Wednesday, October 25, 2006
امسال از فراخوان دوسالانه عکاسی درست و حسابی خبردار نشدم؛ وقتی هم شدم چندان اهمیتی ندادم؛ نمیدونم چرا.
وقتی اسمش دوسالانس لابد دو سال از قبلیه میگذره... درست یادم نیست. هنوز نرفتم کارمو پس بگیرم. الان تو انباره؟ فکر کنم دو سه ماهی از دوسالانه گذشته بود که بهم زنگ زدن و گفتن که بیا کارتو پس بگیر. تو خود نمایشگاه که حسابی درب و داغونش کرده بودن... چروک شده بود... اون هم با اون کاغذ عالی که عکس من داشت. احتمالا بعد از نمایشگاه فقط به درد دور انداختن میخورده.
الان که خبرش رو خوندم که چند روزی از افتتاح نمایشگاه میگذره و باز هم خبر نداشتم، کاملا احساس بدی بهم دست داد.

هیچی تو زندگیم به اندازه هنر برام رازآمیز، آزار دهنده، مبهم و غول آسا نبوده. هنر برای من سمبل جدال با جهان خارجه. جهانی که میخواد تمام عناصر زندگیم رو تحت کنترل بیاره. برای من سمبل مبارزه ایه که حداقل تا قسمتی از مسیرش رو رفتم. سمبل علاقه من به داشتن چیزهای مختلفیه که هیچوقت نمیشه همشون رو یه جا داشت. مهندس بودن، فیلسوف بودن، هنرمند بودن...

و از اون بالاتر، سمبل تردید و دوگانگی... دوست داشتن در کنار دلزدگی، موفقیت در کنار شکست و... چیزی که تو عناصر دیگه ای از زندگیم هم وجود داره؛ توی کارم، توی ارتباط خاص و نزدیک ام با انسان ماده و ...
ادامه ماجرا...