Sunday, February 29, 2004
جواب:
1- "هدف زندگی" چرت و پرته، زندگی هدف نمیخواد.
2- طوری زندگی کن که نیاز نداشته باشی به اعتمادِ کسی تکیه کنی و بخوای این سوال رو بپرسی که به چه کسی میشه اعتماد کرد.
کافیه از یه حدی احمق تر باشی، دیگه هیچوقت احساس تنهایی نخواهی کرد.
برای احمق بودن هزاران راه وجود داره.
هوس کردم امشب یه باله پرواز کنم ...
انقلاب، اصلاح یا التقاط؟
واقعا راست میگفت که سریعترین راه برای پایان دادن به جنگ شکست خوردنه!
Friday, February 27, 2004
احساسات واقعی هستن، کاملا واقعی. میشه گفت واقعی ترین چیزی که میشه تجربه کرد.
اشتباه در اینجاست که خود احساساتن که واقعی هستن، نه چیزی که میگن. مثلا در مورد کسی که احساس میکنه چیز خاصی باید وجود داشته باشه، "احساس وجود داشتن آن چیز خاص در آن فرد" یک واقعیت خواهد بود، نه "وجود داشتن آن چیز خاص".
بعضی وقتا به نظر میاد چیزهایی که به عنوان پیچیده ترین مسایل شناخته شدن، ساده ترین ها هستن و ساده پنداشته شده ها پیچیده. بعضی وقتا هم برعکس، گاهی هم هیچکدوم، گاهی هم ...
آخر سر به نظر میاد این انتخاب شخصیه که میگه چه چیزی ساده باشه و چه چیزی پیچیده.
طبیعت اولیه: انتظار محیط اطراف شخص در زمان کودکی اش.
طبیعت ثانویه: انتظار محیط اطراف شخص بعد از زمان کودکی اش.

لم 1 – از خود بیگانگی: برآورده نشدن انتظارات محیط اطراف شخص از سوی وی، به خصوص در مورد طبیعیات اولیه اش.

لم 2 – هویت: ها ها !

لم 3 – جامعه: مجموعه ای که دایما در حال خنداندن شماست!
Wednesday, February 25, 2004
تا شخصیت کمیک در فردی نابود نشه، هیچ مشکلی واقعا بر اون چیره نمیشه.
یه جور دیگه میگم... تا کسی زندگی رو جدی نگیره، زندگی نمیتونه بلای بزرگی سرش بیاره.

