Wednesday, March 31, 2004
بعضی وقتا تشخیص چیزی مثل علاقه هم مشکل میشه. تنها راه اینه که آدم به اون کار بپردازه، بعد ببینه که زود به زود خسته میشه یا نه، و اینکه عقلش باعث میشه کار رو ادامه بده یا احساسش.
وجود بعضیها رو باید به عنوان یک مسئله ی انتزاعی درک کرد.
Tuesday, March 30, 2004
یه سوالی که برای هرکسی ممکنه پیش بیاد اینه که اگه هیچ فیدبکی به هیچ آدمی نده، بعد از یه مدتی چند نفر باقی میمونن که بازم بهش سیگنال بدن.
بعضی چیزا فقط وقتی معنی دارن که اشتباه گرفته بشن.
اگه تمام معلومات بشری رو بخوایم در عبارتی خلاصه کنیم، این خواهد بود: نه!
دور از دسترس بودن چیزیه که هر احمقی رو به خودش جذب میکنه.
Monday, March 29, 2004
جالب وقتیه که یه نفر به نظر آدم احمق بیاد، ولی به دلایل احساسی یا ملاحظه ی جایگاه طرف، آدم باهاش مثل یه آدم حسابی برخورد کنه. این کاریه که همه میکنیم ...
Sunday, March 28, 2004
همونطوری که احتمالا متوجه شدین چند روزیه که سایتم باز نمیشه. علتش اینه که اکانتم تموم شده و احتمالا چند روز دیگه طول میکشه که دوباره راه بیفته، امیدوارم تو این مدت هیچکدومتون خودکشی نکنین.
ممکنه آدم احساس تموم شدگی کنه؟
ممکنه آدم تموم بشه؟

آدم یه زمانی از نظر بقیه تموم شده، ولی این مسئله هیچ قاعده ی خاصی نداره، هیچکس تکلیفشو نمیتونه پیش بینی کنه، فقط یه زمانی میبینه که از نظر بقیه تموم شده به حساب میاد.

آدم یه زمانی از نظر خودش تموم شده، ولی این مسئله هیچ قاعده ی خاصی نداره، هیچکس تکلیفشو نمیتونه پیش بینی کنه، فقط یه زمانی میبینه که از نظر خودش تموم شده به حساب میاد.
آدم یه موقعی با نوشتن و گفتن، با آفریدن و دیده شدن و ارائه کردن راضی میشه،
یه زمانی با ننوشتن و نگفتن، با نیافریدن و دیده نشدن و ارائه نکردن.
یه احساس خیلی انتزاعی دارم!
Tuesday, March 23, 2004
تو این فیلمه یه چیزی گفت خیلی خوشم اومد: "هر کاری رو از سه راه میشه انجام داد؛ راه درست، راه غلط و راهی که من میگم"!!!
خیلی خوشم اومد. البته نیاز به تویضح نیست که تنها کسی میتونه چنین حرفی رو بزنه که مثلا یکی از بزرگترین کازینوهای لاس وگاس رو داشته باشه.
بعضی ها چیزهای کمی رو به چیزهای زیادی ترجیح میدن، بعضی ها هم چیزهای زیادی رو به چیزهایی کم.
Sunday, March 21, 2004
سیصد سال پیش در چنین روزی کشتی های دشمن تونستن بعد از یه جنگ طولانی، کشتیهای جنگی من رو از بین ببرن. البته چند ماه بعد در حمله ای شدید تمام اونها به خاک و خون کشیده شدن، و بعد از اون پیروزی بزرگ بود که این روز رو روز "یادمانبود" اسمگذاری کردم، تا همیشه یادم باشه که نباید دشمن رو دست کم گرفت.
عمل مطابق با احساس یا ناخودآگاه، این امتیاز رو داره که رضایت رو تضمین میکنه، در حالی که تصمیم عقلی ممکنه اینطور نباشه، ولی دو مشکل وجود داره. یکی اینکه معلوم نیست این احساس رضایت چقدر دوام داشته باشه و دیگه اینکه معلوم نیست این احساس به قیمت از دست رفتن چه احساس های خوب دیگه ای به دست میاد.

در واقع ناخودآگاه قدرت تحلیل نداره و فقط به جزئیات توجه میکنه، در حالی که خودآگاه استدلال کننده، تحلیل میکنه، جز رو در بستری از کل میبینه و سعی میکنه کل رو به بهترین حالت برسونه.

با این حال بهترین و منسجم ترین حالت رو هم که به طور تحلیلی به دست بیاریم، اگه ناخودآگاه لج کنه و اون احساس خوب رو در ما به وجود نیاره، هیچی نخواهیم داشت.
Saturday, March 20, 2004
موافقم.

