Friday, January 31, 2003
اين آدمي زاد واقعا جالبه، حتا دليل خيلي از کارهايي که خودش انجام داده رو هم نميدونه، اونوقت فکر ميکنه توضيح کاملي در مورد کل دنيا داره.
حقیقت تلخه ؟ نه، نه، حقیقت فقط به نظر کسی تلخ میاد که مذاقش به نا-حقیقت عادت کرده باشه.
فرد ... فرد ... باید هویت فردی رو قبول کنیم. "من" برای خودم چیزهایی دارم، "من" بدون جمع هم معناهایی دارم.
افتتاحیه ی نمایشگاهم سی ام خرداده.
زندگي: مجموعه ي بزرگي از عکس هاي متوالي !
اگه خدایی وجود داره، بهتره هرچه سریعتر یه دوره ی روان درمانی رو شروع کنه.
برگزاری نمایشگاه قسمتی از آزادیهامو ازم میگیره !
Thursday, January 30, 2003
تصور کنین چقدر آدمای اجتماع من مشکل دارن، که وقتی من بچه بودم چنان تصویری از سکس برای من درست کرده بودن که وقتی فهمیدم هر بچه ای از این طریق به وجود میاد و مثلا پدر و مادر من هم دست به چنین کاری زدن، وحشت کردم و نمیتونستم قبولش کنم !
پ.ن. و جالب اینه کسایی بدترین تصویرها رو در مورد سکس به وجود میارن که بیشتر از همه بهش اهمیت میدن.
صادق هدایت میگفت اسلام تماما در مورد یک وجب پایین تر از شکم، از جلو و عقبه.
اگه سکس نباشه حتا بهشتشون هم لنگ میمونه.
مرد مومن واقعی کسیه که با دیدن زنی که روبنده نداره غسل بهش واجب بشه، نه مثل من جهنمی که با دیدن یه زن لخت هم ممکنه چنین وضعیتی پیدا نکنم. آفرین به اون همه اخلاص و پاکدامنی.
کنسل شدن نمایشگاه رو کنسل کردم (: اول تابستون برگزار میشه.
همون بهتر که من به هیچ وجه پای تلویزیون نمیشینم. این فیلمای ترسناک هالیوودی چقدر احمقانن ! صد رحمت به سریالای ایرانی ...
خيلي جالبه. يکي از مدلهاي دوربين عکاسي ديجيتال سوني هست که سنسورهاش به مادون قرمز با فرکانس هاي خيلي پايين هم حساسه، و در نتيجه ميتونه مادون قرمز تولید شده توسط حرارتهای خیلی کم رو هم ثبت کنه. سوني براي اينکه مردم از اين دوربين براي لخت ديدن آدماي ديگه استفاده نکنن در این حالت نوردهيش رو محدود کرده <:
Wednesday, January 29, 2003
جنگل !
داغ داغ، مال امروزه :


يکي ميگفت "بعضي ها هرجا که برن باعث خوشحاليه، بعضيها هروقت که برن"
فکر کنم آمبروس بيرس بود (شايد هم نه) که ميگفت :
فقه (يا کلام) جستجو به دنبال گربه اي سياه در اتاقي تاريک است، توسط فردي کور، در حالتي که گربه هيچگاه در اتاق نبوده است، و مسئله به يافتن گربه مي انجامد.
خواب امروز بعد از ظهر واقعا پربار بود !
تو خواب به فکر عکسام بودم. من 70% مواقع تو عکسام فقط از کانال قرمز استفاده ميکنم، يعني بقيه ي رنگا رو ميريزم دور. بعد عکس رو سياه سفيد ميکنم و روي اون يه تن رنگ سرد، ترکيب آبي و نيلي ميدم. تو خواب داشتم به اين چيزا فکر ميکردم و متوجه تشابه اينجور عکسام با عکساي مادون قرمز شدم، بعد با اينکه خواب بودم خيلي خوب تونستم مسئله رو تحليل کنم و به اين نتيجه رسيدم که اين تشابه به خاطر نزديک بودن فرکانس هاي نور قرمز و نور مادون قرمزه، براي همين هم شبيه هم ميشن.
از خواب که بيدار شدم يه دفعه اي اين ايده به ذهنم رسيد که بعد از اين عکاسي مادون قرمز کنم !!
تنها مشکلم اين بود که ممکن بود دوربينم توش فيلتر حذف مادون قرمز داشته باشه. الان رفتم آزمايش کردم ديدم نداره و خيلي خوشحال شدم.



