Wednesday, April 30, 2003
پای "عقل سلیم" (common sense) رو فقط وقتی وسط میکشن که بخوان جا برای "عقل" تنگ بشه.
مجازِ دانایی، به معنی شناخت گستردگی نادانی و ناتوانیست.
شرط بازی: باید به قوانین بازی و روابط موجود در اون ایمان داشته باشی، حتا اگه بدونی که اساسی ندارن.
بعضی سوالا حذف میشن. مثلا اینکه "چرا دو جسم همدیگه رو جذب میکنن" سوالیه که زمانی مطرح بود، ولی الان دیگه پرسیده نمیشه (بدون اینکه جوابی گرفته باشه).
ممکنه یه روزی این سوال هم حذف بشه که "زندگی برای چی؟"
بازی یا عدم؛ انتخاب کن.
دیروز صدام مثل خروس شده بود؛ امروز مشکلم حل شد، دیگه صدام در نمیاد.
مگه کلاغی که انقدر از چیزای براق خوشت میاد ؟
Tuesday, April 29, 2003
خیلی خسته شدم، این چند هفته خیلی کار کردم. بازده ام هم اومده پایین، و نمیتونم استراحت کنم. فکر نکنم راه حلی داشته باشم. مدتی هم هست که مطالعم کم شده، یعنی تمایلی به کتاب خوندن ندارم، اون هم پیش از هر چیز عجیبه. این کارایی هم که میکنم علاوه بر خسته کردن، خیلی هم ذهنم رو مشغول میکنن، و باعث خستگی مضاعف میشن. در کنار تمام این چیزا مریض هم شدم و گذشته از پنیسیلینی که زدم و آنتی بیوتیک هایی که میخورم، دو روزه که صدام به زحمت در میاد.

با تمام اینها، میشه گفت هنوز بد نیستم (: فردا آخرین روز نمایشگاه مجسمه های شوهر خواهر یکی از قدیمیترین دوستامه، خیلی دلم میخواد وقت کنم برم ببینم. خودش دوست خیلی خوبیه، خواهرش هم دختر خیلی خیلی نازنینیه، و شوهرش هم به نظر جالب میاد. تو گالری لاله هست، اگه خواستین شماها هم برین ببینین.
من آخرش با بچه های دانشکده دعوام میشه. من اعتقاد دارم که دکارت خره، و اونها برعکس!
امروز بعد از مدتها تونستم یه گالری برم. انقدر کیف داد ...
بولتن فصلی گالریها رو هم گرفتم. این هم معرفی نمایشگاه من:



اون عکسی هم که به عنوان نمونه اونجا زدن یکی از عکسهاییه که خیلی دوستش دارم. از اولین عکساییه که با دوربین دیجیتالم گرفتم. اگه خواستین میتونین تو گالریم هم ببینینش. نزدیک موقع نمایشگاه هم که شد دعوتتون میکنم، مثل دفعه ی قبل. راستی، کسی از شماها تو نمایشگاه قبلی اومد ؟!

راستی، در مورد اون گالری هشتم، یه اشتباهی کرده بودم که باعث شده بود تو سیستم هایی که رزولوشنشون 800 در 600 باشه درست نشون داده نشه. الان که اومدم خونه درستش کردم. اگه 1024 در 768 بودین که درست دیدینش، اگر نه، میتونین الان نسخه ی درست حسابیشو ببینین.
خیلی خوشم اومد ! یه نامه برای ایمیل گالریم اومده، توش بهم هشدار داده که مواظب باشم، و توضیح داده که تو این هفته چهار تابلو از پیکاسو، ون گوگ و گوگن دزدید شده <:
چقدر کیف میده یه بار کارای منم بدزدن ! دفعه ی اولی که کارمو فروختم (چوبی بود) با خودم گفتم به امید روزی که یکی از کارامو بدزدن، ولی هنوز اون روز نرسیده.
Sunday, April 27, 2003
اگه نوشته ها کم نور هستن و خوندنشون براتون سخته (من که راحتم) میتونین روی اون کلید کوچیکی که بالا و سمت چپ صفحه هست کلیک کنین، تا نوشته ها روشن تر بشن. اگه پشیمون شدین میتونین دوباره کلیکش کنین تا نوشته ها به حالت قبل برگردن.
Friday, April 25, 2003
یه گالری به سایت ام اضافه کردم و عکسای جدیدم رو توش گذشتم. گالری شماره ی هشت. چنتا از عکسای این گالری:


Thursday, April 24, 2003
زئوس ؟! نه بابا، اون ظاهرا خداي خدايانه، در پشت پرده همه چيز دست اروسه.
نمیدونم چون شب نخوابیدم حالم بده، یا چون حالم بد بوده شب خوابم نبرده!
مدتيه نگران وضع تحصيلي نوه ي آيندم شدم. نکنه يه بار کنکور قبول نشه ؟ نکنه گير دوستاي بد بيفته ؟ نکنه معتاد بشه ؟ نکنه یه روز که از خونه میره بیرون تصادف کنه ؟ نکنه افسرده بشه ؟ نکنه خودکشی کنه ؟ نکنه ... واي واي، نميدونم چيکار کنم، دارم دق میکنم!
ديروز کيان برام تعريف کرد که تو يه فيلمي شخصيت اول به دلايلي متوجه ميشه که دو روز بعد قراره بميره، و اين باعث ميشه درگيريهاي فلسفي پيدا کنه، و اين موضوع فيلم رو تشکيل ميده.

خيلي تعجب ميکنم، من اگه قرار باشه دو روز ديگه بميرم، تمام درگيريهاي فلسفيم رو از دست میدم. دو روز زندگي که اين همه ادا نداره.
آه اي آسمان، آه اي زمين، آه ستارگان، همه قربونم برين با این چرخیدنتون!
آره، حدس درستي بود. من خيلي کم در مورد مردم قضاوت ميکنم، چون موقع اين کار احساس ميکنم ناخودآگاهم همراه با تمام چيزهاي غيرعقلي دارن بهم مسلط ميشن. البته نه اينکه هيچوقت قضاوت نکنم، فقط خيلي کمتر از معمول اين کار رو ميکنم.
Wednesday, April 23, 2003
من يک روانپريشِ ناهنجارم، پس عضوي از جامعه هستم.
و يکي ديگه از چيزهايي که تو سي دي هاي قديميم پيدا کردم، مجموعه ي نامه هايي که تو شبکه ها رد و بدل کرده بودم !
مجموعه ي خيلي جالبيه، کلي خاطره. فقط مشکلش اينه که همشون کد شدن، و يادم نيست که با چه سيستمي اونها رو کد کردم. بايد يه روز که حوصله دارم بشينم و رمزشو در بيارم ...
واي، اين آهنگاي old song بعضيهاشون چه فضاي نوستالژيک قوي اي دارن، من رو به طرزي دلتنگانانه ياد خاطراتي ميندازن که توشون حضور نداشتم...
Tuesday, April 22, 2003
وقتي در موردم قضاوت ميکنن، احساس ميکنم ميخوان بهم مسلط بشن، بدم مياد.
چي؟ اين حرفا مال فيلماس که ميگن انتقاد براي اصلاحه. نخير، انتقادايي که من ميبينم همه براي اثبات تخصص منتقده. از انتقاد شونده به عنوان ابزاري براي خودنمايي استفاده ميکنن؛ گور باباي اصلاح.
Monday, April 21, 2003
بودنِ مداوم، تا لحظه ي آخر. بودنِ بي حد، بودنِ بي مقصد.
احساس معلق بودن در فضا، احساس ایزوله بودن، احساس ... تازه اونم بدون حشیش و امثال اون!
دلم تنگ شده براي اينکه خسته و تنها برم موزه، يه نيگاهي به کارها بندازم، و يه نگاه بي هدف به آدماي مختلفي که اومدن اونجا. برم تو تريا بشينم، صداهاي اطرافمو خوب نشنوم، کاغذ و مداد بردارم و بدون اينکه فکر کنم طرح بزنم و تو تمام اين مدت مملو از احساس باشم، احساس عجيبي که حتا نميتونم بگم خوش آينده يا نه.
آه، تا وقتی ظاهر هست کی به اصل چیزا توجه میکنه ...
اکثر اونایی که فکر میکنن احمق نیستن، تنها فرقشون با بقیه اینه که یاد گرفتن چطوری برای تبرئه ی خودشون بقیه رو به حماقت محکوم کنن.
بعضی کارا هست که انجام دادنش هیچ سودی برای طرف نداره، حتا ضرر هم داره. با این حال انجامشون میده، چون انجام اون کارها بهش هویت میدن. همه دنبال پیدا کردن هویت هستن، همه ...
Saturday, April 19, 2003
دیشب یه لوگو برای سایت ام درست کردم. عکس توی لوگو هم هر بار که ریلود بشه عوض میشه. همون کناره، میبینینش ؟
ابهام زیباست، چون مفاهیمشان پیش پا افتاده ست.
نه حرکت مطلوب واقعی آدماس، نه سکون. اون مطلوب واقعی، تلاش برای رسیدن به سکون در هنگام حرکته.
Friday, April 18, 2003
حرف زدن بدون وجود حماقت ممکن نیست.
Thursday, April 17, 2003
کتابدار هم مطلبی در مورد دموکراسی و اسلام نوشته بود، و توش چیزی از مصباح نقد کرده بود، که باعث میشه آدم انسجام فکری و صداقتش رو ستایش کنه و یک موشو به صدتا التقاتی (بخوانید روشنفکر دینی) نفروشه.


