Tuesday, December 31, 2002
4 دي : هانا آرنت ، رامين جهانبگلو
11 دي : ميشل فوكو ، محمد ضميران
24 دي : فردريش آگوست هايك ، موسي غني نژاد
2 بهمن : ژاك دريدا ، محمد ضميران
9 بهمن : نوام چامسكي ، محمد دبير مقدم
16 بهمن : ادوارد سعيد ، حميد عضدانلو
30 بهمن : جهان امروز و جريان هاي فلسفي قرن بيستم ، داريوش شايگان
14 اسفند : كارل پوپر ، سيامك عاقلي
21 اسفند : ارنست كاسيرر ، يدالله موقن

به نقل از وبلاگ آنها
و در ضمن با تشکر از این اطلاع رسانی خیلی خوب (: من ضیمران رو کاملا تایید میکنم ...
این هم تمپلیت جدیدم. البته برخلاف معمول مینیمالیستی نیست. بیشتر از نصف روز هم وبلاگم سر همین گیر داشت، که برطرف شد و مونده یه سری ریزه کاری.
خوشحال میشم نظرتون رو در باره ای این تغییر بدونم (:
این هم یکی دیگه از عکسام :


Sunday, December 29, 2002
مثل معمول تند میرفتم و سرم پایین بود. یه لحظه که سرم رو بالا گرفتم یه دختر خیلی زیبا از بغل دستم رد شد، و همون موقع که چشمش تو چشم من افتاد لبخند زد، و من هم در پاسخ لبخندی زدم. تصویر قشنگی از اون لحظه تو ذهنم ثبت شد.
اینی که احتمال داره پایین ببینینش از عکسای منه. اگه میبینینش، معنیش اینه که من تونستم یه جایی برای کارام پیدا کنم، و در این صورت هم از سیاره ی احسان تشکر میکنم.

کتابخونه ی موزه اصلا به درد نمیخورد. انقدر بیخود بود که اصلا عضو نشدم.
آدما همیشه برای حماقتاشون دلیل دارن. البته دلایلی احمقانه.
Saturday, December 28, 2002
دیشب هرچی گشتم او گواهی شرکت تو نمایشگاه رو پیدا نکردم. میخواستم برم کتابخونه ی موزه عضو بشم. حالا امروز میرم گالری یکی دیگه بگیرم ...
احتمالا میخوام یه وقت هم برای نمایشگاه عکس رزرو کنم، حالا شاید همون برگ باشه، شاید هم یه جای دیگه.
Wednesday, December 25, 2002
يه فصل تو اين کتاب گذشتم و توش درست و حسابي پوراريته ي نور و مسايل جانبيش رو توضيح دادم. بس که همه جا بد و ناقص مينويسنش. من حتا احساس ميکنم که اکثر نويسنده ها خودشون پولاريته رو اشتباه فهميدن !
گيج شدم ! گيج شدم ! چرا اشتباهه ؟!
من يه فصل به کتابه اضافه کردم، و توش همه چيز رو دارم فرموليزه ميکنم. روابطش رو هم خودم بر اساس اصول اپتيکي استخراج ميکنم و هيچ مرجعي هم ندارم که باهاش درستيشو چک کنم، ولي نتايج فرمولايي که به دست آوردم همه درستن. ولي ...
ولي اين فرمول آخريه جواب نميده، در حالي که به نظر خيلي درست مياد ! نميدونم ايرادش چيه.
وقتي مشکل اين فرمول رو حل کنم، به شدت احساس خوشبخت بودن خواهم کرد <:
Tuesday, December 24, 2002
تو اين کتاب، از کلمه هاي ترجمه نشده اي مثل "ماژنتا" و "سيان" در مقابل رنگ ها استفاده کرده، اونوقت با حساسيت زياد کلمه ي معمولي مثل "فيلتر شدن" رو به "صاف شدن" ترجمه کرده !
جالب اينکه يه معلمي بهم ميگفت که از مشخصه هاي کتاب خوب اينه که بعضي جاها رو گنگ بنويسه، تا خواننده مجبور به فکر کردن بشه و مطالب براش بيشتر جا بيفتن، نه اينکه همه چيز رو به ساده ترين شکل ممکن بنويسه.
بعضي کتابا انقدر مطالب ساده رو توضيح ميدن که آدم احساس ميکنه طرف مخاطبش رو کودن فرض کرده.
تو یه وبلاگی مطلب وحشتناکی در مورد اون آیه ی کتک سوره ی نسا نوشته بود.
سعی کرده بود دلایلی بیاره و نشون بده که منظور خدا از اینکه گفته زنان خودتون رو بزنین، اینه که زنان خودتون رو نزنین !
چرا انقدر تو دین دست میبرن ؟ اگه نمیتونین بعضی احکام رو قبول کنین باید عوضشون کنین ؟