اين عکسي که اون بالاس، ريموت تلويزيونمونه. ميبينين که دوربينم تونسته نورشو ببينه.
حالا در اولين فرصت ميرم ناصر خسرو فيلتر مادون قرمز ميخرم و عکاسي مادون قرمز رو شروع ميکنم.
دعا: جادوی مدرن دوران باستان.
ببینین چقدر دوگانگی در این آدما به وجود اومده که هم سکس براشون خیلی مهم و با ارزشه، و هم ازش به عنوان یک فحش استفاده میکنن !
همه ی آدما، بیشتر و کمتر، نیاز به توجه بقیه دارن. فرق اصلی اینه که بعضیها حاضرن برای جلب توجه مسیر زندگی خودشون رو تغییر بدن، و بعضیهای دیگه راه خودشون رو میرن و فقط دلشون میخواد که بهشون توجه بشه.
برچسب های مثبتی که روی آدم میزنن مثل زنجیرهایی میمونه که آدمو بیشتر و بیشتر اسیر میکنن.
نمایشگاه رو کنسل کردم. حتا با وجود اینکه عکسباران قبول کرد که اسپانسر چاپ بشه و دو جای دیگه هم گفتن که بهم تخفیف 50% میدن، باز هم جواب نمیداد و احتمالا آخر کار ضرر میکردم. من دنبال سود نبودم، ولی اصلا نمیتونم قبول کنم که هم کارامو نشون بدم و هم ضرر کنم.
Tuesday, January 28, 2003
تو تاکسی یه آهنگ از یه خواننده ی زن ایرانی گذشته بود که توش میگفت "تو با من کاری کردی ... کافر نکرده ! این چنین کاری حتا دشمن نکرده !"
چه تبلیغاتی ...
حدود 400 تومن هزينه هاي نمايشگاهم ميشه، که بايد 7-8 تا کار بفروشم تا ضرر نکنم ! و اين مقدار خيلي زياده.
من که حاضر نيستم چنين کاري بکنم. فقط امروز دارم ميرم چند جا سر بزنم ببينم براي چاپ عکسا اسپانسر ميشن يا نه.

مثلا قراره هنرمندا نمايشگاه بزنن و پول در بيارن ! اين چرا اينطوري ميشه ؟
یه وبلاگ فقط هنری : ایستاده بی چشم
تو وبلاگ سکوت نوشته بود که چشمای شترمرغ از مغزش بزرگتره !
کتاب ترجمه ی شعرهای BackStreet Boys هم در اومد !!
یه وبلاگ دیگه دیدم که کوتاه مینویسه (:
Monday, January 27, 2003
اگه کسی جایی رو میشناسه که چاپ دیجیتال داره و ممکنه مایل باشه برای یه کار کوچیک و کم هزینه اسپانسر بشن لطفا خیلی خیلی سریع بهم خبر بدین. ممنون.
قهر کردین ؟ چرا کسی کامنت نمیده ؟
این از اولین عکساییه که انداختم. اون موقع دوربینم هم دیجیتال نبود. تو کلکچال، موقع غروب. البته رنگها رو تغییر دادم.


