنگ خورشيد رو فقط خودت ميتوني ببيني.
يه جايي تو وبلاگ گاف از بکت نقل کرده بود که "زندگي عادت است". کسي ميتونه بگه چرا من نميتونم بهش عادت کنم ؟!
تا حالا به اين فکر کردين پرنده هايي که صبح هاي زود دارن سر و صدا ميکنن چي ميگن ؟
خوب ميگم، ولي بين خودمون بمونه. اگه دقت کني اونا همه يه چيز رو ميگن؛ يه شعر قديميه، که ميگن يه پرنده ي افسانه اي اون رو سروده. البته اين اصلا اهميتي نداره، مهم اينه که از وقتي کسي يادش ميومده اونا هر روز صبح اون شعر رو ميخوندن. اين شعر که البته خيلي کوتاهه و حدود سيصد بار تکرار ميشه، چند جمله در وصف کمالات منه. اين بار دقت کن، شايد تونستي شعر رو حفظ کني و از اين به بعد همراه با پرنده ها بخونيش.
فيلم زياد نميبينم. يکي از فيلمهايي بود که خيلي قديما ديده بودم. فکر کنم اسمش جاني بستون بود. آره، خودشه. داستان کسي بود که از احساس گناه شديد ديوانه شده بود، و يکي از کارهايي که ميکرد اين بود که هر روز با ادرار حموم ميکرد. اين کارش شما رو ياد چيزي نميندازه ؟ نه نه، زياد به چيزاي دور فکر نکنين؛ بياين تو جامعه ي خودمون ...
يه چشمش به گذشتس، يه چشمش به آينده، دوتا چشم هم بيشتر نداره.
تلق ... ... ... تلق ... تلق ... ... تلق ... ... ... تلق ... ... تلق .... تلق ... تلق ... ... تلق ... ... ... تلق ... تلق ... ... تلق ... ... ... تلق ... تلق ... ... تلق ...
افرادي که خواهان عمر جاويدان هستند تا آخر وقت اداري امروز درخواست خود را به صندوق پستي اينجانب ميل فرمايند.
قابل ذکر است به درخواست هايي که بعد از موعد مقرر ارسال شوند ترتيب اثر داده نخواهد شد.
اين آهنگ خاطرات سنگين و پيچيده اي رو برام زنده ميکنه؛ سه چهار روزي که به سرعت گذشت، ثانيه به ثانيه، با اوج گرفتن بعضي ناگفته ها. با اينکه هنوز يکي دو فصل بيشتر ازش نگذشته، ولي به نظرم خيلي دور مياد، درست مثل همون موقع؛ دورِ دورِ دور.
مسئله اينه که بايد معامله کرد. چيزهايي رو ميدي، چيزهايي هم ميگيري. دادنِ چيزها هميشه ترسناکه، حتا اگه گرفتنيها خيلي عالي باشن.
Monday, August 04, 2003
میخواین بگم معیارهای مقبولیت و شهرت چیه تا حالتون از هرچی شهرت و مقبولیت عامه به هم بخوره ؟
"زمين را لمس نکردن ..خورشيد را نديدن..هيچ کاری نکردن..فقط دويدن ودويدن و دويدن."
گفته ی جیم موریسون، نقل شده از وبلاگ مانیفست.
یه وبلاگ هست به اسم دوربین دیجیتال، که تماما توضیح در مورد دوربین های دیجیتاله و ممکنه برای بعضیهاتون جالب باشه. البته به نظر من نوع نوشته های ایشون برای وبلاگ مناسب نیست، ولی در هر صورت منبع فارسی زبان خوبیه.
Saturday, August 02, 2003
اينکه سعي کني صداتو کلفت کني نه تنها پرابهتت نميکنه، که مسخره تر از اون چيزي هم که هستي به نظر مياي.
همونطور که ادعا کرد براي انجام دادن سخت ترين کارها داشتن يه اهرم و يه تکيه گاه مناسب کافيه، ادعا ميکنم که يک نادر (يعني خودم) و مقدار کافي عصبانيت هم کافيه.