چطور میتونن قبول کنن خدایی که دانا و توانای مطلقه انقدر ادبیاتش ضعیفه که برای گفتن اینکه "زنان خودتون رو نزنین" اومده و از جمله ی "زنان خود را بزنید" استفاده کرده، اون هم در کتابی که قراره در تمام زمانها و مکانها برای تمام آدمهای روی کره ی زمین و آدمهای احتمالی موجود در جاهای دیگه ی دنیا و جن هایی که ادعا میکنه دور و بر ما زندگی میکنن اجرا بشه. واقعا این به نظر شما منطقیه ؟
نه جانم. اگه خدایی وجود داشته باشه، دانا و توانای مطلق باشه، و قصد راهنمایی انسان رو داشته باشه، برای اینکه بگه مردان زنانشون رو نباید بزنن میگه "مردان زنان رو نزنن" و برای اینکه بگه مردان و زنان با هم برابرن میگه "مردان با زنان برابرن"، نه اینکه عکسشو بگه و جنابعالی بیاین و با هزار زور و زحمت و تفسیرهای الکی معنی رو عکس کنین.
چطور وقتی که نوبت سلطه ی اسلام بر کل جهان در تمام زمانها باشه، قرآن کتاب کاملیه که برای تمام زمانها و تمام آدمها فرستاده شده، ولی وقتی در ایرادهای این کتاب دقیق میشن، تبدیل میشه به کتابی که برای "قوم نادان و وحشتی عرب" نازل شده ؟
Monday, December 23, 2002
امروز یه کتاب گرفتم به اسم The Manual of photography که واقعا کتاب منحصر به فردیه. کاملا علمی برخورد کرده، و من تا حالا همچین چیزی نیده بودم. توش پره از فرمول و نمودار و مدار، چیزهایی که تو هیچ کتاب عکاسی دیگه ای پیدا نمیشه. من تونستم ساختار دقیق سیستم فوکوس رو توش پیدا کنم، و این واقعا عالی بود.
ISBN : 0-240-51574-9
Sunday, December 22, 2002
حجاب به نظر من بی احترامی به شخصیت افراده !
حجاب یعنی اینکه ای زن، تو مایه ی شهوتی و باید تو رو پیچید تو گونی تا جامعه از هم نپاشه.
حجاب یعنی اینکه ای مرد، تو موجود بدبخت و ضعیف در مقابل بی حجابی زن تمام موجودیتت رو از دست میدی.
تو مسیحیت بدبختی ارزشه. این مسئله علنا تو متن های مقدسشون اومده که فقرا به خدا نزدیک تر هستن.
تو اسلام زشتی ارزشه. این حجاب مزخرف بدترین شکل رو به آدما میده. فقط هم حجاب نیست، بیشتر چیزهایی که براشون ارزشه فقط به یک چیز میرسه : زشتی.
هنر هم که تو اسلام همپایه ی کفر و الحاده.

