Thursday, March 31, 2005
امروز در اوج نوستالژی بودم؛ کمتر تو عمرم به این اندازه رفته بودم تو ابرا. ماجرا بعد از یه سلسله اتفاق، با دیدن یه فیلم به اوج خودش رسید.

آخرین محصول این احساس هم این بود:



Image hosted by TinyPic.com



.
"فردا" حتا از "دیروز" هم زودتر تموم شد. خیلی وقته که اینطوره...



Image hosted by TinyPic.com



.
Wednesday, March 30, 2005
"فردا" حتا از "دیروز" هم زودتر تموم شد. خیلی وقته که اینطوره...
آدما برای قطعیت دریوزگی میکنن. دوست دارن وقتی تصمیم میگیرن هیچ جایی برای انتخاب آزادِ شخصی باقی نمونده باشه، فقط به عنوان ماشین استنتاج منطقی کار کنن و با داده های اولیه ای که کاملا مسئله رو determine میکنن نتیجه رو به دست بیارن.

این ماجرا ممکنه به تنهایی چندان مشکلی نداشته باشه، ولی مشکل وقتی ایجاد میشه که این ماجرا در آخر به این ختم میشه که طرف چنان از انتخاب آزاد میترسه که برای determine شدن ماجرا به هر دری میزنه، و اینجاست که محیط با کلک های همیشگیش خواست خودش رو قاتی اون داده های اولیه میکنه و این "دریوزگی آدما برای قطعیت" راهی میشه برای تسلط محیط. وقتی طرف خیلی مشتاقه که داده های اولیش نتیجه رو determine کنن، دیگه زیاد در مورد اعتبار داده های اولیه حساس نخواهد بود.

این مشکلش؛ حالا در مورد دلیلش. چرا آدما برای قطعیت دریوزگی میکنن؟
به این خاطر که از پذیرفتن مسئولیت تصمیم هاشون میترسن. وقتی طرف تصمیم آزادی نگیره در قبال نتایج اون هم مسئول نیست، حداقل پیش خودش. اگه به نتیجه نرسه اون چیزی که بهش میگن "وجدان" دم به دقیقه نمیزنه تو سرش که "چرا این کارو کردی!!!"، طرف قیافه ی مظلومانه میگیره و میگه "چاره ی دیگه ای نبود".
Thursday, March 24, 2005


دیروز که بعد از مدت ها سری به کاپوچینو زدم، این عکس رو دیدم و خیلی خوشم اومد. ظاهرا هیچ لینکی به مجموعه ی کاملتری از عکس های این فرد که اسمش آرش خاموشی هست هم وجود نداشت.
آدمایی که در عمل کار زورگوها رو تایید میکنن خیلی بدتر از خود زورگوها هستن و کسایی که در ناخودآگاه یا در حرف زورگوها رو تایید میکنن از هر دو گروه چند ده بار بدترن.

میدونم... خوب میدونم که شماها و من، همگی از بچگی به بدبخت و بنده بودن عادت داده شدیم. میدونم که دست خودتون نیست. به هر حال، ممکنه من مثل شما عمل نکنم؛ ولی این به معنی کوتاهی کردن پدر و مادرم در تربیت من نیست.

دلم برای همتون میسوزه. برای خودم کمتر.
Saturday, March 19, 2005
بین تصمیم های مختلفی که میشه گرفت معمولا بدترینش اینه که آدم انقدر تصمیم گیریشو طول بده که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیره.
البته فراموش نکن که این هم خودش یه تصمیم بوده.
خیلی باحاله، یادمه چه وقتی بود که به این فکر کردم و تو وبلاگم هم نوشتمش:
چیزهای سخت آسون شدن، چیزهای آسون سخت. چیزی که سخت بود آسون شد و دوباره سخت.

یه جواب براش دارم که بعدا مینویسم؛ البته بدون اشاره به مرجع.
مراقب باش انگشتت نره لای در.
این صحنه از گذشته های دور تو ذهن من ثبت شده: پیرمرد گدایی که صبح اول وقت داشت به دقت ترازوی گداییش رو با قیافه ی جدی تمیز میکرد.
Friday, March 18, 2005
همیشه گفتم که درباره ی تمام آدمایی که مشهور شده باشن نظری منفی دارم. یعنی اصولا معتقدم باید یه جای کارشون یه ایرادی داشته باشه.

حداقل تا زمانی که معروف نشده باشم اینطور فکر خواهم کرد.
الان یه چیزایی برای گفتن دارم که اگه بگم هیچکدومتون نمیفهمین، یعنی درست مثل خودم که نمیفهمم.
حالا سوال تحلیلی اینه که: آیا در این حالت اصولا چیزی برای گفتن وجود داره؟

اصلاح میکنم. یه حالت ذهنی دارم. شاید بشه گفت احساس. احساسی معطوف به یک فضا و یک سلسله روابط که در من حالتی نوستالژیک ایجاد میکنه. فعلا هم حوصله ندارم ریشه یابی کنمش...
Tuesday, March 15, 2005
امروز قرارداد ترجمه ی یه کتاب VBA رو با دیباگران بستم.
جالبیش به اینه که قراره صفحه بندیش رو هم خودم بکنم. میخوام یه کتاب خیلی شیک در بیارم...
تازه خوبیش اینه که ازم خواستن هرجای کتاب حرف اضافی زده باشه حذف کنم؛ این برعکس کانون نشر علومه که انتظار داره کتاب دقیقا مثل اصلش ترجمه بشه. کتابای آمریکایی بعضی وقتا زیاد از حد مخاطب خودشون رو احمق فرض میکنن و من واقعا ترجیح میدم کتابا رو زیاد اصلاح کنم.
Friday, March 11, 2005
آدمایی که حرف میزنن دو دسته ان: اونایی که چرت و پرت میگن و به چرت و پرت گفتن محکوم میشن و اونایی که چرت و پرت میگن و به چرت و پرت گفتن محکوم نمیشن.
Wednesday, March 09, 2005
وزارت ارشاد آوردن آدرس های اینترنتی در کتاب ها رو ممنوع کرده!!
ظاهرا گفتن که چون محتوای سایت ها متغیره، دادن آدرس اونها در کتاب ها...

اینا هر گهی دلشون میخواد میخورن، فقط نمیدونم چرا مریض نمیشن
Thursday, March 03, 2005
الان که داشتم یه کتاب رو میخوندم یه دفعه متوجه یه چیزی شدم: این مدت که این چنتا کتاب رو ترجمه کردم خیلی روی نوشته های کتابا حساس شدم؛ وقتی دارم میخونم دایم حواسم میره به جاهایی که بد نوشته شده، گنگه یا اشتباهات دستوری داره. در ضمن با اینکه روی کتاب نوشته تالیفیه، ولی مطمئنم ترجمس...
اگه الان آخر تابستونی با درجه حرارت امروز بود، همین آدمایی که امروز با پلیور یا کاپشن بیرون بودن با پیراهن های خنک یا تی شرت های آسین کوتاه داشتن میگشتن!