"آدما همونی هستن که فکر میکنن"
مگه آدما فکر هم میکنن ؟


Sunday, January 26, 2003
به نظر شما يه کم عجيب نيست که قيمت قاب و پسپرتو رو بر اساس محيطشون حساب ميکنن ؟!
نتيجه گيري علمي : هرچي نسبت عرض به طول قابتون کمتر باشه بهتره.
اگه سينما نبود کمتر نشريه اي ميتونست ادعا کنه که بخش هنري داره !
ميدونين تو رده بندي کتابا، آشپزي هنر حساب ميشه ؟
Saturday, January 25, 2003
قبل از اینکه دندونم خودش با استفاده از ابزارهایی که در اختیار داره منو مجبور به دکتر رفتن بکنه این کارو کردم، و نتیجه خیلی بهتر بود. احساس عاقل بودن میکنم <: (من تا کی باید گیر دندونپزشک باشم ؟!)
اینطوری بهتر نیست ؟


Friday, January 24, 2003
يادتونه گفتم ميخوام يه کتاب در مورد تکنيکهاي ديجيتال در عکاسي سياه سفيد بنويسم ؟
من يه کم شک دارم. در واقع خسيسيم مياد تکنيکايي که کشف کردم و ياد گرفتم رو همه جا پخش کنم !
لطفا نظرتون رو بگين، من تو یه دوراهی اخلاقی گیر کردم ...



امروز بعد از مدتها تنهایی رفتم کوه. رکورد شیرپلا رفتنم رو هم به دو ساعت ارتقا دادم و 147 تا عکس هم گرفتم (:
برای پاگنده :
یکی میگفت "جوونها قوانین رو میشناسن، پیرها استثناها رو"
اينکه آدما به خاطر اشتباهاتشون خودشون رو مقصر ندونن براشون خيلي مهمتر از اينه که اشتباه نکنن. براي همين هم هميشه دوست دارن جايي که تصميم گيري براشون سخته، يه عامل ديگه اي اونها رو مجبور به انتخاب يکي از راه ها بکنه.
چنين موجودي چطوري ميتونه براي خودش ايده ي خدايي اخلاقي رو نسازه ؟ خدايي که تمام مسئوليت ها رو به عهده ميگيره و خيالشون رو راحت ميکنه ...
يادم نيست توآين بود يا شاو، يا کس ديگه اي، که ميگفت "مسيحيت بدون شک يک دين الهيه، وگرنه اين همه دروغ نميتونست دو هزار سال دووم بياره"
فکر نميکنم چيزي بتونه کاملا درست يا کاملا غلط باشه. حتا دين هم نتونسته کاملا غلط باشه.
مثلا اين چيزي که تو اسلام گفته شده خيلي حساب شده و عميقه: يک ساعت فکر کردن بهتر از فلان قدر سال (يا ساعت) نماز خوندنه.
اين که کسي يک ساعت تموم فکر کنه و از اين دين برنگرده، اصلا کار کمي نيست.
بهترين راه براي مسخره کردن بعضي عقايد، بازگو کردن اونهاست.
Thursday, January 23, 2003
از همه جالب تر شنیدن حرف زنهای ملا-گونه ایه که تو تلویزیون از ارزشهایی که اسلام به زنها داده صحبت میکنن.
شاید بعضی وقتا نشه گفت که حق با کیه، ولی وقتایی هم هست که من با قاطعیت میگم که بین من و اون کسی که حرفاشو شنیدم یا من یه احمق تموم عیارم یا اون !
چطور روشون میشه ؟!
تو بوق و کرنا میکنن که تو فلان کشور اروپایی دختر جوانی رو به خاطر حجاب داشتن از دانشگاه اخراج کردن؛ در حالی که خودشون هرکسی رو به خاطر حجاب نداشتن از کل زندگی اجتماعی اختراج میکنن ! من نمیدونم چطوری میتونن ...
ممکنه تا پنج شيش ماه ديگه بخوام نمايشگاه عکس بذارم.
فکر کنم کنفسيوس بود که ميگفت "اگه براي يک اشتباه هزار دليل بيارين، ميشه هزار و يک اشتباه".
حداقل اگه کنفسيوس نبوده هم يکي شبيه اون بوده.
راستي ميدونين چرا انقدر از عدد "هزار و يک" استفاده ميشه ؟ قديم "هزار" رو سمبل زياد بودن ميدونستن (مثلا ميليون و ميليارد و ... نداشتن) و در عين حال اون رو نحس ميدونستن. براي همين هم براي رفع نحسي يه واحد بهش اضافه ميکردن (برخورد علمي !)
در ضمن، من اينو شنيده بودم، ممکنه درست نباشه.
Wednesday, January 22, 2003