الان یه جای غیر منتظره عکس یه دختر ایرانی رو دیدم که روسری سرش بود، و یک دفعه زشتی این نما منو عصبانی کرد.
یکی میگفت من خیلی اعتماد به نفس دارم، چون دو ماه قبل از اینکه شروع کنم به کار کردن روی کتاب عکاسی، اصلا نمیدونسم عکاسی چیه و حتا اینکه کلیدای روی دوربینا چه معنی ای میدن، و یه عکس درست حسابی هم تو عمرم ننداخته بودم (البته الان هم عکسام از نظر خیلیه درست و حسابی نیست، ولی حداقل خودم از سبکم خوشم میاد).
خوب، فکر کنم راست میگه. من خیلی اعتماد به نفس دارم، و اصطلاحا بهش میگن اعتماد به نفس کاذب <:
Saturday, December 21, 2002
چیزهای با ارزش راحت به دست نمیان.
مقایسه کنین با
"خوشبختی در 10 دقیقه"
"موفقیت در 20 دقیقه"
"دلفی در 35 دقیقه"
...
از زندان کودکان
راسل ميگفت "هيچوقت حاضر نيستم جونم رو فداي عقيدم کنم، چون ممکنه عقيدم اشتباه باشه"
Thursday, December 19, 2002
نميدونم اينو کي و کجا شنيدم؛ ديروز يه دفعه اي اومد تو ذهنم. احساس ميکنم بايد يه ضرب المثل چيني باشه :
اگه خواستن بهت تجاوز کنن، سعي کن فرار کني، اگه نتونستي سعي کن مبارزه کني، و اگه نتونستي، سعي کن از تجاوز کردنشون لذت ببري.
هروقت مشکلي براشون پيش مياد تنها کاري که ميکنن اينه که براش يه مقصر غير از خودشون پيدا کنن. فکر ميکنم فقط ميخوان وجدانشون رو راحت کنن؛ که ميشه فرار از واقعيت.
جهان ما سه بعدي يا چهار بعدي يا ... ؟
هيچکدوم ! بعدها روش ما هستن براي مدل سازي جهان. ما ميتونيم جهان رو سه بعدي مدل کنيم، يا چهار بعدي، يا بيست و شيش بعدي. فرقش فقط تو اينه که بعضي ممکنه ساده تر باشن و بعضي پيچيده تر.
فراموش نکنين که از روش هاي مدل سازي خودمون نميتونيم حقيقتي در مورد جهان کشف کنيم.
Wednesday, December 18, 2002
اگه این کتاب رو خودم مینوشتم خیلی خیلی بهتر میشد.
من نمیدونم چرا ترجمه ی از هر گره گوری غیر ایرانی باید از نظر یه ایرانی بهتر از تالیف یه ایرانی دیگه باشه !
Tuesday, December 17, 2002
چند نفر تا حالا جدی به این فکر کردن که احمق هستن یا نه ؟
از نظر اونها فکر کردن یعنی اینکه آدم خیلی خوب بتونه اشتباه ها رو با اشتباه های دیگه جایگزین کنه. ولی این بهترین حالتشه، از نظر بعضیهای دیگه فکر کردن یعنی اینکه اشتباه ها رو درست جلوه بدیم، و اینها هم اکثریت هستن.
دیشب تو خواب دیدم که انگشتم زخم شده، زخمی به قطر حدودا دو میلیمتر، ازش خون نمیومد، و بین گوشتای قرمز رنگ اونتو کرمای سفید وول میخوردن !
به شدت درد داشتم، و در به در تو خواب دنبال دوربینم میگشتم که یه عکس ماکرو از انگشتم بگیرم که بتونم بعدا به دکتر نشونش بدم تا یه فکری براش بکنه !
الان که فکر میکنم میبینم باید میترسیدم ... دیگه دیر شد.
یکی از بچه های دانشکده ی سابقم رفته جلوی خونه ی دختره، بنزین ریخته روی خودش، و خودشو آتیش زده و بعد از ده دقیقه سوختن مرده.
نمیدونم، نمیتونم درکش کنم، هرکاری میکنم نمیتونم درکش کنم.
در یک مرحله، مردم رو چهار دسته میکنم. عقاید دو دسته از اونها رو محترم میدونم، و دو دسته رو نه. اولیها، کسایی هستن که اعتقادی منسجم و منطقی به دین دارن، و کسایی که اعتقادی منسجم و منطقی بر ضد دین دارن. دومیها، که از نظر من اعتقادشون چرنده، کسایی هستن که اعتقادی غیر منسجم یا غیر منطقی به دین دارن، یا اعتقادی غیر منسجم یا غیر منطقی بر ضد دین.
