Wednesday, June 28, 2006
کاری که میشه با چشمای باز انجام داد رو با چشمای بسته انجام نده.
وقتی زیاد با چیزای سخت سر و کله بزنی، دیگه نمیتونی کارای ساده رو درست و حسابی انجام بدی.
Tuesday, June 27, 2006
مدتیه دارم بعضی از اصول اخلاقی خودم رو زیر پا میذارم. برای رعایت کردنشون دلیل های زیادی دارم و برای زیرپا گذشتنشون هیچ دلیلی ندارم جز یه جور لجبازی و ارضای یه حس بیمار.
این حس به خاطر یه مشکل، که خوب میدونم چیه، و یه کاتالیزور، که بازم خوب میدونم چیه، به وجود اومده.
فعلا برنامم اینه که به اخلاقیات خودم پایبند نباشم و دنبل حل کردن اون مشکل باشم.
Thursday, June 22, 2006
با اينكه هم موهامو به شدت كوتاه كردم و هم خط ريشمو زدم، هنوز بعضيها منو به قيافه ميشناسن!
Tuesday, June 20, 2006
بهترین راه برای چیره شدن به مشکلات ذهنی اینه که اونها رو به طور کامل از طریق کلمات بیان کنی. کلماتی که تو ذهنت مرور می کنی، اونها رو به کسی میگی یا جایی مینویسی. یادت باشه که هیچی نباید جا بیفته، همه چیز باید کلامی بشه. نمیخواد دنبال راه حل باشی، فقط مشکل رو کلامی کن.
همین کار رو که بکنی بهت قول میدم بزرگترین قدم رو در راه حلش برداشتی. بزرگترین ابزار مشکلات ذهنی ابهامه و با این کار ابهامشون رو از بین میبری. با از بین رفتن تقدسشون، قدرتشون هم کم میشه.
جهان خارج از ذهن مخالف رسیدن تو به خیلی از چیزهایی که میخوای هست و برای این کار مانع خیلی بزرگی برات ساخته: خودت.
Thursday, June 15, 2006
نمیدونم چقدرش درونیه و چقدرش به تربیت برمیگرده؛ به هر حال، تربیت من طوری بوده که سرکش نباشم. احتمالا پدر و مادرم فکر می کردن که اینطوری به نفعمه (که شکی نیست از بعضی جهات به نفع آدمه). نمیدونم اونها زیاده روی کردن، ترکیبش با سیستم تربیتی مدرسه و جامعه ی گوسفندپرورمون رزونانس کرد یا ایراد از خودم بود که زیادی از حد پادسرکش شدم. پادسرکش شدگی افراطی من برام آزار دهنده شد و زمانی که به وضوح وجودش رو احساس کردم، که فکر میکنم آخرای دبیرستان بود، با تمام وجود دنبال اصلاح کردنش رفتم. با دقت زیادی که در رفتارهام، افکارم و ناخودآگاهم می کردم سعی کردم اون رو ریشه کن کنم.
مدتی گذشت و به این نتیجه رسیدم که مشکل رو حل کردم؛ و واقعیت هم این بود که تا حد خیلی زیادی بهش مسلط شده بودم. با این حال، الان چند ماهی میشه که لایه ی درونی تریش رو در خودم کشف کردم و این کشف آزار دهنده به شدت من رو ناراحت می کنه. هنوز هم نتونستم بهش مسلط بشم.
مشکل فعلی من اینه که نتونستم پادسرکشی رو از بین ببرم؛ اتفاقی که در واقعیت افتاده اینه که یه عنصر متضاد رو در لایه های بالاتر به شکل عادت قرار دادم، طوری که بیشتر خروجی های پادسرکشی رو خنثی کنه. تو این مدت که این کشف تلخ رو کردم، دارم می بینم که چطور هر بار اتفاقی مربوط به این ماجرا میفته، داده های پادسرکشانه سرازیر میشن و بعد مکانیزم دوم که کمی حالت لجبازانه هم داره، سعی می کنه جلوی اون رو بگیره و معمولا نتیجه ی نهایی، رفتاری زیاد از حد سرکشانه می شه که حجم زیاد از حدی از توان ذهنی رو هم صرف خودش می کنه. علاوه بر این دو مشکل، مشکل سومی هم وجود داره: چون این ماجرا برام به نوعی دغدغه شده، هر ماجرایی که اتفاق میفته، در ناخودآگاهم علاوه بر خودش، سمبلی برای همه ی پادسرکشی های گذشتم هم میشه و این ماجرا رو حادتر می کنه؛ مثلا بعید نیست اگه زمانی زیاد از حد خسته باشم و به خودم مسلط نباشم، و کسی رفتاری کنه یا چیزی بگه که به مسئله ی سرکشی مربوط بشه، یه دفعه سعی کنم انتقام همه ی تاریخ پادسرکشیم رو یه جا ازش بگیرم.
الان چیزی که برام مهمه اینه که پادسرکشی از ناخودآگاهم پاک بشه. تمام کودکان سرکش رو ستایش می کنم و با تموم وجود بهشون حسودیم می شه.

