Saturday, January 31, 2004
خوشبختی پدیده ایست کمابیش ارثی.
(مثلا 75 درصدش)
Friday, January 30, 2004
تئوری اینه: اگه نره، انقدر بدوشش تا ماده شه.
Thursday, January 29, 2004
پیر فرزانه ای را گفتند "راز سعادت را بر ما فاش کن"
پیر فرزانه گفت "برو بابا حال داری!"
حاضر؟! سه ... دو ... یک ... صفر ... منفی یک ... منفی دو ... منفی سه ...
کلمات جای خودشون رو به تصاویر میدن، تصاویر به عمل و عمل به کلمات...
روزی که تمام انسان ها قاه قاه به خود خواهند خندید...
Sunday, January 25, 2004
یه چیزی که برای خیلیها ممکنه جالب باشه، فدا کردن جان در راه اعتقاداته. ولی این به نظر من چرند میاد، چون برای اعتقاداتم هم مثل جونم و دنیا ارزش چندانی قایل نیستم.
100 تا کتاب معرفی کردن و پیشنهاد کردن که هر آدمی پیش از مرگ اونها رو بخونه. لیست رو که دیدم ترجیح دادم بمیرم تا اینکه اونا رو بخونم!
یه عنصر به شدت ضدفمینیستی: ویرجینیتی.
این حرف که با کمی اصلاح میگم به نظرم خیلی جالبه: زندگی اتفاقیه که موقع نقشه کشیدن برای "زندگی" رخ میده.
هیچوقت نمیشه گفت احساس خاصی که درون آدم وجود داره به چه واقعیتی برمیگرده. این یه تصمیم شخصیه (یه قرارداد) که اون رو مربوط به چی بدونیم و بر اون اساس تصمیم بگیریم، وگرنه مجموعه ی احساسات به صورت یک کل به واقعیت هایی که اون هم یک مجموعه ی کلیه مربوط میشه؛ احساس منزوی از سایر احساسات که مستقیما به یک واقعیت و تنها یک واقعیت مربوط بشه نداریم.
Saturday, January 24, 2004
بعضی آدما مثل کیبوردن. هرچقدر هم که دستات تمیز باشن، همون اپسیلون کثیفیها رو رو هم انباشته میکنن و بعد از مدتی چرک و سیاه میشن، بدون توجه به اینکه خیلی بیشتر از اینکه کثیف باشی، تمیز بودی.
Friday, January 23, 2004
من دلم میخواد بازم نمایشگاه بذارم !!!!
حیف که خیلی خرج داره و پولشم برنمیگرده ...


قاعده تراشی برای چیزهای بی قاعده میتونه به یه فاجعه منجر بشه.
کی گفته با پیش فرض های غلط نمیشه نتیجه ی درست گرفت؟
اگه راه حل هم غلط باشه و شانس هم یاری کنه، میشه از پیش فرض های غلط نتیجه ی درست گرفت!
توصیه: کسی که پیش فرض هاش غلطه، به نفعشه که راه حل هاش هم غلط باشن.
سوال: این بازی درست و غلط هنوز از مد نیفتاده؟
وقتی به بقیه نگاه میکنم که چطور بعضی چیزای احمقانه براشون ارزشه و با تمام وجود میتونن مهم بدوننش، میفهمم که چطوری ارزش های خودم هم میتونن بی معنی باشن.
Thursday, January 22, 2004
میگفت آدم باید بر اساس دانسته هاش تصمیم بگیره، نه بر اساس ندانسته هاش.
البته عده ای بال ندارن، ولی بیشتر کسایی که بال دارن هم بال هایی مرغ گونه دارن.
"چیزی که سریع به وجود بیاد سریع از بین میره"
شاعرانس، منطقی نداره.
دیروز تو شرکت داشتم وبلاگ خودمو میخوندم و کیف میکردم (!) تا اینکه دیدم تو یکی از پست هام به جای "دارم" نوشتم "ندارم" و معنیش کاملا عوض شده! اون رو اصلاح کردم و یه نسخه ی اصلاح شدش رو هم اینجا کپی میکنم:

من دوست ندارم برای به دست آوردن چیزی تلاش کنم. من دوست دارم برای "دیدن" چیزهایی که خودشون رو بدون خساست ارائه کردن تلاش کنم. چیزهایی که همه به ندیدنشون عادت دارن.
Tuesday, January 20, 2004
کاش مازوخیست بودم... دایم داشتم کیف میکردم.
رضایت جایی بین ثبات و بی ثباتی قرار میگیره. ثبات و تعادل کامل، حال به هم زنه. بینش باید کمی بی قاعدگی و بی ثباتی باشه که آدمو سر حال بیاره، و ثباتی که دوباره بهش پناه ببره.
تاثیر جواب بر راه حل !
فکرشو بکن ... جواب راه حل را تعیین کنه؛ چی میشه. این مسئله ای بود که تو رشته ی اولم کمابیش باهاش سر و کار داشتم.
Monday, January 19, 2004
اگه همه ی دنیا رو میدادن به من، میفروختمش و با پولش میرفتم یه خونه تو کوه برای خودم میساختم!
"فکر" کردنی که در استفاده های روزمره ی مردم استفاده میشه، در واقع فکر کردن نیست. "فکر" کردن ترکیبیه از حافظه و سلیقه؛ به این شکل که فرد "فکر" کننده با استفاده از حافظش، حرفهایی که قبلا شنیده رو با ترتیبی که دوست داره (سلیقه) مرتب میکنه و به مخاطب خودش ارائه میکنه.
یه چیز ممکنه هم جنبه های سطحی داشته باشه، هم مسایل عمیق و درست و حسابی. ممکنه کسی دقیقا اینطور فکر کنه، ولی اون کس هم وقتی به جنبه های عمیق و درست حسابیش دسترسی نداشته باشه، ناخودآگاه توجهش به جنبه های سطحی اون مسئله بیشتر میشه.
Saturday, January 17, 2004
این هم برای اینکه نگین این یارو نقاشی نکرد (حتا این باغچه رو هم نکاشته ول نکرد):


Friday, January 16, 2004
من دوست ندارم برای به دست آوردن چیزی تلاش کنم. من دوست دارم برای "دیدن" چیزهایی که خودشون رو بدون خساست ارائه کردن تلاش کنم. چیزهایی که همه به ندیدنشون عادت دارن.
یه توضیح:
من وبلاگهایی که برام جالب بودن رو بر اساس میزان آبستره بودن تقسیم کردم و لینک دادم. برخلاف چیزی که ظاهرا به نظر میاد، آبستره تر بودن از نظر من به معنی بهتر بودن نیست، فقط به معنی آبستره تر بودنه.
واقعیت نوع خاصی از تخیله.

پ.ن. به زبان فلسفه ی علمی، دیمارکیشن واقعیت و تخیل ممکن نیست، کواین هم یه "دو جزم" دیگه براش مینویسه و مفسرینش میگن "از نظر کواین ممکن نبودن تفکیک خیال و واقعیت نه از نوع ناممکن بودن تفکیک قرمز و نارنجی، که از نوع ناممکن بودن تفکیک جادوگر و غیرجادوگر است".

پ.ن.2. راستی، اینجا چند نفر aaabist وجود داره؟ یاد مارکس افتادم که میگفت "من مارکسیست نیستم".
اگه میخواین wormنگیرین، بهترین راه اینه که هیچوقت تو اینترنت نرین.
تازه این که چیزی نیست. مثلا اگه میخواین سرطان نگیرین مطمئن ترین راه اینه که همین الان برین خودتون رو بکشین.