البته بین دو گروه دومی، ضد دینها رو به دیندارها ترجیح میدم، چون به نظر من یک عصیانگر کور بهتر از یک گوسفند کوره.
Sunday, December 15, 2002
يه خبر خوب، قرارداد کتابه رو بستم. صفحه اي 900 تومن براي ترجمه (بيشتر از نصفش عکسه !!) و 1500 تومن براي تاليف؛ دو ماهه هم بايد تحويل بدم.
فعلا که سه روزش گذشته و به خاطر اسباب کشي هيچ کاري نتونستم بکنم و تا سه چهار روز ديگه هم وضع همينطوره. به عبارت ديگه، من تا دو ماه ديگه بايد اين کتاب رو کامل کنم، اون سي دي کاتالوگه رو هم. به اضافه سه چهارتا کار ديگه.
امروز همراه با معاون شهردار پاريس و همراهانش، به ديدن برج مخابراتي رفتيم !
البته اسمش معاون شهردار پاريس بود، وگرنه به قول دوستم بيشتر بهش ميخورد معاون شهردار دهلي باشه.
ببينين جهانبيني ها چقدر با هم فرق ميکنن :
يکي قبل از جيش کردن دستاشو ميشوره، يکي بعد از جيش کردن.
اينکه کسي (يا چيزي) خيلي به نظرتون فوق العاده مياد، معمولا به اين خاطره که در موردش به اندازه ي کافي اطلاعات ندارين.
(تقدس ؟)
Friday, December 13, 2002
یه وبلاگ بود که مدتها بهش سر میزدم و میدیدم که آپدیت نشده. کم کم داشتم به این نتیجه میرسیم که دیگهع تعطیلش کرده، تا اینکه فهمیدم لینکی که ازش داشتم مال یکی از آرشیو هاش بوده، نه مال آدرس اصلی !
همیشه گفتم، حرف زدن افیون توده هاست.
کار از محکم کاری عیب نمیکنه (نمیکنه ؟)
طرف رفته بود تو یه سرویس سرچ مخصوص وبلاگها، و برای Weblog سرچ کرده بود !
میبینی کوها چقدر قشنگ شدن ؟ نصفه نیمه روشون برف نشسته، و سرشون توی مه رفته ... بیچاره کوه، میدونم خیلی دلش میخواست من امروز هم مثل هر هفته اونجا باشم، ولی چه میشه کرد، اسباب کشیه دیگه.
بعد از سه چهار روز کار کردن شدید، و بلکه خیلی بیشتر از شدید، لم دادن پشت میز و گوش دادن به موسیقی دلخواه چه کیفی میده ...
(البته یه جفت از باندهام وصل نیست و اونیکی جفت هم الان رو میزمه، که از نظر آکوستیکی خیلی اشتباهه، ولی اشتباهشو فعلا میبخشم)
از این بعد به فاکتورهای مشخص کننده ی ماکزیمم اندازه ی کارهام (مثل ابزارهام و مواد اولیه و ...) اندازه ی در آسانسور رو هم اضافه میکنم !
Thursday, December 12, 2002
آره، میگفت که باید به همه چیز شک کرد و اعتقادات رو بر پایه ی محکمی بنا کرد، ولی در عمل، این فقط پوششی بود برای توجیه چیزهایی که از قبل تو کلش فرو کرده بودن، و برای رسیدن به این هدف از قربانی کردن منطق هم ابایی نداشت. دکارت رو میگم.
هميشه گفته می شود خدا به بندگان عشق می ورزد. اگر عشق اين است من اندکی مهربانی را به آن ترجيح می دهم.
از گراهام گرین، به نقل از وبلاگ پاگنده.
خوب البته خیلی فلچماق هستن، شاید هم غلچماق، یا یه چیزی شبیه اون. مثلا یه نفری یخچال رو بلند میکنن ! یا سه تا صندلی، یا دوتا مبل رو یه نفری میبرن !
ولی بیچاره ها داغون میشن، یه کم که سنشون بره بالا میفتن گوشه ی خونه. دارن سلامتیشون رو میفروشن؛ و چاره ای هم ندارن. چقدر زحمتکش، و چقدر به نسبت کم درآمد.