نه تنها موافقم، که درک هم میکنم، عمل هم میکنم. منظورمو میفهمی؟
هر موافقتی نتیجه ی عملی نداره؛ خیلی از موافقتها با مخالفت ناخودآگاه خنثی میشن؛ میشه بهشون گفت ادعا. به هر حال من موافقم، و ناخودآگاهم هم مخالفتی نداره.
Existence begins in every instant.
اول راهنمایی بودم. معلم دینی میگفت که دانشمندا ثابت کردن که تمام صداها و تصاویری که در فضا هستن به نوعی در اونجا ذخیره میشن، طوری که ممکنه زمانی علم قادر به استخراج این داده ها بشه. خوب، این جماعت اصولا عادتشونه که چرند بگن، ولی بیشتر اینجور چرندیاتشون در برداشت اشتباه (یا فوق اشتباه) و حداقل تفسیر اشتباه یک مسئله ی علمیه. حالا، کسی چیزی در این مورد میدونه؟
Friday, March 19, 2004
امروز رو روز ملی رانندگی بد معرفی میکنم!
Thursday, March 18, 2004
ظاهرا مرحله ی انتخاب آثار برای دوسالانه ی عکس تموم شد. قرار بود که تو سایتش نتایج رو بنویسن، که مطابق انتظار من چنین کاری انجام نشد (آخه کی گفته تو ایران یه کاری درست و حسابی انجام بشه؟!). من هم که حوصله نداشتم بهشون زنگ یا سر بزنم. البته این رو هم بگم که اگه کارامو انتخاب نکرده باشن موزه ی هنرهای معاصر با یک آتش سوزی اتفاقی مواجه خواهد شد ]از تمام کسایی که سابقه ی فعالیت های خرابکارانه دارن و از عکسای من هم خوششون میاد دعوت به همکاری میکنم[.

چیزی که بهش فکر میکردم این بود که احتمال داره انتخاب آثار مطابق معمول افراطی انجام شده باشه. یاد کانسپچوآل پارسال افتاده بودم که چقدر به اسم نوگرا بودن، روی کارهای ویدئویی تاکید کرده بودن. در مورد دوسالانه ی عکس هم این خطر وجود داره که روی انتخاب کارهای مونتاژی، کولاژ، فوتوپینت و چیزهای ترکیبی دیگه از این دست افراط کرده باشن و چیزی به سبکهای دیگه نرسیده باشه. خطر دیگه هم اینه که عکاس های ژورنالیستی زیاد باشن و سهمی به عکس های هنری نرسیده باشه (اتفاقی که به خصوص تو ایران خیلی زیاد می افته) که البته احتمالش رو زیاد نمیدونم.
معمولا آدما هرچی بیشتر بلد باشن پول در بیارن، کمتر بلدن اونو خرج کنن و هرچی بیشتر خرج کردن بلد باشن پول در آوردن کمتر بلدن.
آدما ]کمابیش[ دو دسته ان: اونایی که میتونن سیاست به خرج بدن و سیاست به خرج دادن رو "خوب" میدونن، و اونهایی که نمیتونن سیاست به خرج بدن و سیاست به خرج دادن رو "خوب" نمیدونن.
Monday, March 15, 2004
تنها نکته ی سرگرم کننده ی این سخنرانی کسل کننده نفر کناری من بود که یکی دوبار که سخنران حرف اشتباه زد باز هم سرش رو به نشانه ی تایید با دامنه ی حدود 15 سانتیمتر تکون میداد.
میتونی یه قدم جلوتر باشی. همیشه میتونی یه قدم جلوتر باشی ... یه قدم جلوتر ... جلوتر ...
راستی، "جلو" کدوم وره؟!
سانسور عجب چیزِ ... عجب چیزِ ... عجب چیز آشناییه!
نظریه ی آشوب نظریه ی خیلی جالبیه که میگه هر اتفاقی که تو دنیا میفته به پروانه ها مربوط میشه.
خواب دیدم یه وبلاگ دارم...
Saturday, March 13, 2004
خیلی بده که یکی از از-نظر-من-زیباترین اهنگها، یعنی آهنگ ویلیام تلِ روسینی، بیشتر از یه حماسه، منو یاد تام و جری بندازه؟!
ولی این آهنگ باید درک کنه که من خیلی ازش خوشم میاد و کاملا دوستش دارم، حتا گاهی موقع گوش دادنش تنم از هیجان میلرزم، ولی ... خوب منو یاد تام و جری هم میندازه!
امروز تو تاکسی که بودم یه دفعه ای یه مسئله ی احتمال برام طرح شد، که خواستم بلافاصله حلش کنم. لازم بود که برای حلش از بسط برنولی استفاده کنم، ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد! گفتم عیب نداره، خودم میشینم رابطشو استخراج میکنم... وقتی رسیدم سر کار بلافاصه مدت زیادی نشستم پاش که این فرمول رو در بیارم، ولی نشد که نشد!