حالا دقیق بشین و ببینین چنتا از مثلا راه حل هایی که برای مسایل زندگیتون پیدا میکنین مثل دو راه حل بالاس.
Tuesday, January 13, 2004
آدمی که اهل سعی و خطا کردنه، وقتی رو یه شاخه ی درخت نشسته، یه اره دستشه و به بریدن شاخه فکر میکنه باید خیلی احتیاط کنه.
Monday, January 12, 2004
يه سري چيزا هست که وقتي از ناخودآگاه به خودآگاه منتقل بشه تهوع آور ميشه.
تهوع از بعضي چيزا خيلي بهتره.
امروز که رفته بودم دانشکده، بهم راهنماي تهيه پايان نامه رو هم دادن (به اين معني که بفهمم بايد کم کم پايان نامه بنويسم).
توش به طرزي مکانيکي در مورد همه چيز تصميم گرفته، و به خوبي پيش بيني کرده که چطور ميشه زشت ترين چيز ممکن رو تهيه کرد.

يه چيزيه دقيقا مثل فرمت اکثر فايل ها، يعني يه هدر داره، يه بادي و يه ... برعکس هدر چي ميشه؟ حالا. تو هدر پايان نامه مشخص ميشه که تو هر "ايندکسي" بايد چه ديتايي باشه و دانشجو ملزم به رعايتشه. اولين رکورد مسلما مشخص کننده ي نوع فايله (جلد). اولين رکورد بعد از اون، که ميشه اولين صفحه، بايد "به نام خدا" باشه!

مشخصه که من يه جنگ حسابي سر اين خواهم داشت. حالا اينکه چطوري ميخوان قبول کنن که توي پايان نامه ي من چيزي خلاف ميل و باورم نوشته نخواهد شد، مشکل خودشونه.
دانشکده يه لوس بازياي جديدي در آورده. يه بورد جديد زدن و وروديهاي جديد رو توش رديف کردن (10 نفرن ديگه) و جلوي هرکدوم علاقه منديهاي طرف رو نوشتن. يکيشون تو اين مايه ها بود "فلسفه ي منطق، فلسفه ي هنر، فلسفه ي تحليلي، مسئله ي reductionism، منطق رياضي، تاريخ علم، مکاتب فلسفه ي علم، ...."

داشتم به اين فکر ميکردم که منظور اون آقاهه از "علاقه مندي" چقدر با من فرق داره.
آدمي که قادر به درک اطرافش نباشه شانسي براي رنج کشيدن داره؟
هيچوقت کارايي که مجبور بودم انجامشون بدم رو به اندازه ي کارهايي که دلبخواهي کردم خوب انجام ندادم.
فردا روز دیگه ایه ...
امروز هم روز دیگه ای بود احمق!
Sunday, January 11, 2004
اين سوال خيلي جدي و اساسيه. کدوم براي دروني آشفته بهتره؟
سرحال وانمود کردني که باعث ميشه حال بقيه گرفته نشه، يا واقعي برخورد کردني که حالشون رو ميگيره، ولي روابط رو مصنوعي و سطحي نميکنه؟

راستي يه سوال. چه کسي ممکنه به چيزي بيشتر از يه رابطه ي سطحي با من علاقه يا نياز داشته باشه؟ و چرا؟ و چطور؟
تنها دو چيز يادم مياد که تا حالا منو نا اميد نکردن: موسيقي، بيليارد.
مسخرس، تو وبلاگم هيچوقت از اين چيزا ننوشتم، ولي اجباره ديگه:

شرکت خيلي فوري ميخواد يه نفر رو استخدام کنه (فوريش رو خودم اضافه کردم! يعني من دلم ميخواد که شرکت فوري اين کار رو بکنه) که به صورت پارت تايم (البته هر روزه) بياد اونجا و يه سري کارهاي اتوکد و اپراتوري صورت وضعيت و دستورکار نوشتن و اينطور چيزها رو انجام بده.
تخصص هايي که لازم داره، تسلط متوسط روبه بالا به اتوکد، اکسل، ورد و آيکيوي بالاي 94 هست.