دلم میخواست اصلا کار نکنم، ولی بعد دیدم نمیتونم. اینکه اونها اونطوری کار کنن و من یه گوشه لم بدم، کاملا به معنی برتری منه، و من نمیتونم اجازه ی چنین چیزی رو بدم؛ برای همین هم پا به پاشون کار کردم، و الان هم به شدت خستم، ولی پشیمون نیستم. ماها همه به یه اندازه انسانیم.
این هم اولین پست از خونه ی جدیدمون (:
Wednesday, December 11, 2002
این آخرین پست من از این خونس. الان که از اینجا بیام بیرون، کامپیوتر رو جمع میکنم و میبرم اونور (:
Tuesday, December 10, 2002
چند روز پيش، در اثر همصحبتي با چند نفر، به اين نتيجه رسيدم که زندگيم به شدت ساده هست، و اين به نظر من خيلي عاليه. من راحت زندگي ميکنم ... هرچند که ممکنه (شاید هم مسلم) که نحوه ی زندگی من برای خیلیها غیر قابل تحمل باشه.
اينکه ميگيم دو نقيض نميتونن همزمان درست باشن، به اين معني نيست که واقعيت چنين رفتاري داره، به اين معنيه که "مدل سازي" ما از واقعيت طوريه، که در اون مدل هيچوقت دو نقيض همزمان درست نيستن.
استنتاج منطقي فقط اينو به ما ميگه که مقدمات ما چه نتايجي به بار ميارن؛ چيزي در مورد درستي يا نادرستي نتايج نميگه، فقط اونها رو وابسته به مقدماتمون ميکنه (= ""اگه"" مقدمات درست باشن، اون نتايج هم درست خواهند بود).
Monday, December 09, 2002
بعد از خریدن چنتا کتاب از انقلاب، یه سری هم به دانشگاه هنر زدم. الان دیگه میتونم از کتابخونشون کتاب امانت بگیرم، و این برای من جالبه.
رفتم یه سر و گوشی تو لیست کتاباشون آب دادم. بد نبود. فقط در مورد عکاسی سرچ کردم، و فقط یه کتاب در مورد عکاسی آبستره بود، که اون هم عکسهای رنگی بود. که هیچی. در مورد عکاسی دیجیتال هشت کتاب بود، که سه تاشون جزو کتابهای خیلی معروف و پر فروش بودن، و به شدت جدید. با این حال اکثر کتابهای دیگه ای که دیدم کاملا قدیمی بودن. تکنیکهایی که الان با وجود کامپیوتر دیگه معنی ندارن ...
Sunday, December 08, 2002
فقط دو نفري که همراهم بودن 9 تا سيگار کشيدن، به اضافه ي دو تا سيگاري که اون آشناي قديمي که اتفاقي ديدمش کشيد، و سيگارهايي که ميزهاي بقلي ميکشيدن !
شوکا بيشتر از هميشه دودآلود بود، و من هم بيشتر از هميشه اونجا موندم. تا شرتم هم بوي سيگار گرفته، انقدر دود خوردم که دستام ميلرزيد ! اينطوري نميشه ...
ميدوني، به نظر من رنگ بايد به اثر هنري اضافه بشه، نه اينکه جزئي از اون باشه. نبايد کار وابسته به رنگها باشه؛ رنگها سطحي هستن.
از فواید این سیستم های نظرخواهی اینه که ...
تو مطلب دوتا پایینتری، جایی که توش کلمه های اجتماع و اشتراک و اینطور چیزا وجود داشت، ارتباطی با سوسیالیسم وجود نداشت، من منظورم این بود که اگه شعور رو با مثلا a نشون بدیم، و n عضو در مجموعه ی خودمون داشته باشیم، شعور کلی مجموعه میشه (a1 & a2 & ... & an) نه (a1 or a2 or ... an). (& رو به عنوان اپراتور ترکیب عطفی، و or رو به عنوان اپراتور ترکیب فصلی ریاضی جدید گذشتم).
Saturday, December 07, 2002
دیشب اتوبوس جهانگردی از روم رد شد.
بعد از ماهی ماشینو گرفته بودم، یه چیزیش خراب شد و من آخر شبی کنارخیابون موندم که کمتر کسی میدونه اون چیز تو ماشین وجود داره !
نمیدونم چرا اینطوریه، ولی در مورد آدما، برهمنهی شعورشون اشتراک شعور تک تک اونهاس، نه اجتماعش. در نتیجه هرچی تعداد بیشتر میشه، شعور جمعی کمتر میشه، نه بیشتر.
چیکارش میشه کرد ...
تقصیر خودمه. دیگه این کار رو نمیکنم. من به کارای هنریم خیلی حساسم؛ نباید اونا رو از دخمه ی خودم خارج کنم؛ جمع همه چیز رو تباه میکنه.
راستی، اگه کسی در مورد دوربین دیجیتال راهنمایی میخواست احتمالا میتونم در مورد مشخصات فنی کمکش کنم ...
Friday, December 06, 2002
باورتون میشه نصفی از کسایی که وبلاگ من رو دیدن، به دنبال سکس سرچ کردن و به اینجا رسیدن ؟!
این قاعده احتمالا در مورد جاهای دیگه هم صادقه.
یادمه یه موقعی یاهو آمار داده بود که بیشتر کلمه ای که تو سرچ هاش استفاده شده بوده سکسه.
ظاهرا این جریان ندید بدید بودن به ایرانیها و امثال ما ایرانیها هم محدود نمیشه. یه طرح کمیک از ویندوز مخصوص آمریکاییا بود که توش اکسپلورر اسم پایین آیکونش پورن بود ...
تا هفته ی دیگه اسباب کشی میکنیم. دارم وسایلم رو جمع میکنم. کتابام، 40% وسایلمن، کارای چوبیم، نقاشیهام، و عکسهام، که اونا هم 40% هستن، و بقیه ی چیزا.
راستی،
یه پاکت پیدا کردم. تمام کارنامه های دبیرستانم. انقدر کیف داد ... کارنامه های کنکور آزاد رو هم پیدا کردم، سال دوم، سوم، و چهارم.
شدم مثل مادربزرگا که یادگارای 50 سال پیششونو دوره میکنن.
حرفه ای گری همیشه با غرور همراه میشه، و این بزرگترین مانع حرفه ای، در برابر پیشرفتشه.
Thursday, December 05, 2002
دوباره نظرخواهی رو راه انداختم، البته باز هم آزمایشی، مثل تمام چیزهای دیگه آزمایشی ...
یه کم جاش اون پایین ایراد داره که هرچی سعی میکنم قانعش کنم فاییده نداره.
؟
یکی به عنوان نماینده ی حکومت، منِ دانشجو رو متهم کرده به اینکه دلارهای آمریکا من رو مست کرده و دارم به ساز اونها میرقصم (همه میدونن که من رقصیدن بلد نیستم !).
اگه زمانی من در جایی عمومی بگم که "خامنه ای رو دلارهای آمریکا مست کرده و داره به ساز اونها میرقصه" احتمالا من رو میکشن.

