Saturday, November 30, 2002
الان یه وبلاگ دیدم به اسم "ایکاش آب بودم" !
بابا خجالت میدین ما رو، این چه حرفیه ...
فردا ميخوام دوتا از عکسامو در اندازه ي بزرگ چاپ کنم، تا به دوتا از دوستام هديه بدم.
چيزاي جالبي در اومدن، کاملا راضيم ميکنن. فقط چيزي که "عذاب" ام ميده اينه که اگه اونجايي که اينا رو براي چاپ ميبرم يه نسخه براي خودش برداره چي ؟!
واقعا نميدونم با اين مشکل چطوري کنار بيام.
شيطونه ميگه به فکر يه آتليه ي خصوصي باشم ! نميدونم چقدر خرج بر ميداره. در هر صورت اگه بخوام کار عکاسي رو حرفه اي ادامه بدم بايد يه همچين چيزي داشته باشم.
"زماني که از تلف کردنش لذت برديم، تلف نشده." (جان لنون)
يکي ميگفت خوشبختي اينه که آدم در طول روز انقدر کار داشته باشه که نتونه به چيزي جز کاراش فکر کنه و شب انقدر خسته باشه که تا صبح بخوابه.
خوب، من دارم کم کم خوشبخت ميشم !
Friday, November 29, 2002
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که عکاسیم با کوهنوردیم در تناقضه ! امروز تو کوه انقدر برای عکس گرفتن وایسادم که خودم خسته شدم ...
بيچاره بيشتر از يه ساعت با من سر و کله زد تا بلکه معني major و minor و بقيه ي القابي که دنبالشون تو موسيقي مياد رو بفهمم، و حتا از اجراهاي زنده هم به عنوان مثال استفاده ميکرد. با اين حال، فکر ميکنم به اندازه ي کافي نفهميدم. البته يه چيزايي دستگيرم شده، يعني الان ديگه فرقشون رو با هويج ميدونم.
از سفرک دو روزه برگشتم.
اون سفر مجاني سالي يه بار دور خورشيدو بگو ...
Wednesday, November 27, 2002
برام آرزوی خوش گذشتیدگی کنین. تا فردا شب میرم پیش یکی از دوستام، کرج.
البته الان واقعا یه کم نگرانم که شبیه میخوام برم آزادی و ...
خلاصه اینکه ما را کشتند.
آگوستين قديس، جمله ي معروف ي داره که روشش رو مشخص ميکنه : ايمان مي آورم تا بفهمم.
به جاي اينکه مثلا بگه "ميفهمم تا ايمان بياورم"، که روش مورد قبول ما، يا شايد بهتر باشه بگم روش ايده آل ماست. ولي خوب، در واقعيت اکثرا آگوستيني عمل ميکنن.

مسئله ي مهم اينه که وقتي آدم به چيزي ايمان داشته باشه، چيزها رو طوري ميبينه که ايمانش رو تقويت ميکنن. همونطوري که در گذشته هاي دور ايمان افراد به جادوگري باعث ميشده واقعيتها هم به ظاهر درستيش رو براشون تاييد کنه، و اون واقعيت ها دقيقا همونهايي هستن که بر اساسشون ماها جادوگري رو رد ميکنيم.
وقتی بارون میاد چقدر همه جا قشنگ میشه. دیروز کوها رو دیدین ؟ کلی برف روشون نشسته بود. وقتی برف کامل نیست و فقط بعضی جاهای کوهو سفید کرده، قشنگ ترین حالتشه. وقتی تو کوچمون میرفتم کابل های برق پر گنجشک بود ...
Tuesday, November 26, 2002
دلم نیومد چیزی نگم، دیدین عکس پایینی چقدر جالبه ؟
یه کار کاملا مفهومی. من که کیف کردم.

قبل از دانشگاه بايد ميرفتم سيدخندان، ولي طبق عادت هميشگي ماشيناي آزادي رو سوار شدم. بعد از اينکه فهميدم و اصلاح کردم ... وقتي از سيدخندان ميخواستم برم آزادي، اشتباهي ماشيناي بازار رو سوار شدم و ...
Monday, November 25, 2002
عجب روز خسته کننده اي بود؛ پدرم در اومد تا موقع خواب شد !!
نفر اول : اگه اونا نبودن الان ايران دست عراقيها بود و معلوم نبود چي به سر مردم بياد. همون موقعش هم عراقيها زناي ايراني رو ميگرفتن و ميبردن ...
نفر دوم : مگه اون موقعي که عربها به ايران اومدن و مردها رو کشتن و زنها رو با خودشون بردن باعث افتخار شما نشدن ؟
امکانات فوق العاده زياد دوربينهاي عکس برداري ديجيتال، و سادگي کار با اونها، ميتونه تحولي در عکاسي باشه. در حالت معمول عکاسها بيشتر از هر چيز به تکنيکها توجه دارن (که از نظر من هنر نيست، فن، يا صنعته)، در حالي که الان نيازي به چنين چيزي نيست، و فرد ميتونه ذهنش رو کاملا روي ايده ها متمرکز کنه، و از نظر من هنر اينه.
وقتي فسيلهايي رو کشف کردن که با استفاده از يافته هاي ديگه اي علمي نشون ميداد که عمر زمين خيلي خيلي بيشتر از چيزيه که در کتابهاي ديني گفته شده، مسيحيها در دفاع گفتن : اينها رو خدا به اين شکلِ گول زننده آفريده تا ايمان ما انسانها رو آزمايش کنه.