چند وقت پیش وقتی تو یه سی دی قدیمی دنبال یه برنامه میگشتم، کلی عکس یادگاری پیدا کردم. عکسایی که تو قرارای شبکه انداخته بودیم. خاطرات خیلی جالبی بود. این عکس پایین مال یکی از قرارای شبکه ی خانه ی کتابه، فکر کنم مال سال 76 باشه.


نشستیم و داریم بحث میکنیم. یه کرم داره اون جلو وول میخوره، یکی از همونهایی که موقع بارون میاد بیرون. دو نفر در حال صحبت رد میشن، یکیشون کرم رو لگد میکنه. کرم دو قسمت میشه، یکیش له شده، اونیکی داره به خودش میپیچه. حالا باز همه چیز طبق روال معمول ادامه پیدا میکنه، فقط یه کرم از کرمای دنیا کم شده.
Tuesday, April 15, 2003
دموکراسي اسلامي ؟
ادياني مثل اسلام حق قانون گذاري رو متعلق به خدا و جانشينهاي اون ميدونن، در حالي که دموکراسي قانون گذاري رو حق مردم ميدونه. اين خيلي چيز ساده ايه و براي سمبل کردنش بايد خيلي آسمون ريسمون بافت.
قدیما زیاد خواب پرواز میدیدم، ولی یکی دو سالی میشه که حتا یه بار هم تو خواب پرواز نکردم. نگران کنندس.
Saturday, April 12, 2003
تکرار از کامنت خودم: تا زماني که دين جزئي از زندگي اجتماعي ماست، نقد و بررسي اون نه تنها مسخره نيست، که لازمه.
نه تنها دین، که هر عنصری که در زندگی اجتماعی ما موثر باشه، چه از نظر ما درست باشه، چه نادرست، شامل همین قاعده میشه. کسی هم که این کار رو مسخره، یا "از مد افتاده" بدونه، فقط داره سهل انگاری میکنه.
فردا روز سرنوشت سازیه. میریم برای گرفتن یه کار صحبت کنیم، اگه موفق بشیم ...
Friday, April 11, 2003
over doze اکسيژن در يه روز باروني ...
حالا که جنگ شده يه سوالي به ذهنم رسيد. اگه يه دفعه اي ببينين يه نفر با اسب و شمشير اومده تو ميدون جنگ خندتون نميگيره ؟
هيچي، همينطوري پرسيدم، بيخود به مسايل مذهبي ارتباط ندينش.
Wednesday, April 09, 2003
سوخت و سوزش دير و زود داره.
براي رفع مشکلات بايد ريششون رو خشکوند. انسان هاي دور و برت ناراحتت ميکنن ؟
آخه این نیم وجب دم من لگد کردن داره ؟!
Tuesday, April 08, 2003
من یه سایت برای عکسام زدم.

http://www.NadGallery.com

شماها از اولین کسایی هستین که میبینینش، و خیلی دلم میخواد نظرتون رو در موردش بدونم. این اولین سایتیه که من طراحی کردم. هنوز هم به دایرکتوریهای عکس معرفیش نکردم، چون ممکنه بعضی جاهاش اصلاح بشه. مثلا با پیشنهادهای شما (: پس حتما برام در موردش بنویسین و هرجایی که فکر میکنین ایرادی داره، یا میتونه بهتر بشه رو بهم بگین. مرسی.
Monday, April 07, 2003
سولوژن لطف کرد و یه لینک از جادی برایم فرستاد. جایی تو اون صفحه، که مجموعه ای از عکس های تظاهرات ضد جنگ بود، ضرب المثلی از ژاپنیها نقل کرده بود که خیلی برام جالب بود:

اگر مي‌خواهي بجنگي، قوي شو! آن‌وقت ديگري نيازي به جنگ نخواهد بود.
اگه میشد آدم بعضی وقتا که لازمه، یه مقدار وقتاشو جابجا کنه خیلی خوب میشد. مثلا فرض کنین من الان خیلی کارام زیاده، یه دو هفته ای روزام رو میکردم 30 ساعته، بعد در عوض شیش هفت ماه بعد دو هفته با روزهای 18 ساعته زندگی میکردم تا جبران بشه. اه، فکر کنم به خاطر خستگیه ...
اعتراف میکنم، من خسته شدم !
چند روزه خیلی کار ریخته سرم. ظاهرا داریم با دو نفر از بچه ها یه جایی سرمایه گذاری میکنیم.
Sunday, April 06, 2003
خیلی ساده لوحانس که آدم فکر کنه آمریکا با اسلام دشمنه. آمریکا هم مثل همه به فکر منافعشه، و اسلام در حالت مناسب میتونه منافعش رو خیلی خوب تامین کنه. پس اگر هم مخالفتی بکنه، یا ظاهریه، یا در جهت تغییر، نه برای نابودی اون. احتمالا...
زنده باد شعار !
کتابم ویرایش هم شد و دیروز برام فرستادنش که تغییرات ویرایش رو اصلاح و رد کنم. بعضی جاها خیلی عصبانیم میکنه، یه چیزایی رو تغییر داده که اگه خودش اینجا بود ممکن بود کل برگه ها رو پرت کنم تو صورتش !
بعد از مدتها، دیشب باز هم پشه ها تو اتاقم مهمونی گرفته بودن.
هر کسی برای وقتش یه ارزشی قایله. فکر میکنم کاملا به دیدگاهی که طرف نسبت به زندگیش داره بر میگرده.
Friday, April 04, 2003
اگه يک دهم چيزايي که فکر ميکنه ميدونه رو واقعا ميدونست، آدم خيلي فهميده اي ميبود.
دارم دوگانگي آپولوني-دايونوسوسي رو به خوبي لمس ميکنم.
طرز فکر برنامه نويسانانه خيلي خوبه، يعني حتا تو زندگي هم به درد ميخوره، به جز اين مسئله که آدم بايد يادش باشه که تو زندگي واقعي با احتياط خيلي بيشتري از سعي و خطا استفاده کنه !
در اين مکان حجاب الزامي اسلاميست.
بودن یا ... بودن یا ... اصلا مسئله رو فراموش کن.
Thursday, April 03, 2003
آه، چه دلرباست آنچه دست نیافتنی می نماید.


از اصطلاح "آیت الله بوش" گیله مرد خیلی خوشم اومد.
Wednesday, April 02, 2003
قدرت فساد به بار مياره، هرچي قدرت بيشتر باشه، فساد بيشتر ميشه. حالا تصور کنين اگه اون خدايي که ميگن با اون قدرت مطلقش واقعا وجود داشته باشه چه کثافتي ميشه.

راستي، شايد از وجود اين همه فساد وجود اون خداي قدرتمند رو نتيجه ميگيرن. اه، بايد روش بيشتر فکر کنم.
تو وبلاگ پاگنده مطلبي در مورد جنگ نوشته بود، توش اين قسمت خيلي توجهمو به خودش جلب کرد:
"چی؟ کشته های عراقی؟ زن و بچه های بی گناه؟ شوخی نکنين؛ کدوم آدمی تا حالا اون قدر گناهکار بوده که سزاش مرگ بوده باشه؟"
عکسايي که تا حالا گرفتم شده 5 گيگابايت ! امروز نشستم همشون رو منتقل کردم روي سي دي، و فقط يه نسخه ي خيلي کوچيک از همشون روي هاردم نگه داشتم (کلش شد 21 مگ). الان هاردم حسابي داره نفس ميکشه.
من مدتیه که واقعا به اون عکسی که از ریشه های درخت انداخته بودم علاقه مند شدم! همونی رو میگم که یه کم پایینتره. اونو روزی انداختم که حالم خوب نبود. سرم گیج میرفت، به شدت بی حوصله بودم، اصلا هم تمرکز نداشتم. عکس خیلی کم انداختم، و این یه دونه رو با علاقه ی زیادی هم ادیت نکردم، ولی روزای بعد که نتیجه ی کارمو دیدم کلی کیف کردم.
آدم اگه متعصب باشه، به نظرش میاد که تمام واقعیت ها با تئوریهاش مطابقت میکنن، و اگه نباشه و دقت هم داشته باشه، میبینه که واقعیت ها با اکثر تئوریهاش نمیخونن.