تحقيقات عملي نشان داده است که شاشيدن باعث آرامش انسان ميشود؛ چنان آرامشي که هيچکدام از داروهاي تا کنون کشف شده قادر به ايجاد آن نيستند.
اين تحقيقات همچنين نشان ميدهند افرادي که ميشاشند بسيار کمتر از ساير افراد مبتلا به بيماريهاي روحي و رواني ميشوند.
تنهاييِ منو پس بدين !
ای ستارگان (به خصوص خورشید) و سیارگان، یک هفته ی دیگر هم به شما اجازه ی چرخیدن میدهم.
اگر نفس نکشيد، هيچگاه شناگر قابلي نخواهيد شد.
ابتذال، عصاره ي حيات عوام.
يه عمر جونورهاي مختلف رو ميکشن، تيکه تيکه ميکنن، اون تکه هاي رو له ميکنن و روي آتيش ميگيرن و اين جنازه-پاره ها رو همراه با چيزهاي ديگه "ميخورن"، انگار نه انگار؛ اونوقت يه جسد تر و تميز آدم که ميبينن هزار جور رنگ عوض ميکنن !
از بچگي من رو به خوردن چلو مرغ، چلو گوشت [گوسفند يا گاو]، چلو ماهي و امثال اون عادت دادن، ولي هيچوقت بهم "چلو آدم" ندادن بخورم ! اونوقت انتظار دارن ...
بعضيها فکر ميکنن خيلي با بقيه فرق ميکنن و خواست "کل" بر اونها حکمفرما نيست؛ در حالي که اين هم يکي از سناريوهاي "کل" هست.
(خودموني بگم، هيچ گهي هم نيستن)
"کل"، اين ماشين غول پيکر، دلش ميخواد من يه پيچش باشم، ولي من دلم نميخواد. ببينم آخرش چي ميشه؛ يه بار ديدي به همين خاطر واشر شدم.
توالت: جايي که ميتوني ناخوش آيندي قسمتي از درونت رو درک کني؛ و اشتباها فکر ميکني اون ناخوش آيند ترين قسمتشه.
nihilo ! nihilo !
گاهي به اين فکر ميکنم که شايد عقل و استدلال نقشي در تصميم گيريهاي ما نداشته باشه. تنها بعد از اخذ تصميم و پيش از اعلام (يا اجرا) ي اون، بهش ضميمه ميشه تا ظاهري آبرومندانه تر و دلخوش کننده تر داشته باشه.
کمتر چيزي به اندازه ي "هيچ" يا "نيستي" مرموزه. جالب اينه که مرموزترين چيزها هم معمولا به يه "هيچ" ختم ميشن.
فرويد به وضوح زن رو جنس دوم ميدونه. اين مسئله خميرمايه ي تمام نوشته هاشه. مثلا وقتي چنين چيزي ميگه که "انسان هميشه در پس کامجويي ليبيدويي اش است، به خصوص زماني که با زنان ارتباط دارد" [اين جمله از اون نيست، هرچي به دهنم اومد نوشتم، ولي مثال کامليه]
نيچه هم همينطوره؛ و البته خودش هم روش تاکيد ميکنه.

مثال ديگه اي از اين نوع گرايش (منو به خاطر به ابتذال کشيدن بحث ببخشين) قرآنه. تو قرآن هم فضايي مشابه وجود داره و در اون زن به وضوح جنس دوم و کم ارزش به شمار مياد. منظور از انسان در اين کتاب مرده، مگر اينکه خلافش گفته بشه.

البته با وجود مخالفتم با تبعيض، برچسب زدن، قضاوت هاي کلي، ذات گرايي و امثال اونها، براي فرويد و نيچه ارزش زيادي قايلم.
Friday, August 01, 2003
دیروز رفتیم تنگه ی واشی و خیلی خوش گذشت. قسمت زیادی از مسیر رودخونه ایه که داخل شکاف کوهه و تنها راه رد شدن از اون اینه که توی آب راه بریم. آب هم انقدر سرد بود که اولش پامون درد میگرفت. البته به طور کل نکته ی ممتاز این منطقه همین از توی آب رد شدنش و با منظره های جالب اون مسیر بود.