یه سری کارای جالب دیدم، مثل این بالایی، از کسی به اسم Michal Macku. در سال 1963 در چکسلواکی به دنیا اومده. این پایینیها هم بعضی دیگه از کاراشن :


















Sunday, November 24, 2002
يکي ميگفت، هرجا ديدين چيزي رو زياد از حد بزرگ ميکنن، بدونين که دارن چيز پليدي رو پشتش پنهان ميکنن.
اولين چيزي که تو انشا سعي کردن به من ياد بدن و به نظرم مسخره ميومد، اين بود که صفت هاي متعارف زيادي رو پشت سر هم بيارم، مثلا "اين ناداني و جهالت از بزرگترين مشخصه هاي فلان قرن است". ولي چرا ؟ وقتي صفت هاي دوم به بعد هيچ چيزي به اولي اضافه نميکنن، چرا اونها رو بياريم ؟ چرا الکي متن رو طولاني کنيم، بدون اينکه چيزي به معناش اضافه کنيم ؟ داريم سعي ميکنيم با طولاني کردن متن چه چيزي رو پنهان کنيم ؟
اينکه بگيم a=a در مورد "a" چيزي به ما نميگه، داره "=" رو برامون تعريف ميکنه : "=" ارتباطيه که بين يک چيز و خودش برقراره. منظور از "=" ارتباطيه مشابه ارتباطي که چيزها با خودشون دارن.
Saturday, November 23, 2002
خيلي مسخرس که فکر ميکنن براي اثبات توجه و علاقشون به من لازمه که از کارام تعريف کنن !
دلم تنهايي ميخواد ... يه تنهايي عميق و لذت بخش ...
بعد از مدتها رفته بودم کافه شوکا، با تمام جو روشنفکري کليشه ايش، که مثل تمام کليشه هاي ديگه نميتونم باهاش احساس نزديکي کنم.
معمولا قهوه ترک نميخورم؛ وقتي سفارش دادم يادم رفت بهش بگم که توش شيکر نزنه ... اون هم برام يه فنجون آب قند قهوه اي رنگ اورد که حالمو بهم زد !
هميشه گفتم : کاراي پري صابري تاتر نيست، سيرکه !
Friday, November 22, 2002
من وجدان درد گرفتم !
من معمولا با دوتا ديگه از دوستام يه اکانت نامحدود مشترک ميگرفتيم. معمولا از البرز ميگرفتيم که ميشد نفري 6700، و راضي هم بوديم. اين اواخر که کيفيت اونجا افت کرد بهمون يه جاي ديگه به اسم آسيا پيشنهاد شد و ما هم از اونجا گرفتيم.
اونجا 16 تومنه، و ما هم طبق يه جريانايي به جاي سه نفر شديم چهار نفر. اين سرويس واقعا عاليه. من تا حالا بوق مشغولش رو نشنيدم ! البته نميتونم بشنوم، چون اسپيکر مودمم خاموشه، ولي کلا منظورم اينه که اصلا و ابدا مشغولي نداره. سرعتش هم بين 3 تا 4 k هست.

حالا مشکل اينه که يکي از شريکا بهم خبر داد که اين ماه به طور متوسط روزي 10 ساعت از اکانتمون استفاده کرديم !!!!
اين وحشتناکه، يعني ميشه ساعتي پنجاه تومن !
بيچاره اين سرويس خيلي ضرر ميکنه، ظاهرا تازه هم راه افتاده. من وجدانم درد گرفت !

کلا الان براي راحتي وجدانم ميخوام بهتون اين سرويس رو به خاطر کيفيت خيلي خوبش به شدت پيشنهاد کنم، (هرچند که این پیشنهاد ممکنه باعث افت کیفیتش بشه !) و اميدوارم حداقل بتونم به جاي مصرف بيش از اندازه اي که کردم چنتا مشتري براشون بفرستم.

