Thursday, June 15, 2006
نمیدونم چقدرش درونیه و چقدرش به تربیت برمیگرده؛ به هر حال، تربیت من طوری بوده که سرکش نباشم. احتمالا پدر و مادرم فکر می کردن که اینطوری به نفعمه (که شکی نیست از بعضی جهات به نفع آدمه). نمیدونم اونها زیاده روی کردن، ترکیبش با سیستم تربیتی مدرسه و جامعه ی گوسفندپرورمون رزونانس کرد یا ایراد از خودم بود که زیادی از حد پادسرکش شدم. پادسرکش شدگی افراطی من برام آزار دهنده شد و زمانی که به وضوح وجودش رو احساس کردم، که فکر میکنم آخرای دبیرستان بود، با تمام وجود دنبال اصلاح کردنش رفتم. با دقت زیادی که در رفتارهام، افکارم و ناخودآگاهم می کردم سعی کردم اون رو ریشه کن کنم.
مدتی گذشت و به این نتیجه رسیدم که مشکل رو حل کردم؛ و واقعیت هم این بود که تا حد خیلی زیادی بهش مسلط شده بودم. با این حال، الان چند ماهی میشه که لایه ی درونی تریش رو در خودم کشف کردم و این کشف آزار دهنده به شدت من رو ناراحت می کنه. هنوز هم نتونستم بهش مسلط بشم.
مشکل فعلی من اینه که نتونستم پادسرکشی رو از بین ببرم؛ اتفاقی که در واقعیت افتاده اینه که یه عنصر متضاد رو در لایه های بالاتر به شکل عادت قرار دادم، طوری که بیشتر خروجی های پادسرکشی رو خنثی کنه. تو این مدت که این کشف تلخ رو کردم، دارم می بینم که چطور هر بار اتفاقی مربوط به این ماجرا میفته، داده های پادسرکشانه سرازیر میشن و بعد مکانیزم دوم که کمی حالت لجبازانه هم داره، سعی می کنه جلوی اون رو بگیره و معمولا نتیجه ی نهایی، رفتاری زیاد از حد سرکشانه می شه که حجم زیاد از حدی از توان ذهنی رو هم صرف خودش می کنه. علاوه بر این دو مشکل، مشکل سومی هم وجود داره: چون این ماجرا برام به نوعی دغدغه شده، هر ماجرایی که اتفاق میفته، در ناخودآگاهم علاوه بر خودش، سمبلی برای همه ی پادسرکشی های گذشتم هم میشه و این ماجرا رو حادتر می کنه؛ مثلا بعید نیست اگه زمانی زیاد از حد خسته باشم و به خودم مسلط نباشم، و کسی رفتاری کنه یا چیزی بگه که به مسئله ی سرکشی مربوط بشه، یه دفعه سعی کنم انتقام همه ی تاریخ پادسرکشیم رو یه جا ازش بگیرم.
الان چیزی که برام مهمه اینه که پادسرکشی از ناخودآگاهم پاک بشه. تمام کودکان سرکش رو ستایش می کنم و با تموم وجود بهشون حسودیم می شه.

رونوشت: مهندس کیانمهر، جهت اطلاع و تحلیل بیشتر. در ضمن، فکر کنم تو هم مشکل من رو داشته باشی.
ادامه ماجرا...