Sunday, July 31, 2005
ها ها! چه خوب نمیفهمین...
حداقل فقط وقتی توسری خور باش که احتمال بدی زورشون بهت برسه!
یادم نیست کی بود، شاید راسل، که میگفت "من هیچوقت زیر بار حرف زور نمیرم، مگر اینکه مجبور باشم". اون موقعی که این کوتیشن رو خونده بودم به نظرم یه حرف بامزه اومد؛ ولی الان... الان به نظرم خیلی جدی میاد! این حرف توش هیچ شوخی ای نیست. آره، منم همینطورم: هیچوقت زیر بار حرف زور نمیرم، مگر اینکه مجبور باشم. ممکنه این حرف به نظر ادعای ساده یا مسخره ای بیاد، ولی وقتی ببینید که چطور آدما وقتی که حتا مجبور نیستن یا قدرتش رو هم دارن باز زیر بار حرف زور میرن یاد این حرف میفتین و افسوس میخورین.
Friday, July 29, 2005
"خيلي سخت نگير بايد عميق‌تر به رفتار مردم نگاه کرد."

بسیار خوب جناب شبح، ممکنه بفرمایید این نگاه "عمیق تر" در این حالت چطوری می تونه باشه؟ (منظور پست قبلیه)
Thursday, July 28, 2005
شماها بی نظیرین!
انقدر به جمهوری اسلامی گیر میدین، بعد وقتی میگه فلان روز برین به مادراتون تبریک بگین همه میگین چشم و راه میفتین میرین کلی تو صف شیرینی و گل وایمیسین و میریون خونه ی مادراتون میگین "روزت مبارک".
انقدر به ملاها بد و بیراه میگین، اونوقت موقع شادی و عزاتون از قلم نمیندازینشون.
من چقدر دلیل برای خندیدن دارم!
Sunday, July 24, 2005
بعضی از چیزایی که در جلوگیری از یکنواختی و از پیش تعیین شدگی زندگی مدرن روزمره بهم کمک میکنن خودشون ریشه در این زندگی مدرن دارن.
یه فیلم دیدم. از یه جای جالب و بکر.
داشتم فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگه همچین جایی زندگی میکردم و فقط به کارهای مورد علاقم میرسیدم. اونوقت بود که یه دفعه فهمیدم خیلی از همین کارهای مورد علاقه ی من در چنین جایی اصلا معنی ندارن.
Saturday, July 23, 2005
صبح که از لبه ی تخت آویزون شدم که زنگ ساعتم (بهتره بگم موبایلم) رو خاموش کنم، زیر لب گفتم "خیلی گهه". بعد برگشتم سر جای اولم، به سقف نگاه کردم، و گفتم "نمیدونم چی، ولی خیلی گهه".
الان اومدم سر کار. با اینکه نیم ساعت از شروع وقت کاری گذشته، هنوز بیشتر همکارام نیومدن.
Sunday, July 17, 2005
اون آشغالایی که داری سعی میکنی حفظشون کنی رو برخلاف انتظارت اصلا لازم نداری. چیزهایی که واقعا لازم داشتی رو قبلا دور انداختی. اگه در دور انداختن آشغال ها به اندازه ی دور انداختن چیزهای به درد خور جسارت داشتی الان وضعیت خیلی بهتر از این حرفا بود.
این یه بیماریه که بر اثر زندگی کردن تو یه محیط قدرتگرا مثل ایران به وجود میاد:
چیزی که کاری رو توجیه می کنه دلیلش نیست، قدمتشه. هرچقدر هم که چیزی به نظر اشتباه بیاد، اگه قبلا زیاد تکرار شده باشه، زیاد زیر سوال نمیره و هرچقدر هم که چیزی به نظر درست بیاد، اگه قبلا انجام نشده باشه کسی جرات انجامش رو نخواهد داشت.
خوشبختی چیزیه که اگه چند وقت یه بار بهش پشت پا نزنی تو خودش میگنده.
Monday, July 11, 2005
من در قید حیات نیستم لعنتی، من زنده ام!
Monday, July 04, 2005
خوابی که دیشب دیدم واقعا منحصر به فرد بود.
با عده ای رفته بودم جایی... انگار مسافرت رفته باشیم. سوار اتوبوس بودیم و من فهمیدم که کیفم رو یه جایی جا گذاشتم.
خیلی اعصابم خورد شد، چون قسمت بزرگی از زندگیم توی کیفمه. همینطور که حالم گرفته بود، دستم رو زده بودم زیر چونم و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. با خودم گفتم "ولی عیب نداره، از خواب که بیدار بشم کیفم بازم پیشمه"!
خیلی عجیب بود که تو چنین خوابی، از خواب بودنم خبر داشتم. آخه خوابش خیلی عمیق بود. عجیبتر این بود که همیشه وقتی توی خواب میفهمم خوابم، یه جوری ادامه ی خوابم قطع میشه، یا میتونم بگم کل ماجرا زیر سوال میره. ولی این بار اینطور نبود، اینکه میدونستم خوابم اصلا باعث نشد که خوابم از بین بره. حتا، در این مورد که بعد از بیدار شدن کیفم دوباره پیشمه هم دچار تردید شدم.
Sunday, July 03, 2005
میگن تخته نرد مثل زندگیه. هم مهارت میخواد، هم شانس.
یه آماتور ممکنه هیچوقت نتونه یه حرفه ای رو پنج دستی ببره، ولی حرفه ای ترین آدم هم وقتی با یه آماتور فقط یه دست بازی کنه، ممکنه ببازه.
زندگی هم فقط یه باره.
Friday, July 01, 2005
یک جا هست که هیچ نوازنده ای توش فالش نزده: وقتی پیش از اجرا سازهاشون رو کوک می کنن.
در فالش نزدنی جاودانی گیر کرده است...
دلش فالش زدن میخواد!
قربونم بره.
"دونستن" یه قرارداده. وقتی کسی چیزی رو "میدونه" یعنی مجموعه ای از ژست ها رو بلده.
میدونی چی می گم؟