رونوشت: مهندس کیانمهر، جهت اطلاع و تحلیل بیشتر. در ضمن، فکر کنم تو هم مشکل من رو داشته باشی.
Wednesday, June 14, 2006
به هر حال تمام سیستم های حکومتی دموکرات هستن. بعضیهاشون دموکرات های دیکتاتوری هستن و بعضیها دموکرات های غیر دیکتاتوری. ولی به هر حال دموکراتن.
Friday, June 09, 2006
"کار" طوری طراحی شده که نیاز به داشتن هویت رو در انسان از بین ببره.
اگه بخواد کار کردن یه مدت دیگه همینطوری ادامه پیدا کنه، برخورد خشنی باهاش می کنم؛ اهمیتی هم نداره که تبعاتش چیه.
خوشا به حال مسکینان، که تلویزیون ندارند.
Thursday, June 01, 2006
پریروز حرفی برای گفتن داشتم که دقیقا نمیدونم چی بود، ولی به هر حال اگه به اندازه ی کافی فکر می کردم می تونستم بگمش. مشکل اینجا بود که دلم می خواست این حرف رو با کسی بزنم، نه اینکه فقط پیش خودم مرورش کنم؛ و هرچی گشتم، این آدم رو بین دوستا و آشناها پیدا نکردم. دوبار دفتر تلفن موبایلم رو گشتم... ولی نبود...
داشتم به دلایل یه مکانیزم فکر میکردم. نمونه ای از اون اینه که "نیمه برهنه بودن سکسی تر از برهنه بودنه".
دوتا دلیل مهم براش به نظرم میرسه که یکیش از قدیم تو فکرم بوده و یکی دیگش جدیدن به فکرم رسیده:

1- وقتی قسمتی از واقعیت وجود نداره و در عین حال اشاره گرهایی هم براش هست، اون قسمت های ناموجود پازل با تصور ناظر تکمیل میشن و در شرایط خاصی که این مکانیزم هم جزوشه (و صحبت در مورد چگونگی شرایط هم خودش بحث جالبیه) اون قسمت های جا افتاده با بهترین تصورها پر می شن و به همین خاطر تصویر نهایی در ذهن ناظر خیلی بهتر از اون چیزیه که می تونسته باشه.

2- دلیل 1 به هیچوجه کافی نیست، چون مثلا در این صورت نیمه برهنه بودن همه، سکسی تر از برهنه بودنشون نخواهد بود، در حالی که به نظر میاد اینطور نیست. یه نکته ی خیلی مهم اینه که وقتی کسی نیمه برهنه س، عملا با یه داده ی انتزاعی مواجهیم، چون قسمتی از واقعیت، یعنی قسمت های پوشیده و نیمه پوشیده، در دسترسمون نیست. در این حالت داده ی انتزاعی بنا به انتزاعی بودنش، با واقعیت هایی بیشتر از واقعیتی که منشا اون هست مطابقه و به همین خاطر لذت ناشی از داده های موجود (یعنی دیدن قسمت های برهنه) علاوه بر منشا، یعنی فردی که ناظر اون رو میبینه، معطوف عده ی خیلی زیادی که اون قبلا دیده و این حداقل داده رو هم ازشون دریافت نکرده میشه و این مثل این میمونه که به جای دریافت تمام داده های لذت بخش یک نفر، قسمتی از داده های لذت بخش عده ی خیلی زیادی دریافت شده باشه و این لذت بیشتری داره. علاوه بر اون ممکنه غلبه ی نسبی بر خواسته ی ارضا نشده، یعنی دریافت اون داده ها از اون افراد هم لذت رو افزایش بده. این آخری می تونه باعث بشه که دیدن یک فرد در حالت لذت بخش، وقتی که قیافه یا المان دیگه ایش مشابه افرادی باشه که بیننده زیاد باهاشون سر و کار داره جالب تر از دیدن سایر افراد باشه؛ چون قسمتی از خواسته های ارضا نشده رو تا حدی ارضا می کنه.

کلا داشتم فکر می کردم خیلی از احساساتمون ترکیب پیچیده ای از تداعی هاس و واقعا نمی دونم اگه تاریخچه ی زندگی یه فرد همراهش نباشه احساساتش چی می شن؛ مثلا اون موقع گرایش های جنسی چه شکلی پیدا می کنن؟ مثلا یه آدمی که همه ی عمرش تو جنگل زندگی کرده باشه و بعد به یه جامعه ی انسانی بیاد، چطوری افراد مختلفی که جنس مخالفش هستن رو ارزشگذاری می کنه و به عنوان مثال چطوری بعضی ها به نظرش جالب تر میان.

مثال هایی که زدم جنسی بودن، چون خیلی ملموس ترن. نمونه های غیر جنسی هم دارن.

راستی، این هم پست طولانی سال 85 من... رفت تا سال دیگه...
این بلاگر مسخره انقدر دیر میاد بالا که هر حرفی آدم می خواست بزنه میماسه...