من هیچوقت از به اصطلاح "احترام" دفاع نکردم، اشکالی نداره، بذار اگه واقعا اینطور فکر میکنه خیلی راحت نظرش رو بگه. من دلم میخواد تبعیض ها حذف بشه، و من هم بتونم مثل اون صحبت کنم و مشکلی پیدا نکنم.
میدونی، واقعا مسئله ی اعتقاد دینی نیست. اصلا این نیست که آدم اسلام رو قبول داشته باشه یا نه، مسئله حقوق انسانیه. من اگه یه مسلمونِ معتقد بودم هم دلم نمیخواست عقایدم اینطور دیگران رو محدود کنه. نمیدونم کی وقتی میرسه که عقاید مختلف مثل آدم کنار هم زندگی کنن و برای هم مشکل ایجاد نکنن.
دیگه داره تموم میشه. هیچوقت به اندازه ی این ماه چیز میز تو خیابون نخورده بودم، و هیچوقت انقدر تو دانشگاه ناهار نخورده بودم.
من نمیتونم قبول کنم که اینطور بهم زور بگن، زیر بار نمیرم، و پاش هم وایسادم.
من بين غرق شدن و شناکردن به سبکي جز شناي قورباغه، غرق شدن رو انتخاب ميکنم.

چون من فقط شناي قورباغه بلدم !
ميدونين که اهل خاطره تعريف کردن نيستم، ولي ايني که الان مامان بابام بهم گفتن واقعا برام جالب بود، به خصوص که خودم اصلا يادم نبود: سال دوم يا سوم، زنگ ورزش. داشتيم پينگ پونگ بازي ميکرديم، من با راکت زدم تو سر اون، اون هم لگد زد و خورد به دستم، دستم شيکست. فرداش مامانم اومده بود مدرسه که ببينه اونجا چه خبره. ناظم وقتي مياد سر کلاس که منو صدا کنه، ميبينه من نيستم !

