سهشنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴
جونم رو به خطر میندازم که این رو گوشزد کنم: وقتی چیزهایی که تو اینستاگرام میبینین رو تو استوری اکانت پرایوت خودتون بازنشر میکنین تبدیل به فعال سیاسی جان بر کف نشدین.
پدرسوختهها، مردم ایران رو میکشین؟! همچین تحریمی اضافه کنیم که کل مردم از پا در بیان بفهمین کی زورش بیشتره! دهه!
جمعه، دی ۱۹، ۱۴۰۴
نمیدونم این رو جایی خوندم یا خودم گفتم:
«آیا خدایی وجود داره؟ با این دنیایی که ما داریم بهتره وجود نداشته باشه، چون اگه وجود داشته باشه فقط یه دیوانه زنجیری میتونه باشه.»
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۴
از کلافگی هیچ کاری نمیتونم بکنم. یه کم سعی میکنم حواسم رو به مطالعه گرم کنم که حس فرهیختگی هم بهم دست بده، ولی بینش دزدکی میرم نگاهی به اینستاگرام میندازم که به تازگی یاد گرفتم منبع خوبیه برای اینکه بفهمم تو ایران چه خبره.
ویدیوهایی که اینستاگرام صلاح میدونه من ببینم دونه دونه میان و میرن. ترکیبیه از ویدیوی تظاهرات و آتش و دود تو ایران، ویدیوی آتیشبازی سال نوی میلادی، و گه گداری هم ویدیوی دخترهای نیمه برهنهای که ژستهاشون رو درست درک نمیکنم، ولی احتمال زیادی میدم که ربطی به سکسی بودن داشته باشن. خیلیهاشون هم بیچارهها با بیماری همهگیر شدهای دست و پنجه نرم میکنن که باعث ورم بعضی قسمتهای صورت میشه. سعی میکنم مدت و شدت خیرگیم به ویدیوهای نیمه لختی رو به دقت تنظیم کنم که بسامدشون از حدی بیشتر نشه و در عین حال اصراری هم ندارم که از بیخ و بن ریشهکن بشن. کلا خیلی حس خوبیه که آدم بدونه همیشه کسی هست که چهارچشمی رفتارش رو زیرنظر داشته باشه.
فکر نمیکنم تو ایران کسی به کس دیگهای سال نوی میلادی رو تبریک بگه. با این حال، بعضی ایرانیا فکر میکنن که چون من ایران نیستم باید بهم تبریک بگن. عجیبه.
این عجیبیدگیها و رویدادهای اخیر منو یاد روزهای اول دبستان انداخته. یه سوالی که خیلیا ازم میکردن این بود: «آبی یا قرمز؟» اولین بار یه کم فکر کردم و گفتم، «زرد». بچهها خندیدن و مسخرهم کردن و رفتن. بعدش که تکرار شد، با توانایی بینظیری که در درک مسایل اجتماعی دارم، متوجه شدم که همکلاسیهام درباره رنگ محبوبم کنجکاو نیستن و سوال چیز دیگهایه. یه کم دیگه موفق شدم اون رو با سوال به ظاهر نامربوطی که با کانتکست مشابه پرسیده میشد پیوند بزنم: «استقلال یا پرسپولیس؟» بعدتر متوجه شدم که این دو اسم دو تیم فوتباله، که فوتبال بازی محبوبی در کشوره، و در نهایت هم اینکه بیطرفی گزینهای پذیرفتنی نیست و مجبورم یکی از این دو رو انتخاب کنم.
یه روز صبح بود که سوال تکرار شد: آبی یا قرمز. من هم دلم رو به دریا زدم و گفتم که یکی از این دوتا رو انتخاب کنم که جایی تو جامعه همقطارانم باز کنم. از طرف دیگه، چون بدون وابستگیهای قبلی داشتم انتخاب میکردم، این شانس رو داشتم که جوانب مختلف اجتماعیش رو بسنجم و گزینه بهتر رو انتخاب کنم. از اونجایی که عموم جامعه رنگ آبی رو مردونهتر لحاظ میکنه، بادی به غبغب انداختم و گفتم «معلومه، آبی!» که بلافاصله با یه اردنگی روبرو شدم و مخاطبم که گفت «برو گمشو آبی الدنگ».
ماجرای اون گزینه به همونجا ختم نمیشد. هر از چندی مسابقهای چیزی برگزار میشد یا به هر ترتیب دیگهای دری به تخته میخورد و اعضای این دو باند شروع میکردن به دعوا با همدیگه. تو دوران دبستان و راهنمایی اردنگیهای فراوانی هم تو اون فرآیند خوردم.
بسه دیگه. برم یه کم اینستاگرام بچرخم ببینم چه خبره.
پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۴۰۴
اون اکثریت نابخردِ حال به هم زنِ اعصاب خوردکنی که همیشه وجود داشته و خواهد داشت، الان خیلی خوشحاله چون احساس میکنه هوش مصنوعی کمبودهاشو جبران میکنه. کاش میکرد. اتفاقی که افتاده اینه که این چتدرپیتیها دارن از اون ابلهها چیز یاد میگیرن، چون اکثریت رو دارن، و عملا اون چیزی که قرار بود هوش مصنوعی باشه داره میشه بلاهت مصنوعی.
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۴۰۴
تو این روزهایی که اسرائیل داره به ایران حمله میکنه و همراه با تمام حاشیههاش، بیشتر از هر موقع دیگهای سخت میشه که آدم گه بودن این دنیا رو انکار کنه.
سهشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۳
«بیگانگی» همیشه برام بوده. نه به وجود اومده و نه از بین رفته، فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل شده.