یکی از دوستام بابا شد !
واقعا چیز عجیبیه. یه بچه، یه موجود زنده، که تا چند هفته پیش نبوده و تو این مدت (و یه مقدار قبلش) معلوم نیست دقیقا چه اتفاقاتی افتاده و اون الان میتونه تکون بخوره، و به نظر میاد که یه چیزایی هم میفهمه. یه چیز دیگه هم اینکه دلم میخواست بدونم تو سرش چی میگذره، چون من خودم هیچی از اون سنم یادم نمیاد (البته این عادتم رو هنوز هم کمابیش حفظ کردم).
موقع عکس گرفتن اشتباهه یه بار تو صورتش فلاش زدم، بیچاره از وحشت چشاش چهارتا شد ! خیلی دلم سوخت ...
Monday, January 20, 2003
يه جمله ي قشنگ قديما خونده بودمش که نميتونم خوب به فارسي ترجمش کنم. تو اين مايه ها بود که "اگه قطار رو اشتباه سوار شدين، خلاف جهت راه رفتن توي کريدورهاش دردي رو ازتون دوا نميکنه"
اين جمله دقيقا ساخته شده براي روشنفکران ديني ! تقديم با کمي احترام.
ماه کامل بود و دورش هم یه کم ابر بود. من هم کنار اتوبان وايسادم و اومدم پايين که عکس بگيرم. تو اون بين، در ماشين بسته شد و دزدگير هم زرنگي کرد و قفلش کرد، در حالي که سوييچ تو بود !
همين ديگه <: يه ماشين کنار اتوبان، با کيف توش، و سوييچ روش.
شانس آوردم که يکي از اين ماشيناي امداد اومد و با هر جون کندني بود بازش کرديم ...
خلاصه اين عکس نه چندان جالب پايين داشت به قيمت کلي دردسر تموم ميشد :


از وبلاگ بامداد، به نقل از سهروردی :
کرم شب تاب راپرسيدندکه توچرابه روزدرصحرانگردي؟گفت مراخودازنفس خودروشني است.چرابايدزيرمنت آفتاب رفتن وبه روشنايي نوراوجهان ديدن؟
تو این سایت میتونین لیست کتابای شریف، امیرکبیر، تربیت مدرس و ... رو ببینین. البته از سرعت خیلی زیادش تعجب نکنین !


Sunday, January 19, 2003
این عکس یه قسمتی از کاریه که تو نمایشگاه برگ داشتم، الان تو سایت PersianDesign دیدمش :


Saturday, January 18, 2003
بابا دکارت که گفت "می اندیشم، پس هستم" اصلا منظورش ارزش دادن به اندیشه نبود، یه چیز دیگه بوده. جایی که میخواین بگین اندیشه خیلی مهمه این جمله رو نقل نکنین !
دیروز تو کوه؛ دربند؛ بند یخچال؛ شکاف سنگ (یا یه اسمی شبیه همون)


