Tuesday, September 30, 2003
همه محتاج لیسیدنند.
با اين متني که اين چند ساعت نوشتمش، کاري کردم که لوي استروس اشک شوق تو چشماش جمع شد !
ويتگنشتاين عزيز، نامه ي پرمهر شما را دريافت کردم، بسيار ممنون.
در مورد نردبامتان، همانطور که گفتم از اول بر روي زمين افتاده بود و نيازي به لگد زدن خوانندگانتان نداشت.
در ضمن، جواب سوال شما منفيست؛ من گِي نيستم.
Monday, September 29, 2003
نمیتونم تصور کنم که از مردن بترسم، ولی از این خیلی میترسم که موقع مردن افسوس کارهایی رو بخورم که میتونستم انجام بدم و به خاطر کوتاهی خودم انجام ندادم.
- اين حرکتت خيلي سمبوليک بود !
= خوب سمبل ها براي استفادن ديگه.
خوشبختي فرآينديست شيميايي !
ميخواستم يه سري مقاله ي ساده نوشته شده در مورد فلسفه ي علم براي روزنامه ها بنويسم و تقريبا داشتم فهرست مطالب رو آماده ميکردم. امروز عصر به اين نتيجه رسيدم که کار درستي نيست. فلسفه ي علم قسمت بزرگيش حالت نقدي و انکاري داره (برخلاف انتظار) و اين براي جامعه ي ما که هنوز به علم باوري نرسيده ممکنه مضر هم باشه. نميخوام بگم که مردم بايد اطمينان صد در صد به علم داشته باشن چون اينطوري براي جامعه بهتره، هرگز ! [من اين نگاه ابزاري رو قبول ندارم] مسئله اينه که انکار موجود در فلسفه ي علم نوعي اثبات هم در دل خودش داره، که اگه کسي به علم باوري رسيده باشه هردو رو دريافت ميکنه، در حالي که براي کساني که هنوز به اون مرحله نرسيدن قابل فهم کامل نيست و فقط همون انکارها رو ميگيرن و اينطور معنيش ميکنن که "علم علمي هم که ميگفتن که اينطوري از آب در اومد" و ميچسبن به جفنگيات قديمي خودشون.

به همين خاطر فهرست مطالبم رو به چنتا چيز خيلي کوچيک محدود کردم، و دوتا مقاله اي رو هم که قبلا نوشته بودم پيش خودم نگه ميدارم.
ببین، برای اینکه تو رو به بردگی بکشن نمیان ازت امضای ثبتی بگیرن، تو رادیو و تلویزیون اعلامش نمیکنن، از سه بار آگهی توی روزنامه هم خبری نیست. همه چیز آروم و معمولی اتفاق میفته، طوری که ممکنه هیچی نفهمی و فقط یه روزی چشمتو باز کنی و ببینی که مدتهاست روند برده شدن رو طی کردی و الان هم راه بازگشتی نداری.
Friday, September 26, 2003
بالاخره ميفهمي که هيچ مسئله اي ارزش حل شدن نداره.
لذتِ نفهميدن ...
Thursday, September 25, 2003
اینو تو روزنامه دیدم و به نظرم ضرب المثل جالبی اومد:

تمام تاریکیهای دنیا هم نمیتونن کورسوی یه شمع کوچک رو محو کنن.
"ویژه ی عموم" دیگه یعنی چی ؟!
مردم در گذشته هاي دور اعتقاد شديدي به قرباني کردن داشتن. براي اينکه چيزي رو محافظت کنن، قسمتي از اون رو به خدايان اهدا ميکردن تا باقيموندش توسط خدايان حفظ بشه. براي حفظ سلامتي خودشون هم اين کار رو ميکردن و از مهمترين چيزي که داشتن، يعني آلت تناسليشون قسمتي رو به خدايان اهدا ميکردن، و اين همون چيزيه که اسمش رو گذشتيم ختنه (هم براي دخترها و هم براي پسرها). اگر زماني هم به مشکلي جدي برميخوردن، قرباني هاشون رو تکرار ميکردن و مثلا بعضي از انگشت هاشون رو قطع ميکردن و به خدايان اهدا ميکردن.
اين جنبه ي فردي مسئله بود. در ابعاد اجتماعي هم اين مسئله وجود داشت، و اگه مشکلي براي قبيله پيش مي اومد از قرباني براي رفع مشکلاتشون استفاده ميکردن. تعدادي از زيباترين دختران و قويترين مردان رو قرباني ميکردن (به خدايان اهدا ميکردن) تا بقيه ي مردم قبيله از طرف خدايان حفظ بشن.

