چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳
آزادی، آزادی فکر است، نه ولنگاری.
این حرفیه که امروز از خاتمی تو صفحه ی اول همشهری نوشته شده بود؛ حرفی که بیشتر افراد جامعه ی ما، با افکار نامنسجمِ التقاتی شون میزنن.
اینکه چه چیزی ولنگاری هست و چه چیزی نیست، خودش یک "عقیده" (=فکر) ست، و اینکه ولنگاری، با فرض اینکه بتونیم اون رو به طور جدا از عقیده به چیزی نسبت بدیم (که نمیتونیم) چه حکمی داره، خودش باز بر اساس "عقیده" ی دیگه ای تعیین میشه. اگه گوینده ی نامنسجمِ التقاتی مدرن نمایی که سنت در اعماق وجودش پنهان شده ادعا کنه که ولنگاری مسئله ای وابسته به اعتقاد نیست و مثلا اگه همه ی مردم لخت تو خیابونا بگردن و هر دو نفری که هوس کردن، حتا اگه همجنس باشن، بیفتن روی هم، کاملا ولنگاریه و (به قول احتمالی اون یارو) هیچ آدم عاقلی اون رو قبول نمیکنه، باز با یه ادعای دیگه مثل ادعای اول روبرو شدیم که اون هم چیزی نیست جز یه "اعتقاد" و در نهایت چیزی جز زنجیره ی بی انجام اعتقادها نخواهیم داشت. پس اگه آزادی اعتقاد، یا به اون خاتمی آزادی فکر رو قبول کنیم، نمیتونیم هیچ رفتاری رو منع کنیم و باید آزادی رفتار رو هم قبول کنیم.
حالا مسئله چیه... مسئله اینه که این افراد نمیتونن ادعای مخالفت با آزادی کنن، چون دفاع از آزادی "مد" و "ارزش" هست، و در عین حال آزادی با باورهاشون در تناقضه، در نتیجه سعی میکنن با حرفهای متناقض و مسخرشون یه جوری اونها رو آشتی بدن. کسی که بتونه ادعا کنه در اسلام زن و مرد به یک اندازه ارزش دارن، میتونه ادعا کنه که ماست مثل قیر سیاه و مثل سنگ سفته، چه برسه به اینکه حرفهایی مثل اون چیزی که خاتمی زد رو بگه.
از تمام اینها گذشته، مردمی به این خری، فرمانروایان بهتری نمیتونن داشته باشن.