هميشه، جمله هايي كه توي وبلاگم ايتاليك مينويسم، يا تمامش رو توي گيومه ميذارم، از خودم نيست.
توي اون جمله آماريه، گوينده اون رو براي مسخره كردن آمارهايي كه تو رسانه ها ارائه ميشه و بي معني جلوه دادن اونها گفته بود، و به تبع منظورش اي "مردم" تعداد افراد زيادي بود كه منظور چنين آمارهايي هست، و تو اين تعداد ايراد بجايي كه گلابي مطرح كرده بود خيلي كوچيك ميشه.
با تشكر از گلابي (:
نويسنده ي وبلاگ رنگين كمان كه ظاهرا عضو انجمن پلي تكنيك هم بوده، خوب مسئله حل شد ديگه ! من تعجب كردم، چون فكر كردم به خاطر وبلاگ گرفتنش.
Friday, January 17, 2003
آمارها نشون ميدن كه هميشه 50% مردم زير ميانگين هستن !
بديش اينه كه تو جامعه اي با ارزشهاي سنتي كه با شيوه ي استبدادي پياده ميشن (استبداد دولتي و مردمي) آدم حتا اگه ارزشها رو قبول نداشته باشه، باز هم جايي در اعماق وجودش به اونها اختصاص پيدا كرده.
ممكنه من و شما به ارزشهاي سنتي اين جامعه اعتقاد نداشته باشيم، ولي اگه دقت كنيم ميبينيم كه تو خصوصي ترين جمع هاي خودمون كه هيچ پيگردي هم نداشته، خيلي وقتا باز طبق اون ارزشها رفتار كرديم.
ممكنه آدم به وضوح تشخيص بده كه چيزي درست يا نادرسته و سعي كنه طبق اون عمل كنه، ولي بيشتر مواقع مطابق ناخودآگاهش عمل ميكنه، و ناخودآگاه بيش از هر چيز تابع محيط آدمه؛ ارزشهايي رو به آدم تحميل ميكنه كه آدم ممكنه باهاشون ضديت داشته باشه.
ناخودآگاه، و چيزي كه بعضيها بهش ميگن وجدان، آخرين سنگر پروژه ي جذب انسان ها در اجتماعه.
احساس ...
احساس چيه ؟ احساس عنصري جدا از عقل نيست. احساس همون عقل ضعيف شده ست، استدلال ناقصه.
شهود هم. "دل" هم. و تمام چيزهاي ديگه هم همينطور. ما چيزي جز عقلمون نيستيم، و تمام چيزهايي كه سعي ميكنيم انتزاع كنيم فقط جنبه هاي مختلف عقلمون هستن.
احساس ...
احساس ما چيه ؟
احساس ما تصميم گيريهاي عقلي ايه كه وابسته به عادتهاي شخصي و هنجارهاي اجتماعيمون باشه.
كتابم تموم شد. يك ماه، حدود 70 ساعت وقت، و فكر ميكنم محصول نهاييش حدود 500 صفحه نوشته باشه. البته احتمال ميدم كه براي غلط گيري و خورده كاريهاي ديگش هم نزديك به 30 ساعت وقت لازم باشه كه مجموعا ميشه 100 ساعت.
بعد از اين ميخوام چند ماه روي زمينه ي مورد نظرم تحقيق بيشتر بكنم، و بعد برم سراغ كتاب بعديم : تكنيك هاي ديجيتال در عكاسي سياه و سفيد.
Thursday, January 16, 2003
اندازه ي فونت ام خيلي بزرگ شد ؟
خيلي ساده ست، جامعه يا بايد آزادي جنسي داشته باشه، يا طوري باشه كه توش آدما مثل عرباي اون موقع به محض رسيدن به بلوغ جنسي ازدواج كنن. اگه يكي از اين دو حالت نباشه، مثل اين جايي كه ما توش افتاديم، ...
Wednesday, January 15, 2003
اين عكس رو تو برج ميلاد انداختم، همون روزي كه با معاون شهردار پاريس رفته بوديم بازديد <:
در ضمن، به اين سبك ميگن Civil Art


Tuesday, January 14, 2003
يه بار يه كاريم تو دانشگاه به شدت گير كرده بود و هر كاري كه ميكردم درست نميشد، من هم يه دفعه اي تصميم گرفتم بشينم جلوي در دانشگاه و اعتصاب غذا كنم، تا موقعي كه كارم درست بشه ! بعد قبل از اينكه تصميم قطعي بشه كارم درست شد ...
الان كه فكر ميكنم ميبينم حيف شد، فرصت جالبي رو از دست دادم !
خيلي وقته كه تو وبلاگم از كلمه ي سكs استفاده نكردم و به همين خاطر هم ديگه كسي به دنبال سكs سرچ كردن نمياد تو وبلاگم، و من هم از اين بابت خيلي خوشحالم و ميخوام ديگه از كلمه ي سكs به صورت قديميش استفاده نكنم تا اوضاع همينطوري بمونه !
اون چيزي كه احتمالا اون پايين نميبينينش همون نظرخواهي منه كه معمولا زياد پر نميشه، و فعلا هم مدتيه كه از طرف سرويس دهنده (!) ميون زمين و هوا دست و پا ميزنه و يكي در ميون مياد. به گيرنده هاي خودتون دست نزنين.
بيماري هم مقدسه ...
از اين عكسم خوشم مياد. فقط اشتباهي با رزولوشن پايين انداختمش. در هر صورت ...