تبصره: چیزی که گفتم در مورد جزئیات زندگی هم برقراره.
Monday, February 23, 2004
هی، انقدر پرت و پلا نگو، درست جواب سوالمو بده وگرنه به ضررت تموم میشه: آخرین بار کی و کجا خودت رو زنده دیدی؟!
هرکی خواست میتونه بیاد و از من اجازه ی مردنشو بگیره، اصلا نگران نباشین.
یک دین مدرن و امروزی:
"همه میتوانند با کسب تقوا و تخصص کافی مدیر گروه های برنامه نویسی بشن، مگر دیوانگان، حرامزادگان و زنان"
کسی که کنار گود ایستاده معمولا مسئله رو ساده تر یا پیچیده تر از اصلش میبینه.
زندگی اجتماعی دو چیز رو به آدم یاد میده. اولیش چگونگی تطبیق دادن خود با ارزش های کل هست، و دومیش اینه که چطوری خود فرد میتونه بعد از قبول کردن بعضی ارزشهای کلی، خودش ارزشهای جزئی تر رو بیافرینه.
Friday, February 20, 2004
میدونین، ما تو این کشور واقعا به مسجد نیاز داریم.
ما اینجا توالتهای عمومی نداریم و هزار سال هم بگذره نمیسازن، اگه مسجد هم نبود کسایی که مثل دیروز من باشن میخوان چه خاکی تو سرشون کنن؟!
ولی جای شما خالی، عجب مسجدی بود؛ سرویسای تمیز، فضای روحانی. مشتری شدم، میخوام هفته ای یه بار برم اونجا جیش کنم...
تکامل! با این همه قدرت گرفتن "جامعه" و تسلط نابود کنندش بر "فرد"، انسانها حتا امکان تکامل داروینی رو هم از دست میده، چون انتخابهای عجیب غریب و غیر منسجم جامعه خیلی بالاتر از انتخاب طبیعی قرار میگیره.
Thursday, February 19, 2004
هرچقدر سعی کنی از بازیهای اجتماعی فاصله بگیری باز هم از اونا خارج نشدی، فقط نقش خودتو عوض کردی.
میخواستم شماره تلفن رو از روی اون برگه ی تبلیغاتی بردارم و بهشون زنگ بزنم. خیلی گشتم تا پیداش کردم، میدونی چرا؟ چون بزرگترین نوشته ی روی برگه بود! انقدر بزرگ نوشته بود که دیده نمیشد.
آدما موقع قضاوت کردن بیشتر خودشون رو میبینن تا قضاوت شونده رو.
Tuesday, February 17, 2004
یه کوزه ی معمولی همه جا ریخته و مردم براش ارزش زیادی قایل نیستن، ولی همین کوزه وقتی چند صد سال بره زیر خاک و با زحمت بیاد بیرون کلی ارزش پیدا میکنه.
از طرف دیگه، اگه دقیق باشیم میبینیم این تنها ارزش های مصنوعی جامعه س که یه کوزه ی درب و داغون کثیف و ترد رو به یه کوزه ی تر و تمیز و سالم، و البته در دسترس ترجیح میده. یه آدم وقتی جدا از ارزش های اجتماعی در مورد چیزی قضاوت کنه، اونو جور دیگه ای میبینه. مثلا کسی که تو یه جزیره س و دیگه خواست اجتماع روش اثر نمیذاره، مسلما اون کوزه ی سالم رو به کوزه ی عتیقه ترجیح میده.
Sunday, February 15, 2004
این یه مقاله ایه که برای عکاسی دات کام نوشتم. در مورد f-stop و فرقش با اندازه ی دیافراگمه.
Thursday, February 12, 2004
مواد لازم برای تهیه ی یک "من": ....
وقتی اون پیره مرده زیر چشم نگاهت میکنه و آخرش هم طاقت نمیاره و میگه "کاش میتونستم به عقب برگردم و دوباره جوون باشم"، سعی کن واقعا مسئله رو درک کنی؛ چیزا حتما نباید از بین برن تا قدرشون دونسته بشه.
Sunday, February 08, 2004
وبلاگم تا پنجشنبه آپدیت نخواهد شد، مگر اینکه تو مسافرت هوس کنم برم کافی نت، که البته بعیده.
اینکه چیزی نباشه و اینکه باشه و هیچ تاثیری رو من نداشته باشه تنها فرقش اینه که دومی ممکنه زمانی تاثیر بذاره.
تبصره: اگه چیزی باشه و هیچوقت هیچ تاثیری رو من نذاره برای من هیچ فرقی با اینکه نباشه نداره.
این چیزی هم که تو این وبلاگ نوشته شده بود خیلی چیز جالبیه:
"کسی که از مرگ نمیترسه تنها یک بار میمیره"
این چیزی که از نیچه نوشته شده بود خیلی جالبه:
"هیچ هنرمندی نمیتواند حقیقت را تحمل کند".
اینکه کسی توانایی به گند کشیدن افکار بقیه رو داشته باشه خیلی خوبه؛ به شرطی که خودش رو مستثنا نکنه.
"انتقام گرفتن کار درستی نیست"، چون معمولا توانایی آدم اونقدری نیست که انتقامی به اندازه ی کافی رضایت بخش بگیره، و بدتر تو خماری میمونه.
خیلی وقتا تو طول روز آدمایی رو میبینم که دلشون میخواد با من بحث های روشنفکرانه بکنن، ولی من اصلا رقبت نمیکنم باهاشون حرف بزنم. به نظرم میاد یه سری کلمات رو پشت سر هم ردیف میکنن که به اندازه ی کافی روی ارتباط اونها با هم کار نکردن. بعضی ها که میفهمن رشتم فلسفه س با علاقه ی زیادی باهام صحبت میکنن (معمولا سیاسی) و من هم فقط نگاهشون میکنم.

