Monday, May 31, 2004
جدی بگیریش، جدیه؛ نگیری، نیست.
فقط فرکتاله که وقتی بهش نزدیک میشی میتونه قشنگیش کم نشه.
یک بار دیگه تاکید میکنم: خوشبختی در جزئیاته، نه در کلیات.
(=اینکه جزئی ترین اتفاقات زندگی آدم چطوری بیفتن (=آدم چطوری اونها رو مرتب کنه) خیلی بیشتر از روند کلی ای که بر زندگی فرد حاکمه تو خوشبخت بودن و نبودن فرد موثره)
خدایان دلفی اشاره میکردن؛ اینطوری دست آدم دیرتر رو میشه.
به ازای هر انسانی که به دنیا میاد خدایی زاده میشه، و به ازای هر کشف علمی خدایی میمیره.
Sunday, May 30, 2004
همین میشه دیگه! هی مانتوی زنا کوتاه تر و تنگ تر میشه، اونوقت میگن چرا زلزله میاد! بابا تا زلزله ی سیصد ریشتری نیومده همتونو نابود کنه به خودتون بیاین و چادری بشین! دهه!

در ضمن، طبق آخرین فتوا، خوندن نماز وحشت برای پس لرزه هایی که کمتر از 4.5 ریشتر باشن الزامی نیست.

بر اساس فتوای دیگه ای که به دستمون رسیده، جناب آیت الله فلان فتوا دادن که پیش بینی زلزله غیر ممکنه، مگر برای ولی فقیه. در نتیجه هر شخص یا گروهی که ادعای پیش بینی زلزله بکنه، کلاه برداره.

فتوای دیگه ای که به دستمون رسیده حاکی از اینه که هر زنی که تو عمرش زنا کرده باشه به جهنم میره، مگر اینکه پیش یک مجتهد واجد شرایط توبه کنه و پس از عقد صیغه ی یک ساعت و نیمه، یک پرس با ایشون همخواب بشه. باشد که اخلاقیات در جامعه رواج پیدا کنن و رستگار شویم. طبق اطلاعاتی که به دست ما رسیده، انجام این کار در جلوگیری از وقوع زلزله نیز موثره.
وقتی رابطه ی بین چند نفر خراب میشه، معمولا مشکل اینه که به اندازه ی کافی فکر نکردن. ولی بعضی روابط هم هست که بهترین راه حفظشون فکر نکردنه.
Friday, May 28, 2004
طرف اولش سعی میکنه یه چیزایی رو به دست بیاره. بعد میفهمه که نه تنها پول تو به دست آوردنشون ناتوان نیست، که لازم هم هست. بعد میره دنبال پول که بتونه اون چیزا رو به دست بیاره. بعد که پولش به اندازه ی کافی میرسه اون چیزا رو به دست میاره و اونوقته که میفهمه هیچ تحفه ای نبودن.
برای اینکه حوصلش سر نره، خودش رو با بیشتر پول در آوردن سرگرم میکنه.
زلزله که میومد یاد انیمیشن های جابجایی ساختمون تحت تاثیر بارهای جانبی بودم که SAP می کشید!
Wednesday, May 26, 2004
اینکه چه چیزی فاجعه به حساب میاد، یه قرارداد گروهیه.
Tuesday, May 25, 2004
امروز که تو آینه داشتم قیافه ی مرد سن و سال دار ماشین عقبی که دایما چشمش دنبال دختر بچه های سانتیمانتال تو خیابون بود رو میدیدم به این فکر میکردم که ...
شهرداری به چه اجازه ای برای پولی که باید برای خدمات شهری مصرف بشه چنین تصمیمی میگیره و ازش وام ازدواج میده؟ اداره ی اماکن به چه اجازه ای باشگاه های بیلیاردی رو که قبلا جلوی به قول خودشون مختلط بودنشون رو گرفته مجبور کرده ساعت 9 شب ببندن؟
البته اونا سوال اصلی نبودن. سوال اصلی اینه که موجود زنده ای که تو چنین آشغال دونی ای به دنیا اومده و بزرگ شده میتونه آدم باشه یا نه. مثلا میتونه در مقابل موجودات زنده ی دیگه ای که باهاشون ارتباط داره خواسته های احمقانه نداشته باشه یا نه.