همه جاي مدرسه رو ميگردن و آخر سر من رو پيدا ميکنن : از کلاس رياضي جديد جيم شده بودم و رفته بودم با دست چپ پينگ پونگ بازي ميکردم !!

يادش بخير، چقدر از کلاسا جيم ميزديم، چقدر ! واي واي ... سال سوم من سي درصد کلاسامم به زور رفته بودم، اون هم چي، کلاساي ديني قرآن ...
دو سال اول دانشگاه هم تعريفي نداشت. سال دوم ديگه گندشو در آوردم، تقريبا سر هيچ کلاسي نرفته بودم، و حتا نميدونستم چه درسايي دارم. آخرش هم معدلشم شد 66/7 ، که خيلي کمتر از معدل 5/9 ترم قبلش، 11 ترم قبليش، و در نهايت 01/12 ترم اولم بود.
فکرم کاملا مشغول برنامه ایه که دارم مینویسم. همونی که خیلی ارزون گفتم و شد 200 تومن، و چند وقت بعد عین همون (البته ساده تر) رو از یه جای دیگه نزدیک دو ملیون تومن گرفتیم !

مشکل بزرگ من اینه که چیزهایی که از نظر من خیلی زیبا هستن، معمولا از نظر بقیه چندان تعریفی ندارن، و چیزهایی که اونها جالب میدونن از نظر من جلفه. حالا نمیدونم ظاهر این برنامه آخرش چطوری از آب در میاد.
Wednesday, December 04, 2002
ببينين، مسئله واقعا سادس ...
ميدونين که اکثرا قاعده ي تناقض (اينکه دو چيز متناقض نميتونن هردو باشن يا نباشن. مثلا يه چيزي بايد سفيد يا ناسفيد باشه، نه هردو، و نه هيچکدوم) رو يه قاعده ي عجيب غريب ميدونن که هميشه درسته، و اصلا بهترين نمونه ي درستي جاودانه ست.
همينطوره ؟

در واقع به نظر من اينطور نيست.
اول اينکه ما هيچ راهي براي اثبات درستي يا نادرستي اون نداريم، چون در هر اثباتي از اون حتما استفاده ميشه. اين قاعده خيلي کلي تر از اين حرفاس.

خوب، به نظر شما براي "تحقيقش" چه راهي داريم ؟
مطالعه ي امور متناقض ؟
مثلا ميايم تحقيق ميکنيم ببينيم چيزهايي که سفيد هستن غير سفيد نباشن، و اونهايي که غيرسفيد هستن سفيد نباشن ؟
چنين چيزي ممکنه ؟
خوب نه، معلومه که اگه چيزي سفيد باشه، و تحقيق ما نشون بده که علاوه بر سفيد بودن غير سفيد هم هست، يا معني سفيد رو اشتباه ميدونيم يا غير سفيد رو.
به عبارت بهتر، ما فقط به دو چيزي ميگيم متناقض، که در قاعده ي تناقض صدق کنن.

قاعده ي تناقض قانوني نيست که در مورد متناقض ها صدق کنه، قالبيه که ما باهاش متناقض هامون رو مي سازيم، و مسلما که وقتي چنين کاري کرديم، متناقضها در اون صدق ميکنن.