محل کار کارگاه ساختمانيه، تو پاسداران. امتيازش هم اينه که من اونجام و ميتونم براش حرفاي فلسفي بزنم!
لطفا اگه خودتون يا کس ديگه اي مايل به داشتن اين کار هست سريعا به من ايميل بزنين.
در مورد اون کاغذهاي جديدي که عکسهام رو روش چاپ کردم يه نکته ي جالب وجود داره، اون هم اينه که به هيچ وجه نميشه پاره کردش !
البته منظورم اين نبود که پاره کردنش خيلي سخته، اين بود که اصلا پاره نميشه، حتا با دندون.
واقعا خوشم اومده و تو فکرم برم يه مقدار ازش بخرم و انبار کنم.

امروز تو محل کارم يکي از همکارام عکسامو ديد و بعد صحبت کاغذش شد. يه تيکه از کاغذش بريدم (اتفاقا با کاتر خيلي راحت بريده ميشه) و بهش دادم گفتم اگه ميتوني پارش کن.
بعد از يه کم تلاش نا اميد شد و گفت "آدم هيچوقت نبايد عکس دوست دخترشو رو همچين کاغذي چاپ کنه" !
Saturday, January 10, 2004
مشکل اينه:

-1 آدما خيييلي خرن.
-2 من هم آدمم!

تازه اگه مشکل شماره ي 2 نبود، شماره ي 3 هنوز بود.

-3 کسايي که باهاشون سر و کار دارم آدمن.
امروز عکس هام رو چاپ کردم و بعد از پاسپارتو کردن میبرم برای دوسالانه. بیشترشون جدیدن و هنوز تو سایتم نیستن که بخوام آدرس بدم، ولی دوتاشون هستن و میتونین برین ببینین:
عکس اول
عکس دوم (این رو 65 در 120 سانتیمتر چاپ کردم و دادم شاسی بشه، فکر کنم خیلی خوب بشه. البته تو مونیتور به نظر زیاد جالب نمیاد)

سه تا عکس دیگه، رودخونه هستن. جدیدترین مجموعه ی کارام، که اولین سریشون تو سایتم هست.

پ.ن. جایی که عکسامو پلات کردم کاغذ جدیدی آورده بود که بی نظیره. با وجود سبکی، خیلی سفت و محکمه و اصلا چروک نمیشه، کاملا هم مثل پلاستیک میمونه، نرمه و جوهر خیلی خوب روش میشینه، دیتیل هم خوب میده. اگه اهل این کارا هستین بهتون آدرسشو بدم.
وزیر امور خارجه خیلی با مزس. گفته بود که شرط مذاکره ی ایران و آمریکا "رعایت احترام متقابل از سوی آمریکا"ست!

پ.ن. اگه متوجه چیز خاصی نشدین تو معنی "متقابل" دقیق بشین.
پ.ن. ارتباطش به اندازه ی کافی زیاد نیست، ولی یاد اون جمله افتادم که میگفت "همه با هم برابرند، ولی بعضیها برابرترن"
سوفيسم > رواقيسم > کلبيسم > مرگ
کلبيسم > رواقيسم > سوفيسم > زندگي
Friday, January 09, 2004
دوسالانه ی عکس هم داره راه میفته. اولین دوسالانه ی عکسیه که بعد از شروع عکاسیم میبینم. حداکثر 5 تا کار میشه معرفی کرد، و من بعد از اینکه با سختی زیاد از 41 انتخاب رسیدم به 6 تا، حسابی موندم. نمیدونم کدوم یکی رو حذف کنم تا بشه 5 تا.

همینجا هم گفته باشم که اگه به هر دلیلی کارامو قبول نکنن، به صورت اتفاقی کل نمایشگاه و دبیرخونه و هیئت داوران منفجر میشن. در جواب به مسئله ای که قبلا مطرح شده و باز هم ممکنه بشه (اینکه همیشه عکس های خوبی هستن که پذیرفته نمیشن) جوابم اینه که "نمایشگاه های خوبی هم هستن که منفجر میشن".