یه جا میگفت که معیار "حرفه ای" بودن تو فرنگ اینه که طرف بیشتر از مثلا 60% درآمدش رو از اون راه به دست بیاره؛ اونوقن میگن تو اون کار حرفه ایه. حالا دو نفر رو در نظر بگیرین که از راه شماره ی یک به یه اندازه پول در میارن، یکیشون بقیه ی وقتشو تو خونه لم میده تلویزیون نیگاه میکنه و اونیکی میره یه کار کوچولو تو راه شماره دو میکنه. با این معیار نفر اول تو راه شماره ی یک حرفه ای تره. یا کسی رو در نظر بگیرین که از یه راهی پول در میاره و دلش نمیخواد تو راه ذوقی دیگه ای که به شدت کار میکنه و بهترین کارها رو ارائه میده پولی در بیاره تا کارش ناب تر و غیر وابسته بمونه. این آدم با این معیار هیچوقت حرفه ای نامیده نمیشه.
به نظر میاد این معیار با معنایی که از "حرفه ای" در نظر داریم خیلی فرق میکنه.
لذت اجباری یا رنج انتخابی؟
راستی، تعین اینکه آدم لذت برده یا رنج چطوریه؟ مسلما هر کسی یه احساسی در موردش داره، ولی مشکل اینجاس که وقتی به مسئله فکر میکنه ممکنه احساسش تغییر کنه، یا وقتی حساب میکنه که...
Sunday, May 23, 2004
بعضیها نسبت به هر عملی عکس العملی متناسب نشون میدن. من، ولی من اینطور نبودم، هیچوقت نبودم. خیلی اینرسیالم. وقتی از کسی چیز ناخوش آیندی ببینم بلافاصله عمل متقابل نشون نمیدم، در برابر این تغییر مقاومت میکنم و بدی رو با خوبی جواب میدم. اگه مدت زیادی ادامه داشته باشه، مقاومت تموم میشه. بعد از اون هم اگه طرف دوباره به حالت خوبی برگرده، باز بلافاصله خوب نمیشم، باز هم اینرسیال عمل میکنم و مدتی باید در خوب بودنش پافشاری کنه تا اوضاع عادی بشه.
Saturday, May 22, 2004
آدما با قدرتی که به دست میارن زندگی میکنن و جالب ترین چیز، کانالهاییه که ازشون قدرت میگیرن. بهش فکر کردی؟ حتا طرز سلام کردن آدمها هم میتونه روشی برای قدرت گرفتنشون باشه.
من و اون رفتارمون خیلی جالب در مقابل هم قرار میگیره، البته به ظاهر. اون سعی میکنه همیشه بالا باشه، احساس ریاست میکنه و احتمالا در آینده رئیس هم خواهد شد. سعی میکنه حرفش اهمیت داشته باشه، طوری که خیلی جاها اگه کسی حرف مهمی بزنه که بشه حدس زد، بلافاصله اون رو همراهی میکنه تا در گفتن اون حرف مهم شریک باشه. گاهی فریاد هم میزنه، سر کسایی که پست پایین تری دارن؛ بالاخره باید ثابت کنه که رده های مختلفی وجود داره. ولی من برعکس، سعی میکنم هیچوقت اینطوری نباشم. تا مجبور نباشم حرف نمیزنم، با کسی گرم نمیگیرم مگر اینکه ازش خوشم بیاد (ولی اون برای به دست آوردن طرفدار و صمیمیت ابزاری این کار رو میکنه) و به کارگرها به اندازه ی رئیسم احترام میذارم.

ممکنه به نظر مقابل هم بیایم، ولی در واقع هردو یک کار میکنم. اون داره سعی میکنه از کانال معمول تری قدرت به دست بیاره، و من از کانال عجیب تری، شاید به این خاطر که کانال های معمولی برام جذاب نبوده، شاید به این خاطر که از بچگی دوست داشتم مثل بقیه نباشم. من هم سعی میکنم با وابسته نبودن به روشهای معمول کسب قدرت، قدرت به دست بیارم. جالب نیست؟ نه، جالب نیست.
Friday, May 21, 2004
حتا لذت بردن هم کلیشه ای میشه!
این دیگه واقعا زور داره. یه سری روشهای مستقیم یا غیر مستقیم دیکته شده از طرف اجتماع به تو میگه که باید چیکار کنی تا لذت ببری، و تو هم بعد از اینکه اون کارها رو میکنی پیش خودت میگی که لابد لذت بردم، قیافه ای میگیری که به لذت بردگی بخوره و سعی میکنی پیش خودت هم فکر کنی که لذت بردی.
متاسفم، این روش ها همیشه کار نمیکنن. حداقل، مدتیه احساس میکنم ازش خسته شدم. یه جور ... یه جور رل بازی کردن دایمیه. نمیدونم کی میتونه تمومی داشته باشه. حتا وقتی به تنهایی مطلق پناه بردم، وقتی که رفتم تو یه جای خلوت کوه خودمو گم و گور کردم که هیچ کسی نباشه و دارم لذت میبرم، یه دفعه ای متوجه میشم که در قالب یه سناریو با بازیگرهای خیالی قرار گرفتم و قسمت زیادی از لذتم متعلق به اونه. بیننده های خیالی رو میبینم که من رو ستایش میکنن، اینکه چطور دارم از قدرت پذیرفتن تنهاییم لذت میبرم، و من هم از این اتفاق لذت میبرم، نه از تنهاییم!
