پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۱
ميخوان منو بكشن !
7 صبح تا 7 بعد از ظهر، 7 روز هفته !!
اينه ساعت كاريشون ... من نميدونم خودشون چطوري ميتونن تحمل كنن.
امروز ميخوام برم بهشون بگم كه اگه نيمه وقت ميخوان ميرم، وگرنه هيچي. مسئله خيلي سادس، اگر قرار باشه اينطوري برم، بعد حدود يك ماه مي ميرم، و ديگه نميتونم برم. حالا فرض ميكنيم ديروز مردم و اين يه ماه رو هم نميرم.
صبح زودتر بيدار ميشم و نيم ساعت وقت دارم كه يه سري به تمدن بزنم. ميرم اونجا، 7 كه كارمون تموم ميشه من ساعت 9 ميرسم خونه، چون وسيله نيست و بايد بعضي جاها رو پياده برم. نيم ساعت دوش گرفتن و شام خودنمه، 10 كه بخوابم يه نيم ساعت ديگه برام ميمونه. يعني زندگي من خلاصه ميشه در روزي يك ساعت !
نميشه كه !
من ماشين نيستم كه. اين غير انسانيه !