الان فرم شركت در كنكور دكتراي دانشگاه تهران رو خوندم، يكي از شرايطش اينه كه معدل ليسانس بالاي 14 باشه !
يعني من قرار نيست دكتر بشم ؟!
معدل 14 ؟!!! چه خبره، اين بربراي خرخون پرست از كجا اومدن قانون گذار شدن !
پونصد سال پيش در چنين روزي و چنين ساعتي، كسي مرد. باورتون ميشه ؟ دقيقا در همين روز و همين ساعت.
Monday, January 13, 2003
بذار فالت بگيرُم ...
امشب يه خواب ميبيني، تو خوابات يه چيزايي ميبيني، چيزايي كه تو خوابت ميبيني يه معنيايي دارد، از اون معنيا يه چيزاييشو ميفهمي، يه چيزاييشم نميفهمي. بعضي از چيزايي كه فهميدي يادت ميمونن، بعضيون رو هم فراموش ميكني ...
Sunday, January 12, 2003
دلخوشي ميخوام چيكار، من از پوچي زندگي لذت ميبرم ...
من يه جفت پاي چوبي رو به دوتا بال خيالي ترجيح ميدم.
Saturday, January 11, 2003
راستي يه اشتباهي شد. اون جمله ي هراكليت اين بود كه "مگس ها آشغال رو به طلا ترجيح ميدن"، و من اون رو با يه جمله ي ديگش قاتي كردم كه ميگفت "سگها به هر غريبه اي پارس ميكنن".
البته اون جمله بعضي جاها هم به صورت "خرها كاه رو به طلا ترجيح ميدن" اومده.
به نظر من يكي از پيچيده ترين چيزهاي اين دنيا موفقيت هنريه.
اصلا فكر ميكنم تحليل مكانيزمش ممكن نباشه و لازم باشه از تئوري آشوب براش استفاده كنيم !
حواس پرتيهاي من پاياني ندارن. 11.5 ساعت مونده به امتحان فهميدم كه امتحان فردام اون درسي كه فكر ميكردم نبوده ...
Friday, January 10, 2003
ياد هراكليت افتادم كه ميگفت "سگها آشغال رو به طلا ترجيح ميدن"
وبلاگ جالبي ديدم به اسم گيله مرد.
از مجله اي نقل كرده بود كه استاد فلسفه اي سوالي به بچه ها ميده، و ازشون ميخواد كه ثابت كنن صندلي استاد وجود ندارد. فقط يك نفر موفق ميشه، و كسي بوده كه تو برگه نوشته بوده "كدوم صندلي ؟!"
"چي ؟ من تابع منطق باشم ؟! خوب منطق تابع من باشه !"
ميدونين چرا نيوتون انقدر تعجب كرد كه سيب از درخت افتاد؟
چون زير درخت گلابي نشسته بوده !
اگه ديدين شما صفت k رو ندارين و به همين خاطر ممكنه از طرف بقيه به نداشتنش محكوم بشين، تا فرصت رو از دست ندادين شروع كنين به بقيه تهمت نداشتن k رو بزنين ...
تو روزنامه يه قسمتي بود كه نوشته بود چند صد سال پيش در چنين روزي ايران به خاطر اينكه روم يه سري از تعهدهاشو زير پا گذشته بوده بهش اعلان جنگ ميده، و بعد از مدتي هم لشكر روم رو شكست ميده و ...
واي، تصورشو بكنين، كشور ما يه موقعي انقدر قلدر بوده ! الان اگه مثلا به آمريكا اعلان جنگ بديم حداقل دويست سيصد نفر در روز اول كشته ميشن، البته از زور خنده !
- همه ي xها a هستن.
+ نخير، من مدرك دارم كه 82.7% xها a نيستن.
- اونا x واقعي نيستن وگرنه a ميبودن !
Thursday, January 09, 2003
ما رو تو صف كنار ديوار وايسونده بودن. مامانا پشت در وايساده بودن و اولين روز مدرسه ي بچه هاشونو نيگاه ميكردن و بچه ها هم چند وقت يه بار برميگشتن عقب تا مطمئن بشن كه مامانشون نرفته.
نفر جلوييم برگشت، يه كم منو نيگاه كرد و گفت "مياي با هم دوست بشيم ؟"، من هم يه كم فكر كردم و گفتم باشه. بعد اون پرسيد "تو ميدوني چجوري ميشه دوست شد ؟" من هم گفتم نميدونم و اون هم برگشت جلو.