ربط زيادي نداشت، ولي داشتم فکر ميکردم که تو روابط اجتماعي امروزي آدما چطوري مجبورن بعضي چيزهاشون رو قرباني جامعه شون کنن تا بقيش از طرف جامعه محافظت بشه !
Wednesday, September 24, 2003
سایت عکاسی دات کام افتتاح شد. امیدوارم بتونه موفق باشه (:
هر ايده ي احمقانه اي که پيش خودتون فرض کنين، هرچقدر هم که ميخواد احمقانه باشه، احتمالا اعتقاد کسي در جايي از دنياس.
ميگن "ايمان چشم آدمو کور ميکنه" و البته همينطور هم هست؛ ولي سوال آزار دهنده اينه که آيا اصلا چشمي وجود داره ؟!
براي آخرين فشنگت برنامه ريزي کردي ؟
تو اين سالن سرد و بي روح تنها نشانه ي وجود حيات تيليک تيليک ماوس هاس.
زندگي ميکنم، چون کار ديگه اي از دستم بر نمياد.
"مشکلات روح انسان را نرم و لطيف ميکنن"
منظورت اينه که له اش ميکنن ؟
بگو "نميدونم" و خودتو راحت کن !
Tuesday, September 23, 2003
در مورد ایران اصلا درست نیست که بگیم چه کسی بیشتر بهش خدمت کرده. باید بگیم چه کسی کمتر بهش گند زده.
هیچ سرمایه ای نداره جز حماقتش. خیلی ها هستن که برای اهدافشون نیاز به آدمای احمق دارن.
Sunday, September 21, 2003
من بالاخره فیلتر مادون قرمز گیر آوردم! منتظر عکسهای کوه این هفته باشین (:

Saturday, September 20, 2003
تو روزنامه ی شرق امروز خوندم که خانوم سیحون قصد داره یه نمایشگاه از کارهای نقاشی ای که توی قسمت داوری پیش از نمایش دوسالانه ی نقاشی رد شدن تشکیل بده. خودش ادعا کرده که این یه لج بازی نیست، ولی انصاف حکم میکنه قبول کنیم که لجبازی بزرگیه.
در ایراد داشتن داوریهای اینا زیاد شکی نیست، ولی من به شخصه در مورد کسایی مثل خانم سیحون هم چندان خوشبین نیستم. این کار اون در واقع خودش نوع دیگه ای از باند بازی و انحصار و قدرت نمایی رو به وجود میاره که با اینکه اینطور حرف زدنم رو به خاطر کم بودن اطلاعاتم در مورد این فرد کمی بی انصافی میدونم ولی فکر میکنم آینده درستی این مسئله رو به عنوان جلوه ی کوچکی از بیماری جامعه ی هنری نشون بده.

امروز باز یادم افتاد که میخواستم توی دوسالانه ی نقاشی شرکت کنم و یادم رفته، و یه کم دلم سوخت. حالا یه بار دیدین تو این نمایشگاه دوم که خودشون بهش گفتن "نمایشگاه رفوزه ها" شرکت کردم. البته قبلش حتما باید با این خانم صحبت کنم و ببینم چه خبره.
نه تنها حکومته که دین افراد رو تعیین میکنه، که سازنده ی دین هم خودشه.
نیچه ی عزیز، در این مورد کاملا باهات مخالفم. کسانی که بهشون میگی فرومایگان، فرومایه تر از اونی هستن که بتونن یه حرکت بزرگ ایجاد کنن. چیزی که سازنده ی دین بوده نه خواست فرومایگان، که توطئه ی قدرتمندان حکمران بوده. حداقل تو که به تبارشناسی اهمیت میدی در این مورد کمی دقیقتر برخورد کن. نباید گول ظاهر سازیهای حاکمان رو بخوری، یه کم نوشته های ماکیاولی رو هم مطالعه کن (من که هنوز نکردم). امیدوارم روش فکر کنی و اینو رو نوشته های بعدیت اصلاح کنی. کماکان منتظر انتشار کتابهای جدیدت هستم.