دیروز از دیوار صدا در اومد، از من در نیومد. نیم ساعت حرف زد و من دیگه کم کم تو فکر راه فرار بودم. یه دفعه ای دیدم گفت که ایرانیها بهترین دینهای دنیا رو داشتن که الان گیر این اسلام افتادن. هیچ دینی به پای "مهرپرستی"، آیین مهر، که همون آیین زرتشته نمیرسه (بابا آیین مهر یه چیزه، زرتشت یه چیز!) . مثلا شما گاتاها رو بخون، چنین گفت زرتشت رو بخون ببین چقدر این دین حرفای قشنگ زده !

اونیکی ساعت ها از به قول خودش مسخره بازیها و کثافت کاریهای اسلام حرف زد و حتا علی رو هم (که آخرین سنگر شیعه هاس) نقد کرد، و من تمام این مدت فکر میکردم پس این آدم رو چه حسابی تمام ماه رمضون روزه گرفت!
Friday, February 06, 2004

این همکلاسی من چند وقت دیگه دفاع پایان نامشه، اگه اشتباه نکنم موضوعش هم رئالیسم در کوانتوم بود.
تو وبلاگش این لینک رو هم دیدم که به نظرم جالب بود. وبلاگ یه آخونده. جالبه که آدم همچین ارتباطی (ارتباط مفهومی در فضای مجازی) با یه همچین موجودی برقرارکنه.
در مورد قانون فقط دو کار جالب برام وجود داره. اینکه وضعش کنم، و اینکه بشکنمش. ولی رعایت کردنش در شان من نیست.
Thursday, February 05, 2004
یه جعبه ابزار در نظر بگیر. نه نه، فلزی دوست ندارم، چوبی تصور کن. یه قفل قشنگ، با یه بند رو دوشی چرمی هم داشته باشه. ممکنه کسی بخواد اسمشو بذاره جعبه ی کمکهای اولیه، ولی من همون جعبه ابزار رو ترجیح میدم. حالا میخوام این جعبه ابزارمو پر کنم: یه گوشه ش سارتر رو میذارم که میگفت "اگه یه فلج قهرمان دو نیست به این خاطره که خودش نمیخواد"، یه طرف دیگش نیچه رو میذارم با چاقوی جراحی، اون ته هم این جملشو میذارم که میگفت existence begins in every instant. جعبه رو میندازم پشتم و میرم جلو ...
مامان، شات گانِ منو ندیدی؟!
چند وقت پیش یکی از بچه های دانشکده از دندونپزشکی برگشته بود. میگفت وقتی زیردست دکتره بوده، داشته به این فکر میکرده که دکتره واقعا داره کاری انجام میده، در حالی که ما (ما یعنی افراد اهل فلسفه ای که اتفاقا دانشجوی فلسفه هم هستن) ممکنه چنین نباشیم.

یاد یه مثال قدیمی افتادم. میگفت تمام دانش پزشکی ای که در مدت قرنها با تلاش و حتا فداکاری افراد پرتلاش به دست اومده جمع میشه و بعد از چند ماه جوونی که مثلا تصادف ناجوری کرده رو به زندگی برمیگردونه (و واقعا کاری انجام میده). چند وقت بعد یارو میره به خاطر یاس فلسفی خودکشی میکنه و گند میزنه به هرچی پزشکیه!

