Tuesday, August 23, 2005
یه لحظه س. یه اتفاق کوچیک میفته، بعد جفنگیاتی که تو مغزت بودن به شکل جالبی (شاید با وامداری از اثر پروانه ای) مرتب میشن و ایده، درک یا احساس خاصی توی تو به وجود میارن. منظورم همونیه که بعضیها بهش میشن شهود.
خلاصه اینکه... چیز جالبیه.
الان یه دفعه ای احساس کردم دیدم نسبت به دنیا فرق کرد. احتمالا زندگی حتا از قبل هم برام راحت تر خواهد بود.

البته فراموش نکن: باد آورده را باد میبرد.
Saturday, August 20, 2005
یه موقعی فکر میکردم خیلی سخته که آدم به اطراف خودش نگاه کنه و همه چیز رو خیالات خودش بدونه. ولی الان، گاهی به اطرافم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم که اینا چطور می تونن خیالات من نباشن و واقعیت داشته باشن.
زندگی در p و q خلاصه نمیشه، r هم داره، اپراتور هم داره، قواعد استنتاج هم داره.
آدمایی که نمیفهمن چی میگم رو خیلی بهتر میتونم بفهمم تا اونایی که…
Thursday, August 04, 2005
آدمی که حرف زدن بلد باشه و کار بلد نباشه وضعش بهتر از کسیه که کار بلد باشه و حرف زدن بلد نباشه.
Tuesday, August 02, 2005
و کدامین ابلهی ست که به بلاهت خود افتخار نکند؟
پ.ن. خیلی کتابی شد؟