با احترام؛ نادر
Friday, September 19, 2003
اگه میخوای از کسی یه احمق بسازی، اولین کاری که باید بکنی اینه که بهش یاد بدی چطوری بقیه رو به حماقت محکوم کنه.
دین بدون حکومت معنی نداره.
Thursday, September 18, 2003
اين مردم انقدر احمقن که سواري گرفتن ازشون مثل آب خوردن ميمونه. تنها مشکل اينه که هميشه سوارکارهاي ديگه اي هم وجود دارن ...
هيچي برام دلپذيرتر از معاشرت با آدمي نيست که يه درد مبهم دروني، يه کله ي پر از افکار مختلف و يه لبخند محو روي لب داشته باشه.
انتقال پر دردسر هيچ به هيچ.
نميدونم اينو جايي شنيدم يا خودش اومده تو ذهنم: زندگي چيزيه که وقتي داري براي آينده نقشه ميکشي اتفاق ميفته.
Tuesday, September 16, 2003
زندگی رو میبینی چطوری وحشت کرده و داره از دستم فرار میکنه ؟ رنگش پریده ... داره نفس نفس میزنه ... گاهی زمین میخوره ... گاهی جیغ میکشه و اشک تو چشمش جمع میشه ... سر زانوهاش زخمی شدن و شلوار جین آبی رنگش هم پاره شده ... چند وقت یه بار برمیگرده و عقبش رو نگاه میکنه و وقتی منو میبینه به سرعت دویدنش اضافه میکنه ...
Monday, September 15, 2003
کسي که حافظه اش فعال باشه، نميتونه خوشبخت بشه.
Sunday, September 14, 2003

آخر بودن بهتر از ماقبل آخر بودنه.
مخالفت روح انسان را جلا مي دهد !

Saturday, September 13, 2003
مشکلات موجودات خجالتی ای هستن؛ وقتی یکیشون بیاد جلو، بقیه هم روشون به آدم باز میشه.
Wednesday, September 10, 2003
يه روزي ميفهمي گول خوردي؛ شک نداشته باش.
نخير، تو رو گفتم، بيخود اينور اونورو نيگاه نکن. هي تو، بيخود سر به علامت تاييد تکون نده، تو هم هستي !
بعضي وقتا متوجه شدم که تصميم گيريهاي من توسط يه سري احساسات انجام شدن. اون احساس رو تجزيه و تحليل کردم، و ديدم که به يه سري تجربه ي فراموش شده برميگردن. اتفاقاتي که نتيجه ي اعمال شده توسط اون احساس رو ميدادن (به طور کمابيش منطقي) ولي به مرور زمان فراموششون کردم، و تنها چيزي که براي من باقي مونده نتيجه ي اونهاست که در احساس من رسوب کرده.
یه مسئله ی مهم اینه که ضریب اصطکاک استاتیک بیشتر از دینامیکه. معنیش اینه که اگه چیزی در حال حرکته، برای متحرک نگه داشتنش نیرویی لازمه، که کمتر از نیروی لازم برای دوباره به حرکت درآوردنش بعد از توقفه.
به این مسئله خوب فکر کنین.
Tuesday, September 09, 2003
ماست سياه نيست؛ ماست سياه نيست !
این آقا به نظر من خیلی احمقه. یعنی حرفهایی زده -به عنوان استدلال- که گریه ی مرغ پخته رو در میاره.
Sunday, September 07, 2003
بعضي چيزا اگه مصرف نشن ميگندن.
خيلي وحشتناکه کسي که ازش متنفري تحسينت کنه !
تنها کساني فاکتور شانس در زندگي رو انکار ميکنن که بخت باهاشون يار بوده و حالا ميخوان اون شانس رو به حساب تواناييها و تلاش هاي خودشون بذارن. واقعيت اينه که هر کسي قسمت کوچکي از سرنوشت خودشه (تازه اگه باشه).
قيافه نگير، هرکاري کني از نظر من يه احمقي.
فکر کنم مارک توآين بود که ميگفت : مسيحيت مسلما ديني الهي ست، وگرنه اين همه دروغ و خرافه 1700 سال دوام نمياورد.
اين نيچه ي پدرسوخته چرا ديگه کتاب نمينويسه ؟!
ميگفت فرق رضاشاه و محمد رضا شاه اينه که کسي جرات نداشت به رضا شاه دروغ بگه و کسي جرات نداشت به اونيکي راست بگه.
مثل يه آدامس بدبخته.
آدما تو حداقل يه چيز اشتراک دارن و ميتونن همديگه رو بفهمن: تو بدبختيهاشون.
قدم اول ... قدم دوم ... قدم سوم ... ... ... قدوم يک مليون ام ... قدوم يک مليون و يک ام ... ... ... و رسيدن به جاي اول.
اگه يکي بهت بگه "هروقت دستتو بزني به لبت زانوت درد ميگيره" قبول ميکني ؟ اگه دست به يکي کردن و هروقت دستتو زدي به لبت يه لگد زدن تو زانوت چي ؟
Friday, September 05, 2003
ممنونم که تبریک گفتین (:

در مورد سوالها ...
قیمت کتاب 3200 هست که به نسبت تعداد صفحه ی زیادش فکر میکنم مناسب باشه. راستی این رو هم بگم که امتیاز کتاب به ناشر فروخته شده و در عوض فروش کتاب هیچی به من نمیرسه <:
در مورد اینکه خارج ایران به فروش میرسه یا نه اطلاعی ندارم، ولی میتونین به سایت کانون نشر علوم سر بزنین.
طرح روی جلد رو هم طراح انتشارات تهیه کرده. من ترجیح میدادم طرح روی جلد رو خودم تهیه کنم (البته مسلما با layout کتابای کانون نشر علوم) ولی تکمیل این کتاب تو زمانی بود که خیلی کار داشتم و اصلا برام ممکن نبود. نزدیکای نمایشگاهم بود، بین امتحانای دانشگاهم بود، و زمانی هم بود که تازه وارد شرکت جدید شده بودم و هزارجور کار داشتم. آخرای کتاب خیلی هم عجله ای شد؛ مثلا برای مقدمه اصلا نتونستم وقت بذارم.

پ.ن. سولو جان، به بهانه ی دیدن دوباره ی جتابعالی هم که شده باشه بعید نیست شیرینی بدم. ولی میدونی که شیرینی رو باید به زور گرفت، همینطوری الکی نیست که لم بدین تو خونه و من براتون میل بزنم دعوتتون کنم بیاین شیرینی بگیرین ! یعنی نه اینکه نشه ها، ولی دیگه مزه نمیده...
Wednesday, September 03, 2003


این هم از کتاب. بالاخره چاپ شد و آخر سر هم با کاغذ آزاد. اگه از اول میدونستن که کاغذ سهمیه ای نمیرسه و با کاغذ آزاد میزدن چند ماه قبل چاپ میشد.
کتاب هنوز به بازار نیومده. تو صحافیه و فکر کنم تا یکی دو روز دیگه کار صحافیش تموم میشه و اگه شمردن بازرسا طول نکشه تا اواسط هفته ی آینده میاد تو بازار.

اسمش: راهنمای خرید و کار با دوربین های عکاسی دیجیتال (دو کلمه ی آخرش خیلی گنده تره)
464 صفحه
تیراژ 5000 تا (برای اینکه پولشون برسه و با چنین تیراژ به نسبت بالایی بزنن، دوتا ناشر شدن)
از کانون نشر علوم، با همکاری انتشارات سیمین دخت.
964-7363-77-X

البته لیتوگرافیش خیلی بده. عکسا اسکن و بعد لیتوگرافی دیجیتال نشدن؛ به جاش با دوربین لیتوگرافی (سنتی) ازشون عکس گرفتن. کیفیت عکسا خیلی اومده پایین. به جز عکسایی که خودم براشون برده بودم که اونا رو خروجی دیجیتال گرفتن و کیفیتش خوبه.

اگه کسی این کتاب رو گرفت و خوند لطفا نظرشو بهم بگه (:
یه سایت تخصصی عکاسی هست که امیدوارم بتونه روز به روز بهتر و فعالتر بشه. یه وبلاگ هم داره.