Saturday, November 19, 2005
خوب، بذار باهات راحت صحبت کنم:
اول یه احمق تموم عیاری، بعد دوتا کتاب میخونی که توش قلمبه سلمبه نوشته و کم کم یاد میگیری حرفای اون تو رو تکرار کنی، ولی باز هم یه احمق تموم عیاری. یه کم می گذره، ممکنه از اون کتابا زده بشی و شروع کنی به نقد کردنشون و مثلا مواضع پست مدرن بگیری؛ در این حالت هم باز یه احمق تموم عیاری. بعد از یه مدتی ممکنه باز هم تغییر کنی. مثلا ممکنه هیچوقت درباره ی هیچ چیز نظر ندی و فقط شنونده باشی و اونوقته که خیلی ها بهت به دیده ی احترام نگاه می کنن، در حالی که باز هم یه احمق تموم عیاری.
دیگه جونم برات بگه که... ممکنه مثلا فرض کن... حالا اشکالی نداره که، می گم فرض کن. فرض کن بشی یه راهب عجیب و غریب که می تونه رو یه انگشتش 48 ساعت خودشو نگه داره و با ماهی یه هسته خرما زنده بمونه و یه سری چیزای دیگه تو این مایه ها. در این حالت باز هم یه احمق تموم عیاری.
ممکنه یکی از بزرگترین دانشمندای روزگار خودت بشی و حتا تاثیر بزرگی هم در دانش و زندگی انسان ها بذاری. ولی این اصلا به این معنی نیست یه احمق تموم عیار نیستی.

خلاصه بگم، هر وقت هر موقعی که داشتی، هر عقیده ای که داشتی و هر احساسی که داشتی، بدون که احتمالا یه احمق تموم عیاری. حداقل قیافه نگیر.
ادامه ماجرا...