این همه جایگاه برای بقیه خیلی زیاده، خیلی خیلی ...
قسمت بزرگی از وجود هر کس تصوریه که ازش در ذهن بقیه نقش میبنده. این جز مسخره، قسمتی بزرگی از احساس خوشبختی هرکس رو، و زندگیش رو، تشکیل میده. چرا؟ چرا نه؟
بعضیها وقتی سعی نکنن جالب باشن خیلی جالب ترن، و این واقعا جالبه.
Wednesday, May 19, 2004
معمولا قدرت رو به گرفتن و ندادن میدونن، در حالی که قدرت به دادن هم هست. آدم ضعیف هروقت که دیگران لازم بدونن چیزی رو که میخوان به شکلی که دوست دارن ازش میگیرن. آدم قوی وقتی که خودش بخواد، به خواست خودش و با شکلی که خودش دوست داره چیزی رو میده.
برای لذت بردن از زندگی به چیزی بیش از شرایط محیطی نیازهست. برای رنج بردن هم.
Sunday, May 16, 2004

خوب البته همینطوره، زندگی کار خطرناکیه و معمولا به مرگ منجر میشه، اما...
از کسایی که هی قانون قانون میکنن بدم میاد. یارو به خیال خودش داره فعالیت فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی میکنه، اونوقت حرف از قانون هم میزنه. احمق، تو باید خودت و فعالیتت رو فراتر از قانون بدونی!
Saturday, May 15, 2004


امروز از کانون نشر علوم باهام تماس گرفتن و گفتن که چاپ کتاب داره تموم میشه و چند وقت دیگه تجدید چاپ میشه (فکر کنم حدود 9 ماه از چاپ اولش میگذره). ازم خواستن که اگه چیزی میخوام بهش اضافه کنم زودتر دست به کار شم. حالا اونایی از شما که کتاب رو خوندین و فکر میکنین چیزی میتونه بهش اضافه بشه، یا قسمتیش گنگه و میتونه بهتر بشه بهم خبر بدین.
جواب یه سوال که زیاد ازم پرسیده شده: خوب واضحه، روبروی دانشگاه! اگه به مسیرتون بخوره، عکسباران هم این کتاب رو میفروشه. جاهای دیگه رو نمیدونم.
Friday, May 14, 2004
وقتی یه نفر برای آدم خیلی کارها کرده باشه، زیاد عجیب نیست که اگه خواسته ی غیر منطقی ای داشته باشه براش برآورده کنیم، همینطوره؟ یا شاید هم نه؟ یه خواسته ی غیر منطقی در هیچ حالتی نباید برآورده بشه؟
وقتی یه نفر برای آدم خیلی کارها کرده باشه، زیاد عجیب نیست که اگه خواسته ی غیر منطقی ای داشته باشه براش برآورده کنیم، همینطوره؟ یا شاید هم نه؟ یه خواسته ی غیر منطقی در هیچ حالتی نباید برآورده بشه؟
وقتی یه نفر برای آدم خیلی کارها کرده باشه، زیاد عجیب نیست که اگه خواسته ی غیر منطقی ای داشته باشه براش برآورده کنیم، همینطوره؟ یا شاید هم نه؟ یه خواسته ی غیر منطقی در هیچ حالتی نباید برآورده بشه؟
تعصب بالاترین نوع ثباته.
به جای حقوق بشر بهتره بگیم انتظارات قابل قبول بشر. اونوقت میتونیم در مورد اینکه چه چیزی قابل قبوله و چه چیزی نیست دعوا کنیم.
Wednesday, May 12, 2004
تف به این مملکت که کازینو نداره من بعد از کار هوس 21 میکنم برم بازی کنم!
Monday, May 10, 2004
امسال هم مثل هر سال از تمام جهانیان بابت به دنیا اومدنم عذرخواهی میکنم، باور کنین دست خودم نبود.
این هومن کیه که جدیدا هی از حق و حقوقش حرف میزنن؟
این یه سوال خیلی مهمه. این یه دایره ی آبی تو یه زمینه ی زرده، یا یه صفحه ی زرد سوراخ دار روی زمینه ی آبی؟ شاید بگی هیچکدوم، دو مساحت به دو رنگه که کنار هم قرار گرفتن. این جواب درسته، ولی مشکل اینه که این ناخودآگاه کوفتی میتونه باهاش کنار بیاد یا نه.