به هر حال. سایت عکاسی دات کام یه قسمت برای دوسالانه ی عکس داره که میتونین بهش سر بزنین.
نا اميدي از شکست بدتره.
(چاره ای هم نیست)
Tuesday, January 06, 2004
چی بود اونی که میگفتن کوزه ای که بشکنه و آبی که بریزه فلان و بهمان؟
اینکه عنصری ناخودآگاه برخلاف خواسته های فکر شده ی آدم به زندگیش شکل بده، چیزیه که احتمالا تو هممون وجود داره. ولی اینکه کسی متوجه این عنصر ناخودآگاه بشه ولی هیچ تغییری نسبت به قبل نکنه، یعنی خودش رو تسلیم اون کنه، از نظر من حماقته.
هروقت سقفی بالای سرت تصور کردی، بدون که خراب میشه، و هروقت فکر کردی به جایی میتونی تکیه کنی، بدون که زمین میخوری.
آشنا شدن با مردمی که فرهنگ متفاوتی دارن و درک کردن اونها، باعث میشه آدم بهتر بتونه جنبه های دیگه ی خودش رو بشناسه، درک کنه، باهاشون کنار بیاد و ازشون استفاده کنه.
Friday, January 02, 2004
در هر فرد دو نوع جهانبيني وجود داره. جهانبيني پيشاانزالي، و جهانبيني پساانزالي.
تو آدما، برخلاف چيزي که انتظار ميره، ترسي مخفي در مورد پيدا کردن جواب مسايل وجود داره. يعني با وجود اينکه طرف دلش ميخواد مسايلش رو حل کنه، ولي ترسي مخفي تو وجودش هست که اون رو از اين کار بازميداره.
شايد ريشه ي اين ترس، ترس از تغيير باشه؛ نميدونم.

وقتي کسي جرات کشف و پياده سازي راه حلي رو داشته باشه و موفق هم بشه (کما اينه ميتونه شکست هم بخوره) اون ترس مخفيش کمتر ميشه، و در نتيجه راه حل هاي ديگه اي رو هم اجرا ميکنه و کافيه که تو شروع يه کم شانس بياره تا تو يه روند دوري تمام راه حل هاي ممکن رو اجرا کنه و تا جايي که ميتونسته پيشرفت کنه. برعکس هم، کافيه يه نفر چند بار سرش به سنگ بخوره و اون ترس مخفيش تقويت بشه. اونوقت کمتر راه حل ميده و مشکلاتش بيشتر ميشن. مشکلاتش که بيشتر ميشن ترسش هم بيشتر ميشه و باز هم کمتر راه حل ميده.

شايد یه دليل اينکه گاهي فکر ميکنيم همه ي مشکلات يه دفعه اي به سراغمون ميان، يا اينکه فکر ميکنيم يه موقعي کارمون رو غلتک افتاده همين باشه.
Thursday, January 01, 2004
مشکل اصلي آدم تو زندگي اين نيست که چطوري به چيزهايي که خيلي دلش ميخواد برسه، اينه که حتا اگه با هزارجور دردسر به اونا برسه، ممکنه بفهمه که چندان تحفه اي (يا تهفه؟) هم نبودن. همين باعث ميشه آدم در فداکاري براي رسيدن به اونها مردد بشه و به روزمرگي خودش برگرده.

مسئله ي مهم اينه که به قول ارسطو (اينکه ارسطو حرف درست و حسابي بزنه کم چيزي نيست) سعادت يک مسئله نيست، يک روش برخورد با مسايله. البته ايني که گفتم دقيقا مثل حرف ارسطو نبود، بهتر بود. به هر حال، روش خوب فکر کنين.
بعضيها گل هديه بردن رو دوست ندارن، چون گل بعد از مدتي از بين ميره.
برعکس، من خيلي دوست دارم، چون چيز زيبا و سر زنده اي رو براشون هديه ميبرم که واقعيت ناپايداري زندگي رو هم در خودش داره.
براي انجام ندادن کارها هيچوقت دير نيست.
آدم فقط در قبال انتخاب هاي آگاهانه ي خودش مسئول نيست.
قسمت بزرگي از ارزش هر چيزي به نحوه ي ارائه ش بستگي داره.