به نظر من اين مسئله ي خيلي ساده ايه، و اون ديدگاه سنتي کاملا اشتباه.
فقط در مورد چيزي که من گفتم يه مسئله ي کوچيک وجود داره که اگه نتونم با اون کنار بيام تئوريم باطل ميشه. اگه گفتين چيه ؟


آدما دو دسته هستن، اونهایی که اعتقاد دارن آدما دو دسته هستن، و اونهایی که اعتقاد ندارن آدما دو دسته هستن.


Tuesday, December 03, 2002
اندیشه های خطرناک داره تعدادی از آیه های قرآن که جهت مورد نظرش رو دارن جمع میکنه. خوندش برای کسی که تا حالا این کار رو نکرده خیلی خوبه.
کاری که خیلی مهمه و باید انجام بشه، تهیه ی یه فهرست موضوعی از آیه های قرآنه.
یه گروهی تو دانشگاه هست که هفته ای یه سخنرانی در مورد مسایل بنیادی دین میذاره، و یه کسی میاد صحبت میکنه. اگه روزش برای من مناسب بود حتما سر میزدم، ولی ...
در هر صورت این هفتش در مورد برهانهای اثبات وجود خداس. با اینکه این بحث ها معمولا یه کم جلف میشن، ولی میخوام برم. فردا (چهارشنبه) ساعت دو و نیم، کلاس نمیدونم چند خودرو. حالا باید برم بپرسم ببینم خودرو کجاس.
عکسام خوب شدن. يکيشون فوق العاده شده، خيلي خيلي عميق و پرمعنيه، و در عين حال از نظر اکثر افراد يه عکس بيخود !
اي بابا ...
امروز ميخوام برم گروه عکاسي و گروه هنرهاي تجسمي دانشگاه يه سري بزنم ببينم چه خبره. مردم از بس فعاليت دانشجويي نکردم ...
اينکه ميگن يه زماني مردم بر خلاف الان به تمام علوم مسلط بودن و اينکه حيف شده که الان مردم يک بعدي هستن، از چند جهت اشتباهه. بگذريم از اينکه تخصصي بودن بهترين روش، و در حال حاضر تنها راه ممکنه، ميرسيم به اين نکته ي مهم که الان يک نفر از ما به اندازه ي يک دانشمند اون موقع از تمام علوم سر در مياره، و تخصصش در يک شاخه ي خاص چيزي اضافه بر اون حداقله، و چيزي از اونها کم نداره.
آسمون همه جا رنگش تقريبا يکيه، به خصوص اگه ابري نباشه.
Sunday, December 01, 2002
اگه قرار باشه چیزی تو زندگی ما غیر قابل انکار باشه، وجود سوالهای بی جوابه.
من روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که زندگی بدون هنر معنی نداره.
البته به عنوان یه نظر شخصی، و فقط در مورد خودم. شاید بقیه اصلا اینطور نباشن.
خیلی حیفه که کسی نتونه از زیباییهای بدن انسان بدون پیش کشیدن بعضی چرت و پرتها لذت ببره.
چطور آدم میتونه برای چیزی که براش لذت بخش و زیباست احترام قایل نباشه ؟



یه کتاب امروز گرفتم، تو یه قسمتش سقراط رو اشتباها نوشته ارسطو، و این اشتباهش رو سه بار تکرار کرده !
"افلاطون در محاورات خود از قول ارسطو (!!) میگوید ..."
البته احتمالا دست گل مترجمه ...


شب، تنها، توی ماشین، نم بارون ... پینک فلوید.
وقتی یه نفر غریبه برای اولین بار با شما قرار گذاشته و نیم ساعت تاخیر میکنه، یا بی شعوره، یا مشکلی براش پیش اومده. ولی اگه موقع رسیدن از شما به خاطر تاخیرش عذرخواهی نکنه، فقط میتونه "بی شعور" باشه !
امروز که برای خریدن یه کیف دوربین رفته بودم نمایندگی کنون، بر اساس یه حرفی که پیش اومد یه نیم ساعتی مجبور شدم مشخصات یکی از دوربینهای جدید این شرکت رو بهشون توضیح بدم !!!