Monday, October 11, 2004
یادمه زمان دبیرستان یکی از بچه ها تو بوفه یه نون ساندویچی خالی روی زمین پیدا کرد. یه دفعه ای همه حس شوخ طبعیشون گل کرد و شروع کردن هرچی خیارشور و گوچه و چیزای دیگه ای که بچه ها از توی ساندویچاشون در آورده بودن و بیرون انداخته بودن رو زمین پیدا میکردن رو جمع کردن و ریختن توی اون نون. بعد یکی از بچه ها ساندویچ رو دستش گرفت و رفت طرف بابک (دوست خیلی کم غذای من!) و وانمود کرد که میخواد یه گاز به ساندویچ بزنه. بابک بلافاصله گفت "نه! نصفشو بده من!". اونم گفت باشه، و همه ی ساندویچ رو داد بهش و اون هم شروع کرد به خوردن...
نکته 1: بابک عزیز من فتوبلاگ هم داره، ولی گفتم اگه بهش لینک بدم ممکنه در عملی تلافی جویانه با بازگو کردن خاطرات من رسوایی به بار بیاره.
نکته 2: یه آقایی داشت اعتقادات خودش در مورد خدا رو به یکی دیگه می خوروند، نمیدونم چرا یاد این خاطره افتادم.
ادامه ماجرا...