aaab

aaablog@sent.as

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۱
گذشته از بديهاي نه چندان کم نمايشگاه، بعضي از کارها خيلي جالب بود، که ميخوام در مورد اونها بنويسم، البته اگه يادم بياد.
اين رو هم بگم که کار من خيلي جاش اونجا خالي بود. البته منظورم کار دوممه، چون اولي رو تو نمايشگاه ديگه اي ارائه کردم. کار فوق العاده اي بود. خيلي ساده (از نظر من ارزش زياديه) و پر معني. معني رو راحت و بدون پيچ و خم انتقال ميداد، طوري که تقريبا هر کسي ميتونست منظور رو بفهمه، و تاکيدش روي عمقي بود که به مفهوم ميده، و از طريق احساسات قوي ميتونه روي فرق تاثير بذاره. متاسفانه کار جوري هم هست که تقريبا فقط توي فضاي موزه ميشه اجراش کرد و خاص اونجا طراحي کردمش.
بگذريم.

طرحاي جالب، پيش از هر چيز يه کار بسيار بسيار زيبا به اسم باغ سنگي بود. سازنده ي اين کار خودش کار هنري نکرده بود، بلکه يه کار هنري بسيار بسيار زيبا رو کشف کرده بود و اون رو بازسازي کرده بود.
پيرمردي کر و لال، باغي داشته، که اون باغ رو موقع اصلاحات ارضي ازش ميگيرن. اون پيرمرد که باغش رو از دست داده بوده، ميره و توي صحرا براي خودش باغ ديگه اي درست ميکنه، ولي باغي که کسي اون رو ازش نميگيره، و اگه کارش بازتاب پيدا کنه تلخ ترين و تاثيربرانگيزترين نوع اعتراضه. شاخه هاي خشک رو توي خاک خشک صحرا فرو کرده، و به شاخه ها سنگ آويزون کرده. واي واي ... چقدر آدم رو تحت تاثير قرار ميده. باغ سنگي مرد بيچاره. هيچ کس باغ سنگي اون رو لازم نداره، ديگه هيچ کس نميخواد باغ جديدش رو ازش بگيره. پير مرد کر و لال توي باغش ميرقصيد.
اين پيرمرد خلاق و با احساس يکي از بهترين و بزرگترين کارهاي کانسپچوآل تاريخ رو درست کرده، که جا داره همه ي دنيا کارش رو بشناسن.
تمام نمايشگاه به اين يه کار مي ارزيد.

يه کار ديگه که از نظر من جالب بود مال کيارستمي بود (اگه اسمش رو با يه کارگردان ديگه اشتباه نکرده باشم).
يه فيلم بود، ساده. خيلي ساده. امواج دريا بود که با يه تيکه چوب تو ساحل بازي ميکرد. احساس خاصي به آدم دست ميداد. چطور آدم به دست سرنوشت بازي داده ميشه. عالي بود، خيلي عالي.
من براي ديدن دوباره ي اين کار حتما به موزه ميرم.

يه کار جالب ديگه اتاقي بود که دو نفر پشت ميز نشسته بودن، و با گل (gel) موميايي شده بودن. تلويزيون گلي شده اي هم روشن بود، که توش داشت اونها رو نشون ميداد، يکيشون در حالي که با گل موميايي شده بود و هنوز گلش خشک نشده بود، داشت اونيکي رو موميايي ميکرد.
خيلي قشنگ بود.
نميدونم دقيقا سازنده چه مفهومي در نظر داشته، ولي چيزي که طرح تو ذهن من ساخت، يه خانواده، به نمايندگي از يه جمع، بود، که خودش در ساختار ،هنجارها، و ارزشهاي خودش، کم کم همه رو معدوم ميکنه. همه چيز رو نابود ميکنه.

فعلا کار جالب ديگه اي يادم نمياد. ممکنه يکي دوتاي ديگه هم باشن که يادم رفته باشه.
دو سه تا کار ديگه هم بودن که اجراي جالبي داشتن. يعني از نظر فني جالب بودن، ولي خوب، زياد کار هنري نبودن (از نظر من).
ادامه ماجرا...