لطفا به گرفتن اکانت از اینجا جدی فکر کنین.
نمایندگی ای که ازش اکانت گرفته بودیم : 8743716 و 8743656
برای تاکید دوباره : کاری که انجام میشه صرفا تلاش برای توجیه کردن چیزهاییه که قبلا به طریقی دیگه قبولشون کردیم.
یه عکس فوق العاده امروز انداختم !
متاسفم، فعلا جایی رو ندارم که بخوام آپلودش کنم و براتون نشونش بدم ...
تازه اگه داشتم هم فعلا کابل USB ندارم که بریزمش تو کامپیوترم ...
اگر هم داشتم الان اصلا حوصلشو ندارم، تازه از کوه برگشتم و میخوام استراحت کنم.
اگه کسی میخواد روزه بگیره لطفا اون رو بذاره به حساب تمرین خویشتنداری، نه اینکه ...
یارو میگفت روزه استراحت دستگاه گوارشه ! مگه هر چیزی قراره استراحت بخواد ؟! قلب جنابعالی تا حالا استراحت کرده ؟ فکر میکنی استراحت بکنه براش بهتره ؟ یا مغز شما تا حالا لحظه ای استراحت کرده ؟! این استراحتای معده هم که مشخصه چه به روز معده ی بدبخت میاره ...
Thursday, November 21, 2002
یه Canon S45 خریدم، 450 تومن. الانم باتریش داره شارژ میشه (:
مبارکم باشه ...
خوشحال باشین !
بعد از چهار ماه تحقیق، تا دو ساعت دیگه میرم که یه دوربین دیجیتال بخرم ...
"آقاجري:درروزنامه هاخواندم که مطبوعات ترکيه نوشته اند ميراث امام خميني به صدورحکم ارتداد عليه يک استاددانشگاه منجرشده است.من اعلام مي کنم که اين حکم ربطي به امام خميني ندارد.منطق امام منطق اسلام وجمهوريت بود.اين بزرگ ترين جفااست به امام خميني وملت ايران که کارگروهي خشونت طلب به پاي امام خميني نوشته شود.
بامدادک:لابد عمه جون من بودکه حکم ارتداد سلمان رشدي راصادرکرد!!ا"


از وبلاگ بامداد
Wednesday, November 20, 2002
خصوصيت هاي "خوب" دقيقا همون خصوصيتهاي "بد" هستن که فقط پيچيده تر شدن.
حکمش اين بوده که "در يکي از روزهاي اين هفته اعدام ميشي، و در اون روز از اعدام شدنت بي خبر خواهي بود"
ممکنه ؟
فرض کنين روزهاي هفته از شنبه تا جمعه باشه، و قرار بر اينه که روز اعدام طرف خبر نداشته باشه که اعدام ميشه.
خوب، حالا به نظر شما جمعه ميتونن اعدامش کنن ؟
مشخصه که نميتونن، چون جمعه آخرين روز هفتس، و چون بعد از اون فرصتي براي اعدام نيست، حتما در اون روز اعدامش ميکنن، پس اون ميتونه مطمئن باشه که همون روز اعدامش ميکنن (در حالي که نبايد بدونه). پس جمعه نميتونن اعدامش کنن.
پنج شنبه چطور ؟
خوب وقتي ميدونه که جمعه نميتونن اعدامش کنن، در روز پنجشنبه ميتونه مطمئن باشه که اعدامش ميکنن. پس پنجشنبه هم نميتونن.
چهار شنبه ؟
سه شنبه ؟
...
پس هيچ روزي نميتونن اعدامش کنن !

پ.ن. اين يه پارادوکس منطقي معروفه، بيخود جريان رو سياسي نکنين. در عالم سياست هر کسي رو ميشه اعدام کرد و هيچ پارادوکسي هم پيش نمياد.
یک ترفند :

اگه میخواین موضعی بگیرین، مثلا فرض کنین اینکه "آدما نباید روی دوتا پاشون راه برن"، نباید اونو همینطوری الکی بگین، باید به این شکل بیانش کنین :