اون اولين دوست من بود.
Wednesday, January 08, 2003
بعضي وقتا به اين فكر ميكنم كه آدما بيشتر با چيزايي كه دارن زندن يا چيزهايي كه ندارن. چيزهايي كه ندارن خيلي براشون مهمه و بهشون اهميت ميدن، و زندگيشون هم بر اساس رسيدن به اونها شكل ميگيره. با اين حال از اين تجربه كه با رسيدن به اون چيزها كشف ميكنن كه هيچ تهفه اي نبودن استفاده نميكنن و داشته ها رو ميذارن كنار و باز ميرن دنبال نداشته ها. البته شايد واقعا داشته ها چيز جالبي نباشن، ولي نداشت ها هم همونن، با اين فرق كه راحت تر "ميشه" پوچيشون رو نديد. شايد چون آدما از پوچي "بود"ها خسته شدن به "نبود" پناه ميبرن.
ظاهرا براي آدما نداشته ها بهتر از داشته هاس، و نبود بهتر از بود. شايد دين هم به همين خاطر ساخته شده باشه.
هر آدمي يه ظرفيتي براي خودفريبي داره. وقتي اون ظرفيتش پر بشه، ديگه نميتونه زندگي كنه.
عناصر اصلي حيات : آب، غذا، دروغ
نشانه هاي اصلي حيات : حركت، حماقت
بعد از مدتها انيگما گوش كردم، و ياد كليپش افتادم كه قديم ديده بودم. خيلي خوشم اومده بود. بعد ياد اين افتادم كه كمتر هنري از اروتيسم بي بهره بوده ...
يه سوال هميشه براي من مطرح بوده، اينكه لذت جنسي چقدر جنبه ي غير دروني داره و توسط محيط ساخته ميشه. مثلا توي سينوهه نوشته بود كه اون زمان تو مصر زنها پستانهاشون رو نميپوشوندن و از اين نظر هم براي مردها تحريك كننده نبودن. خوب، زياد هم دور از ذهن نيست چيزي كه هيچوقت دور از دسترس نباشه ممكنه چندان جذب كننده نباشه. ولي سوالي كه براي من مطرحه اينه كه اگه همه ي ما برهنه در كنار هم زندگي كنيم و هروقت كه خواستيم با هم سكس داشته باشيم، چه چيزي از لذت جنسي باقي ميمونه. واقعا دلم ميخواد بدونم اون قسمت درونيش چقدره. 70% ؟ 50% ؟ 20% ؟ يا حتا صفر ؟!
Monday, January 06, 2003
اين هم يكي ديگه از عكسام كه خيلي ازش خوشم مياد. به احتمال خيلي زياد جزو عكساييه كه ميخوام براي نمايشگاه بلژيك بفرستمش.