خیلی از خودم خجالت کشیدم! چی بودم و چی شدم...
بگذریم، فقط اینا رو گفتم که نتیجه بگیریم ورزش برای سلامتی خیلی خوبه.
بعضی ها هستن که ... نمیخوام بگم آدمای بدی هستنا، نه ... ممکنه آدمای خیلی خوبی هم باشن، ولی خوب، حرف نزنن برای خودشون هم بهتره.
آدما با شعور تنبل شده ی خودشون به بقیه کمک میکنن، در حالی که ممکنه کارشون اصلا به نفع طرف نباشه. حتا ممکنه خود طرف هم اون کار رو کمک بدونه و خوشحال بشه، درحالی که به ضررشه، که در اینجا ایراد از تنبل شدگی شعور هر دو طرفه.

پ.ن.1. اینا میتونن مقدمه ی یه سیستم دیکتاتوری اخلاقی، مثل دین، باشن. ولی این برای وقتیه که اون جفنگیات رو استثنا کنیم، که البته من چنین کار مسخره ای نمیکنم.

پ.ن.2. این حرفها وابسته به اینه که بشه مفید بودن و نبودن چیزها رو تعیین کرد، در حالی که قبلا گفتم که چنین کاری هم چندان ممکن نیست.
هرچی زندگی فرد پیچیده تر بشه، با خودش بیگانه تر میشه. منظورم اینه که منِ فکر کننده و من احساس کننده (که بهش میگم ایگو و متاایگو) ی اون فرد بیشتر و بیشتر با هم فاصله میگیرن و کمتر هم رو درک میکنن؛ طرف چیزهایی در مورد خودش فکر میکنه که با واقعیت خیلی فاصله داره. وقتی فرد کاملا ساده باشه، اصلا تمایزهای درونیش رو فراموش میکنه و حتا ادعای خاصی هم در مورد خودش نمیکنه، فقط به وضوح و به شکلی غیر کلامی خودش رو درک میکنه.
Thursday, March 11, 2004
اگه یکی از ماها بشینه تو سینما و وقتی که قطار تو فیلم میاد طرفش بترسه و جا بخوره، دربارش چی فکر میکنیم؟
خیلی از جبهه گیریهای اجتماعی و اعتقادی انسانی امروزی به همون اندازه مسخرس.
"پ.ن." که فکر میکنم در برابر پی نوشت قرار میگیره و معادل P.S. هست که خارجکیها در برابر Post Script استفاده میکنن (امیدوارم جاییش اشتباه لپی نکرده باشم، چون حوصله ندارم برم چک کنم) قبل از متنی قرار میگیره که جزو متن اصلی نیست و بعدا به اون اضافه شده (اگه متن امضا داشته باشه، معمولا امضا قبل از پی نوشت قرار میگیره).
در مورد مطلب های من، همش همزمان نوشته میشه، ولی جایی که چیزی رو بخوام به متنی که قبلا تو دفترچم نوشته بودم اضافه کنم، یا چیزی بگم که به ایده ی اولیه تعلق نداره و موقع نوشتن اون به ذهنم اومده، اونت رو تو پی نوشت مینویسم.
خیلی خوشم اومد!
این سه چهار روز که چیزی تو وبلاگم ننوشته بودم، تعداد بازدید کننده هام به شدت پایین اومدن. این خیلی امیدوار کنندس، چون خیلی جاها دیده میشه که طرف بنویسه یا ننویسه، درست حسابی بنویسه یا چرت و پرت، به هر حال همون بازدید کننده ها رو داره! ولی خوب، الان من فیدبک گرفتم و احساس کردم که مجموعه ی بازدید کننده های سایتم یه مجموعه ی روی هم رفته با شعوره.
Sunday, March 07, 2004
برای شاد بودن باید شاد بود، چون شاد بودن خاصیت شادیدگی شدیدی داره.
هر آدمی –هر آدمی که فکرشو بکنی- پتانسیل ناامید کردنتو داره، کافیه به اندازه ی کافی دقت و توجه به خرج بدی.
پ.ن. میدونی یه علتش چیه؟ اینه که انتظارهای ما مجموعه های ایده آلی نامنسجمی هستن. تکه پاره هایی رو دوست داریم که با هم مشکل دارن و نمیتونن کنار هم قرار بگیرن، و در جهان actual این در کنار هم قرار نگرفتن ها رو بد میدونیم، در حالی که انتظار ما غیر عملیه.
Saturday, March 06, 2004


کافه نادری اثر ملی اعلام شد!
خبری بود که فولکس بهم داد.
Friday, March 05, 2004
سنجیدن یک چیز به طور منزوی، یک توهمه. تنها کاری که انجام میشه مقایسه س. مقایسه ی چیزی، با چیز دیگه ای که فکر میکنیم میتونست جای اون باشه؛ چیزی که هست و جای اون نیست، یا چیزی که نیست و تنها تصورش میکنیم و فکر میکنیم میتونست جای اون باشه.

