aaablog@sent.as
همه ما از یه سری چیزای کوچیک و بزرگ بیزاریم. تو آدمایی که همه عمرشون از یه رژیم تمامیتخواه زورگو رنج برده باشن یه بیزاری بزرگ شکل میگیره، بزرگتر از هر بیزاری دیگهای: برای بعضیا بالاترین بیزاری از اون رژیمه، برای بعضیای دیگه از تمامیتخواهی و زورگویی.
یادمه قدیما یه چیزی شنیده بودم که احتمالا فقط جکی بیمزه بوده و نه داستانی واقعی: اینکه وقتی داشتن تو ایران فامیلی برای آدما انتخاب میکردن، یه علی آقایی بوده که مامور ثبت احوال رو خیلی شاکی میکنه و اون مامور هم فامیلی طرف رو میذاره «مادرقحبه». خلاصه اینکه جناب «علی مادرقحبه» یه مدتی به همین ترتیب زندگی میکنه و بعد میبینه که نمیشه. میره اداره ثبت و میگه که میخواد اسمش عوض بشه. اولش بهش میگن که، «نه، نمیشه»، ولی بعد که میفهمن اسمش چیه، میگن که «آره، حتما. حالا اسمت چی میخوای باشه؟» اونم جواب میده «محمد مادرقحبه». این داستان اون گروه اوله.