از طرف دیگه میشه چیزهای دیگه ای رو هم تصور کرد. علم پزشکی انقدر زور میزنه تا دونه دونه آدمای مریض و بیمار و خیلی وقتها پیر رو از مرگ نجات بده، اونوقت اونور الکی جنگ میشه و گله گله آدمای جوون سالم میرن کشته میشن.

اینور میبینی طرف تو کثافت میلوله و مریضی از سر و روش میباره، اونور طرف با تمام امکانات بهداشتی و رفاهی (و تمام چیزهایی که واقعا کاری میکنن) به اندازه ی اولی احساس بدبختی میکنه.
انسانهای معمولی "زندگی" نمیکنن، مثل اون سگ رواقیها که به گاری بسته شده و دنبالش کشیده میشه، آویزون ناخودآگاهشون (که خواسته های جامعه رو هم شامل میشه) هستن و رو زمین کشیده میشن...
شرایط محیطی مسایل زیادی برای آدم میسازن، ولی مهمترین و بزرگترین مسایل چیزهایی هستن که خود آدما برای خودشون میسازن.
Wednesday, February 04, 2004
اگه یه برنامه نویس هستین حتما به اینجا سر بزنین تا بفهمین که چطوری میشه یه برنامه بیش از اندازه مزخرف باشه (هم الگوریتم های احمقانه ای که ساعت به ساعت آدم رو علاف میکنن هم اینترفیسی که آدم دایم توش گم میشه).

اگر هم از جنبه ی برنامه نویسی کنجکاو نیستین میتونین به همونجا برین و لیست کتابهای شریف و هفت هشت تا کتابخونه ی مهم (مثل تربیت مدرس و مرکز پژوهشها) رو ببینین.
Tuesday, February 03, 2004
امروز بعد از حدود سه سال موهامو شونه کردم. نمیدونین چه مسخره شدم ... موهام شده عین کلاه گیس!
عکس گرفتن با دوربین فیلمی از نظر من مثل گوش دادن به موسیقی از روی صفحه س. خیلی مزه میده، ولی چیز جدی ای نیست.
موقع "وافع بین" بودن خیلی احتیاط کنین، چون "واقع بینی" اصلا واقع بینانه نیست. منظورم اینه که "واقع بین" بودن اصلا به معنی در نظر گرفتن "آنچه هست و تمام آنچه به طور سازگار میتواند باشد" نیست، بلکه معمولا به این معنیه که "سطحی ترین چیزهایی که هستن و تلقینی شده ترین چیزهایی که میتونن باشن" چطورین.
وقتی به این فکر میکنم که چقدر چیزها تو دنیا هست که تجربه نکردم و اگه بخوام و هزینشو قبول کنم میتونم تجربشون کنم، برای چند لحظه تمام پوچیها و ناکامیها رو فراموش میکنم؛ البته قبل از چیره شدن دوباره ی "واقع بینی" (با تاکید بر تفاوت "واقع بینی" و واقع بینی).
Monday, February 02, 2004
عجیبه ها، قبل از خواب یه چیز جالب به نظرم رسیده بود که بیام اینجا بنویسم، الان هرچی به حافظه ی نداشته ام فشار میارم یادم نمیاد. حالا به هر حال، این جای خالیشو پر میکنه.
اون صد کتابی که به عنوان بهترین کتابهای تاریخ بشریت معرفی شدن (!!) رو اینجا دیده بودم. تو پستی که در موردشون صحبت کرده بودم یادم رفته بود لینک بدم.
در مورد اینکه چطوری میشه مشخص کرد که خوشبختی چیه، و اینکه ممکنه اصلا نشه مشخصش کرد زیاد صحبت شده، احتمالا به این خاطر که برای آدما خیلی اهمیت داشته؛ ولی جریان در مورد مسایل روانی دیگه هم همچین بهتر نیست. مثلا کی میتونه مکانیزم خنده رو مشخص کنه؟ چیزهای خنده دار چیا هستن؟ یه چیز باید چه فاکتورهایی داشته باشه تا آدما بهش بخندن؟