كوها مه گرفتن، خيلي قشنگ شدن (:
اگه تو اينجا، يا هر سايت مشابهي، "ي"هاي وسط رو جدا ميبينين، احتمالا اگه فونت Tahoma ي جديد رو بگيرين و به جاي قبلي بريزين مشكلتون برطرف ميشه. دست كم براي خود من اينطوري بود.
من غلط كردم خواستم ويندوز عوض كنم !
Sunday, January 05, 2003
حتا اگه همه احمق باشن، باز هم حماقت توجيه نميشه.
بعضی استدلالهایی که میبینیم اینطورین : مشخص است که ماست سفید است و زمین گرد، پس نتیجه میگیریم که مریخ سه میلیون نفر جمعیت دارد.
اونوقت هنر طرف اینه که یه جوری این روند رو از اون شکل زننده ی بالا تبدیل کنه به یه چیز همه پسند. البته هسته ی اصلی استدلال همونه.
دیروز داشتم به این فکر میکردم که موقعیت افراد چقدر روی نوع تفریحاتشون اثر میذاره. هرچقدر تفریحات کسی پیش پا افتاده تر و الکی تر باشه ...
آدما خیلی دلشون میخواد تفریح کنن و فرصتشو ندارن. وقتی فرصتی براش پیدا میکنن، نمیدونن چطوری تفریح کنن !
60% کتابه تموم شده.
Friday, January 03, 2003
وقتي آدم مجبور باشه يه مقاله در مورد ملاصدرا ترجمه کنه در حالي که از ملاصدرا و نظريات مسخرش خوشش نمياد، بهترين کار اينه که به طور موقت فراموش کنه که در مورد اون نظري داره، و مثل ماشين عمل کنه.
پ.ن. ترجمه ي مقاله تموم شد و حالا ميتونم تنفرم رو با قاطعيت بيان کنم !
Thursday, January 02, 2003
فکر میکنم از بین رفتن عصبانیت تابعی نمایی باشه، ولی در مورد به وجود اومدنش نظری ندارم.
با توجه به ناتوانی شدید من در جدی گرفتن زندگی، که یکی از عوارضش دیر به دیر عصبانی شدنه، الان که عصبانی هستم کاملا احساس تنوع میکنم ...
آهنگ گلادیاتور رو گذشتم و صداش رو هم بلند کردم، و دارم کیف میکنم.
عصبانیت و ناراحتی هم با اینکه در ظاهر بد هستن، ولی زیاد برای ارضا شدن بد نیستن. با این حال، وقتی آدم عصبانیت رو اصیل ندونه و جدی نگیرتش، زیاد عمر نمیکنه. نمیدونم خوبه یا بد.
Wednesday, January 01, 2003
این به نظر من واقعا سوال جالبیه :
اگه بین مرگ خودتون و مرگ یک فرد دیگه (که رندمی انتخاب میشه) بخواین یکی را انتخاب کنین، کدومه ؟
خوب، من که مرگ یکی دیگه رو انتخاب میکنم، فکر میکنم همه همینطور باشن.
حالا بین مرگ خودتون و دو نفر چی ؟
سه نفر چی ؟
10 نفر ؟
به ازای زندگی چند نفر حاضرین از زندگی خودتون بگذرین ؟
توجه کردین کارتون های بچه ها چقدر میتونن رو طرز فکرشون تاثیر بذارن ؟
اگه یه موقعی کارتونها جهتگیریهاشون عوض بشه، بعید نیست که جهانبینی نسل بعدی زیر و رو بشه ...
پارادوکس دروغگوی کرتی : "من دروغ میگم"
من یه تئوری براش ارائه دادم، استاد منطقمون خواست یه مقاله در موردش بنویسم. تعجب میکنم چطور تا حالا کسی نتونسته راه حل من رو پیدا کنه !
تو دانشگاه یه پوستر بود برای همایش دانشگاه و حوزه، یا یه چیزی شبیه اون. ولی طراحی خیلی خوبی داشت، معلوم بود که برخلاف همیشه از یه گرافیست حرفه ای استفاده کردن. ظاهرا فهمیدن که کم کم باید یه تغییراتی تو خودشون بدن. این عکسایی که توی خیابونا میکشن رو دیدین ؟ شهیدها رو ؟ قدیما عکس تمام شهیدها آدمای ریشو بودن، ولی الان کم کم داره بینشون یه سری عکس آدم اصلاح کرده هم در میاد.
رفتم گالری برگ که یه وقت برای نمایشگاه عکس بگیرم. اصلا انتظار نداشتم کمتر از شیش ماه بشه، ولی دیگه فکر نمیکردم بیشتر از یه سال طول بکشه !
تا یه سال دیگه من یه آدم دیگه شدم ...
ابهام هم چیز قشنگیه ها ...
آي روزگار ...