Wednesday, September 29, 2004
جذاب ترین چیزها... معمولا... جلف ترین چیزها در بهترین لباس ها هستن.
همینطوری نمیتونم بنویسم. یعنی کم پیش میاد که "تصمیم" بگیرم بنویسم و بعد شروع کنم به نوشتن و واقعا هم بتونم چیزی بنویسم. اول باید یه احساس عجیب درونی در من به وجود بیاد، بعد از اونه که واقعا میتونم بنویسم. حالا مسئله اینجاس که این ماجرا یه مقدار اینرسیاله، یعنی بعد از اینکه اون حس در من به وجود میاد یه مقدار طول میکشه تا توان درست نوشتن هم ایجاد بشه. اون مدت اولیه، که حس مخصوص نوشتن رو دارم و توانش رو ندارم ترکیب متضاد خیلی جالبی میسازه... بگذریم، کی میفهمه.
نکته ی دردناک اینه که بعد از اینکه موفق بشم آدمها رو به دو دسته ی "خیلی احمق" و "نا خیلی احمق" تقسیم کنم، دیگه لازم نیست خوم رو برای تقسیم کردن اونها به "موفق" و "ناموفق" دچار زحمت کنم؛ چون در مرحله ی اول این کار رو هم انجام دادم.
Tuesday, September 28, 2004
پسورد بهانه س...
Saturday, September 25, 2004
آرامش هم از اون چیزاییه که وقتی نیست به نظر جالب تر میاد.
خوب، به تمامش به چشم یه آزمایش نگاه میکنم.
البته، متاسفانه بقیه چنین کاری نمیکنن.
Thursday, September 16, 2004
تمام علوم دنیا در وبلاگ من خلاصه شده، میتونین تمام کتاب ها رو بسوزونین...
ها ها ها... من برم بخوابم.
قدیما یه نفر بود که بهم توضیح داد اینکه یه لنگه ی کفش به نظرم اندازه باشه و یکی دیگش یه مقدار تنگ باشه زیاد چیز عجیبی نیست، چون معمولا دوتا پای آدم کاملا یه اندازه نیستن. الان دو روزه دنبال یه نفر میگردم بهم بگه اینکه یه جعبه ی دوتایی شورت رو باز کنم، یکیش اندازم باشه و یکی دیگه برام تنگ باشه عجیب نیست چون...
کتابه رو که شروع کردم به خوندن دایما احساس میکردم قبلا خوندمش. هی برمیگشتم جلدشو نیگاه میکردم و فکر میکردم... میدیدم نه، من این کتاب رو تازه گرفتم، قبلا چجوری خونده باشمش؟
آخرش کشف کردم. پایان نامه ای که تو این زمینه نوشته شده بود و خونده بودمش عملا ترجمه ی این کتاب بود!
اسمشم گذشته پایان نامه...
Tuesday, September 14, 2004
آدما از اول احمق نیستن، احمق بودن رو یاد میگیرن.
دیشب با اپیکتتوس نشسته بودم پوکر بازی میکردیم. خیلی خوشش اومد، گفت میخواد ریاضی دان بشه.
رفت ریاضی خوند... پشیمون شد، گفت بشینیم پوکرمونو بازی کنیم و ویسکی بخوریم.
ون گوگ وقتی از یارو خیلی خوشش اومد لاله ی گوششو بهش هدیه داد، در حالی که اگه من انقدر از کسی خوشم بیاد، حاضرم کل گوش ون گوگ رو بهش هدیه بدم.
Friday, September 10, 2004

هر آدمی همون چیزیه که حتا فکرش رو هم نمیکنه.
Thursday, September 09, 2004
وقتی سلیقه ی خودت رو فراموش کنی زندگی میشه انجام وظیفه.
وقتی سلیقه ی خودت رو بذاری کنار، هیچ چیز از یه حدی بهتر نمیشه.
Tuesday, September 07, 2004
احساس یه سی دی در حال چرخش توی درایو رو دارم که صاحبش داره از روش mp3 گوش میکنه و بیخیال هم نمیشه!
عصر پادشاهی بیسکوییت ها!
ورود جادوگرها به این محل اکیدا ممنوع است.
Monday, September 06, 2004
یه فیزیکدان اثبات کرده سرعت نور منفیه.
با بعضیها که صحبت میکنم احساس میکنم فقط تو دنیای خودشونن و هر حرفی که من بزنم تاثیری تو واکنششون نداره. مثلا اگه طرف اعتقاد داشته باشه که a درسته، من چه بگم b، چه بگم a، چه بگم b & a، b or a یا حتا ~a، در هر حال طرف سرشو به نشانه ی تایید تکون میده و میگه "بله بله درسته، همونطوری که شما هم گفتین a درسته".
بالاخره تصمیم گرفتم کی استاد راهنمام باشه؛ دیروز هم خبر خوب رو بهش دادم.
موضوع پایان نامم اینه: مقایسه ی توانایی مدل سازی منطق های فازی و منطق های بولی.
محور کلی کار اینه که چطور میشه دو منطق رو با هم مقایسه کرد و هدفم اینه که نشون بدم این ادعا که منطق فازی میتونه کارهایی بکنه که منطق بولی نمیتونه بکنه به شدت اشتباهه.
Saturday, September 04, 2004
من اگه یه مگس تو اتاقی بسته باشم، به جای اینکه هی برم خودمو بکوبم به پنجره، میرم دور اتاق میچرخم.
خوب، بیشتر توابع خاصیت انعکاسی ندارن... آدما هم.
Thursday, September 02, 2004
طبق فتوای صادره استمنا به هر شکل و با هر ابزار که باشد حرام است.
تبصره: استمنا با داستان حضرت یوسف در صورتی که فرد هنگام سیمولیشن روند ماجرا را دستکاری نکند بلامانع است
دارم زندگیمو به شکل رویای پیرمردی میبینم که داره جوونیشو دوره میکنه...
اپیکتتوس تو کتاب سارتر ازش خوند که "اگه یه فلج قهرمان دو نیست به این خاطره که خودش نمیخواد" و خیلی خوشش اومد، ولی بعد یه دفعه اخم کرد و گفت "آدم شکست خورده بهتر از آدم پیروزیه که نیازمند پیروزیشه".
پوف! پدرم در اومد تا بتونم بیام تو وبلاگ خودم! نه میدونم چش شده بود، نه فهمیدم که چطوری مشکل برطرف شد. خوشبختانه با اینکه هیچکدوم از اینا رو نفهمیدم، الان دوباره میتونم توی وبلاگم بنویسم.