خواستم بشینم فکر کنم و یه کم چیز میز برای وبلاگم بنویسم تا نمیره، فکر کنم نزدیک به یه هفته باشه که آپدیت نشده. آخه دوست دارم وبلاگم یه ارگانیسم زنده باشه و حتا بهش سخت هم نمیگیرم اگه emergence بازی در بیاره. بگذریم؛ خواستم بشینم فکر کنم و یه کم چیز میز برای وبلاگم بنویسم تا نمیره، ولی کاملا فراموش کردم این کارو بکنم؛ با این حال، این کار انجام شد، الان فهمیدم.
بعضی چیزا ناخودآگاه انجام میشن، میدونی چرا؟ منظورم این بود که بعضی چیزا وقتی که اصلا احساس نمیکنی داری انجامشون میدی انجام میشن، میدونی چرا؟ به این خاطر که نمیخوای قبول کنی داری انجامشون میدی؛ آخر کار هم که دیگه چاره ای نداری.
چیزها از دور چقدر قشنگن ... چقدر. انقدر قشنگ که آدم اگه هزار بار هم اون ها رو از نزدیک آزمایش کرده باشه و بدونه چه خبره، ولی وقتی به اندازه ی کافی ازشون دور بشه باز اونها رو دلفریب و قشنگ میبینه. لازمه چند وقت یه بار بهش نزدیک شد.
خیلی وقتا تو زندگیم موندم که چه تصمیمی بگیرم. فکر نکنین درباره ی چیزهای خیلی پیچیده صحبت میکنم، نه؛ تصمیم های ساده ای در این حد که الان خونه بمونم یا برم بیرون. وقتی تصمیم گرفتن برام خیلی سخت میشه تاس میریزم؛ البته همیشه بعد از ریختن تاس تعیین میکنم که چه شماره ای برای چه تصمیمی باشه.
داشتم به این فکر میکردم که با وجود نزدیکی زیاد بین افسردگی و پوچی، این دوتا در برابر هم قرار میگیرن. در واقع، افسردگی آخرین سنگر مبارزه با پوچیه، که البته با اون همپوشانی هم داره. افسردگی با اینکه در خودش نطفه ی پوچی رو داره، ولی اونیکی پاش در محدوده ی باور داشتن ارزش ها و یاس از نرسیدن به اونها و در نتیجه ایجاد انگیزه برای حرکته.
اگه امیال گونه ی انسان پایان پذیر بود احتمالا تا الان چند ده بار نابود شده بود.
Friday, May 07, 2004
کسایی که دور و برم میبینن حاضرن برای زنده موندن بجنگن، ولی برای زندگی نه.
Tuesday, May 04, 2004
بعضی وقتا لازمه که حتا اگه عصبانی نیستی هم داد بزنی، وگرنه ممکنه فراموش کنن که تو هم میتونی داد بزنی.
حضور بعضیها ممکنه به همون اندازه طبیعی باشه، و خروجشون بعد از مدتی چنان دلپذیر باشه، که شاش هست.
بعضیها عادتشون اینه که از هر چیزی هرچقدر که بتونن بهره ببرن، میبرن. ولی من اینطوری نیستم؛ اگه ببینم از چیزی کمتر از حدی بهره میبرم، قید کلش رو میزنم. خوب، هرکدوم امتیازهای خودشو داره.
Sunday, May 02, 2004
یه روز ملانصرالدین به یکی از دوستاش میگه که میخواد مردمو سر کار بذاره تا بخندن. بعد شروع میکنه داد زدن که فلان خونه تو بهمان کوچه غذای نذری میده. مردم بیکار هم همه راه میفتن میرن اونور. ملانصرالدین یه کم مردمو نیگاه میکنه، بعد خودش هم راه میفته میره اونور. دوستش تعجب میکنه و میگه تو که خودت میدونی خالی بندیه چرا داری میری، اون هم با جدیت جواب میده "اگه خالی بندی بود که این همه آدم راه نمیفتاد بره"!
حالا بگردین ببینین این طرز برخورد رو روزی چند بار میتونین به شکل های مختلف ببینین.
اوج میگیری... اوج میگیری... دایما به سمت نیستی اوج میگیری. میدونم که از بالا رفتنت خوشحالی، ولی نمیدونم چرا فکر میکنی بالاس؛ تا حالا فکر کردی ممکنه پایین باشه؟
نداشتن هیچوقت به اندازه ی نتوانستن دردناک نیست.
یک لحظه... فقط یک لحظه ست... بعدش همه چیز فرق کرده. به عقب نگاه میکنی، از خودت تعجب میکنی. یه زمانی در آینده هم لحظه ی مشابهی رخ میده و به عقبی که الان رو هم شامل میشه نگاه میکنی و باز هم تعجب میکنی از اینکه چطور زمانی میتونستی چیزها رو اینطوری ببینی.