پ.ن. نتیجش اینه که ایراد گرفتن از چیزی، وقتی که براش آلترنتیوی نداریم چندان معقول نیست.
چیزی که الان دلم میخواد سرعته... سرعت خیلی خیلی زیاد ... انقدر زیاد که جرم داشتنم زیر سوال بره.
الان با توجه به فکت هایی که از سر و کولم بالا میرن این ذهنیت در من به وجود اومده که اگه برعکس کار میکردم بهتر میشد و به عبارت دیگه اشتباه کردم. از طرف دیگه، اگه برعکس کار میکردم دیگه این فکت ها به وجود نمیومدن و من باز اینطور فکر میکردم که اشتباه کردم. به این میشه گفت تصمیم دو سر طلا!
فردا، دیروز، پسفردا، امروز، پریروز، فردا، امروز، پس فردا، فردا، امروز، امروز، پریروز، فردا، دیروز، امروز، پسفردا، فردا، امروز، پریروز، فردا، دیروز، امروز، پسفردا، دیروز، امروز، فردا، دیروز، فردا، امروز، پسفردا، فردا، پریروز، امروز، فردا...
Thursday, March 04, 2004
"امروز" نوع خاصی از فرداست.
"زمان"، دست از سرم بردار، حوصلتو ندارم!
چیزی که الان دلم میخواد سرعته... سرعت خیلی خیلی زیاد ... انقدر زیاد که جرم داشتنم زیر سوال بره.
الان با توجه به فکت هایی که از سر و کولم بالا میرن این ذهنیت در من به وجود اومده که اگه برعکس کار میکردم بهتر میشد و به عبارت دیگه اشتباه کردم. از طرف دیگه، اگه برعکس کار میکردم دیگه این فکت ها به وجود نمیومدن و من باز اینطور فکر میکردم که اشتباه کردم. به این میشه گفت تصمیم دو سر طلا!
فردا، دیروز، پسفردا، امروز، پریروز، فردا، امروز، پس فردا، فردا، امروز، امروز، پریروز، فردا، دیروز، امروز، پسفردا، فردا، امروز، پریروز، فردا، دیروز، امروز، پسفردا، دیروز، امروز، فردا، دیروز، فردا، امروز، پسفردا، فردا، پریروز، امروز، فردا...
مشکلات وقتی از یه حدی بیشتر بشن overflow میکنن و دوباره از اول ...
Wednesday, March 03, 2004
تو این سایت میتونین کلی کیف های دوربین جالب ببینین. جدیدا کیف های این کمپانی تو ایران زیاد شدن. امروز این کیف پایینی رو دیدم و خیلی خوشم اومد، ولی چون گرون بود برای خریدش خیلی باید فکر کنم:

Tuesday, March 02, 2004
یه نمایشگاه عکس سیار که تو یه ماشین برگزار میشه و احتمالا هر روزی یه جایی خواهد بود:
http://www.pendar.net/gallery.htm
این لحظه یک نقطه ی عطف مهم در زندگی منه ... درست مثل تمام لحظه های دیگه!
یه مسئله اینه که قضاوت بقیه برای آدم مهمه یا نه.

خوب، مسئله اینه که خود قضاوت کردن افراد به هیچ وجه نمیتونه اهمیتی داشته باشه، ولی مهم اینه که قضاوت اونها نتایج خاصی هم در پی داره، و این نتایجه که ممکنه برای آدم مهم باشه و مثلا بعضی محرومیت ها رو در پی داشته باشه. حالا هرچی فردی مستقل تر و قویتر باشه، کمتر به دیگران نیاز داره و در نتیجه قضاوت اونها هم کمتر براش اهمیت پیدا میکنه.
Monday, March 01, 2004
بعضی وقتا آدم احساس میکنه یه جای کار ایراد داره، ولی نمیتونه بفهمه کجای کار.
بعضی وقتا هم میدونه کجای کار، ولی نمیتونه بفهمه چرا!

پ.ن. این "چرا" ممکنه موضوع جدید پایان نامه ی من باشه. البته "چرا" در حالت کلی، نه در پاسخ به این سوال.