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۹
یه نفر به کسایی که از این پوسترها شیر میکنن که عکس یه هنرپیشه معروف روشه و کنارش یه حرف «جالبی» که اون آدم تو یه فیلمی زده رو نوشته توضیح بده که فیلم و هنرپیشگی دقیقا چطوری کار میکنه و حرفایی که اونها میزنن از کجا میاد. ترجیحا یه نفر دیگه هم پیدا بشه که این افراد رو با پدیدهای به نام کتاب آشنا بکنه.
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۹
این ماجرای قرنطینه داره من رو خیل نگران میکنه، چون به نظرم میاد تنها کسی هستم که بابت قرنطینه بودن ککش نمیگزه.
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴
یه خری یه موقع یه حرفی زده، یه مشت خر دیگه هم دایم تکرارش میکنن.
شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۴
فقط برای من اینطوره، یا کلا فیسبوک دلگیرترین و افسردهترین جای دنیاس؟
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳
و فردا، همانا سر فرصت، مینشینم، میاندیشم و جملاتی بس قلمبه سلمبه تولید مینمایم.
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۳
باز نبودن کامنت تو وبلاگ این خوبی رو داره که اون تصور بیش از اندازه خوشبینانه که در مورد فهم و شعور مخاطب وجود داره از بین نمیره.
جمعه، دی ۱۹، ۱۳۹۳
من اهل این نیستم که بگم اتفاقهای تروریستی کار کیه و نقش رسانه چیه. ولی این رو میتونم با اطمینان بگم که اگه رسانهها هیچ تاثیری رو هیچی نداشته باشن و از این لحظه به بعد هیچ اتفاق تروریستیای تو دنیا نیفته، اهل رسانه دچار چنان ضربه روحی بزرگی میشن که احتمالا خودشون میریزن تو خیابون آدم میکشن.
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳
و اما در پاسخ کسایی که میپرسن «وقتی مذهبی نیستی جایی تو زندگیت کم نمیاری؟»، جواب اینه که بله، قطعا! یه جایی تو زندگی هست که به نظر من همه کسایی که مذهبی نیستن توش کم میارن، اون هم وقتیه که یه دوست یا آشنایی عزاداره و میخوای برای ادای احترام یه چند جملهای بگی. آخه چی بگی؟ وقتی مذهبی هستی یه عالمه جمله از پیش آماده هست که میتونی انتخاب کنی و تحویل بدی؛ آزمایششون رو هم پس دادن و میدونی هیچکس بابتش مسخرهت نمیکنه یا از دستت ناراحت نمیشه. حالا بیا و سعی کن یه حرف حسابی بزنی که منطقی باشه و ...
از بقیه مشکلاتش که بگذریم، بزرگترین مشکل فیسبوک اینه که آدما رو زیادی میشه توش شناخت. شیر کردنا... نظر دادنا...
دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۳
اینکه یه نفر نخواد منطقی فکر کنه یه حرفیه. اینکه بخواد سعی کنه برای منطقی نبودن «دلیل» بیاره دیگه از اون حرفاس.
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۳
دارم فکر میکنم شاید یه روزی نسبت بین ایرانیها و کاناداییها بشه مثل نسبت اونایی که الان بهشون میگن آمریکایی و سرخپوستا.
سهشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۳
اینکه زندگی «معنایی» نداشته باشه، به نظر من، به مراتب بهتر از اینه که یه «معنایی» داشته باشه که هم احمقانهس و هم بیاساس.
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۲
همه فکر میکنن حتما باید درباره هر چیزی یه نظری داشته باشن. در عین حال میترسن نظرشون با اکثر آدمها، یا با گروهی از آدمها که دوست دارن عضوش به حساب بیان فرق کنه. بقیه اعضای اون گروه یا اون «اکثریت» هم آدمهای مشابهی هستن. در نتیجه اتفاقی که میافته اینه که اولین نظرهایی که داده میشه به بقیه نظرها شکل میده (یا با ایجاد موافقت یا مخالفت) و ترکیبی کاملا آشوبی به وجود میاره؛ هر چیزی ممکن بود خیلی محبوب یا خیلی منفور بشه، فقط به خاطر بال زدن یه مگس روی زبالههای سر کوچه اصغر آقا.
نکته مهم اینه که آدم اصلا لازم نیست در مورد اکثر چیزا نظر بده.
جمعه، دی ۱۳، ۱۳۹۲
من نمیدونم سوپرمن وجود داره یا نه، ولی میدونم که دنیا بدون سوپرمن جای سختیه.
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۲
وقتی یه چیزی مینویسم و کسی کامنت میذاره که «ممنون، استفاده کردیم» ناخودآگاه یاد یه چیزی میافتم!
یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۲
امکان بیان عقاید خیلی خوبه و حق همهس؛ ولی معمولا منجر به نا امیدی و افسردگی گروهی میشه که زیاد از حد احمق نیستن.
شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۲
من دلم نمیخواد تو هیچ جایی به جز وطنم زندگی کنم.
فقط هنوز تصمیم نگرفتم که کجا وطنمه.
یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۲
بهترین VPN دنیا، تو ایران نبودنه.
شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۲
دیگه واقعا این مملکت جای موندن نیست... حتی سلمونیم هم گذشت رفت!
چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲
الان که دارن کم کم اینترنت رو ازمون میگیرن. به نظر من قدم بعدی اینه که یه کاری کنن با اکسل هم نتونیم کار کنیم.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۲
مسابقه ملی خلاقیت، با موضوع «چطوری این مملکت بیشتر میتونه به گه کشیده بشه؟» برگزار میشه. ایدههای خلاقانه خودتون رو هرچه سریعتر برای ما بفرستین؛ البته بیخودی خودتون رو سبک نکنین، این مسابقه فقط به درد کسایی میخوره که واقعا خلاق باشن.
شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲
الان دقیقا آدمها با چه چیزایی ذوق میکنن؟