ماست ها باید سفید باشن
آلودگی هوا نباید زیاد باشه
سقف خونه ها نباید پایین تر از کف باشه
آدما نباید رو دوتا پاشون راه برن
بهتره موقع عطسه کردن جلوی دهن رو گرفت
حکمش اين بوده که "در يکي از روزهاي اين هفته اعدام ميشي، و در اون روز از اعدام شدنت بي خبر خواهي بود"
ممکنه ؟
فرض کنين روزهاي هفته از شنبه تا جمعه باشه، و قرار بر اينه که روز اعدام طرف خبر نداشته باشه که اعدام ميشه.
خوب، حالا به نظر شما جمعه ميتونن اعدامش کنن ؟
مشخصه که نميتونن، چون جمعه آخرين روز هفتس، و چون بعد از اون فرصتي براي اعدام نيست، حتما در اون روز اعدامش ميکنن، پس اون ميتونه مطمئن باشه که همون روز اعدامش ميکنن (در حالي که نبايد بدونه). پس جمعه نميتونن اعدامش کنن.
پنج شنبه چطور ؟
خوب وقتي ميدونه که جمعه نميتونن اعدامش کنن، در روز پنجشنبه ميتونه مطمئن باشه که اعدامش ميکنن. پس پنجشنبه هم نميتونن.
چهار شنبه ؟
سه شنبه ؟
...
پس هيچ روزي نميتونن اعدامش کنن !

پ.ن. اين يه پارادوکس منطقي معروفه، بيخود جريان رو سياسي نکنين. در عالم سياست هر کسي رو ميشه اعدام کرد و هيچ پارادوکسي هم پيش نمياد.
آخرش هم کلاسه تشکیل نشد !
Tuesday, November 19, 2002
این هم اولین وبلاگ نویسی من از سایت دانشکده ی جدیدم (:
نیم ساعت تا شروع کلاسم مونده و حوصلم سر رفته.
Monday, November 18, 2002


این یه عکس مادون قرمزه، که با تکنیک های خاص عکاسی گرفته میشه. در واقع، الان دارین چیزی رو "میبینین" که در حالت معمولی نمیتونین ببینین. همینطور پایینیا ...




انتظار لذت از زندگی داشتن، مثل تمام انتظارهای دیگه بی مورده. زندگی خنثی تر از این چیزهاس. هم لذت و هم رنج، و هم تمام ارزشهای دیگه ای که میشناسیم، به اون تحمیل شدن؛ به زور ... و نا موفق.
البته ... شاید هم جز این چاره ای نباشه.
امروز تحصن بود.
برای من اصلا جالب نبود.
این حرکتا همه سطحی ان.
همه هیجانی ان.
مشکلاتی که دارن سعی میکنن باهاشون مبارزه کنن هنوز تو خودشون حل نشده.

این حرکتا به هیچ جا نمیرسه.
Sunday, November 17, 2002
نکته ی جالب جبهه گیری بسیج دانشگاه های مختلف در مورد این مسایل اخیر بود.
بسیج شریف به وضوح با حکم اعدام مخالفت کرده بود، بسیج خواجه نصیر نظری در مورد درستی و نادرستیش نداده بود و فقط گفته بود که نباید زود قضاوت کرد (راست هم میگه، تا قبل از اینکه طرف رو اعدام کنن که نمیشه قضاوت کرد!) و فکر کنم بسیج دانشگاه تهران یا امیرکبیر بود که با حکم اعدام موافق بود !
شاید فکر کنین بعضی از کارایی که میکنم خیلی غیر اصولی هستن. ولی هیچوقت فراموش نکنین که اونها اصول شما هستن، نه من.
Saturday, November 16, 2002
تصورش رو بکنین چقدر مسخرس ...
یه سمینار برای دفاع از آزادی بیان برگزار میشه (مثلا!) و بعد افراد میان اونجا حرف میزنن ... اونوقت وقتی یکی از جبهه ی مخالف میاد که حرفاشو بزنه همه به گند میکشنش و میندازنش بیرون !

ای بابا ... کسایی که ادعا میکنن مدافع آزادی بیان هستن دروغ میگن ! اونها فقط مدافع آرای خودشونن. چون ضعیف واقع شدن، دارن میگن که قوی نباید ضعیف رو خفه کنه، ولی نه به خاطر اینکه این کار به طور کلی بده، به این خاطر که اون طرف خودش ضعیفه. در اصل یه شکل بیان دیگه برای این گزارس که منو اذیت نکنین. در عوض دیدیم که وقتی طرف خودش کاره ای شده، چه حالی به ضعفا داده ...
اين رو شنيدم که طرف ميگه "اينجا نخور، ممکنه بعضيها روزه باشن و ناراحت بشن"
ولي مگه عکسش برقرار نيست ؟
اينکه مني که روزه نيستم مجبور بشم خودم رو به شدت محدود کنم چون بعضيها بنا بر اعتقادشون نميخوان وقتي خورشيد تو آسمونه چيزي بخورن، من رو ناراحت نميکنه ؟
اينکه من با وجود اينکه مجبورم برم سر يه کلاس سه ساعته، و در عين حال نه جايي ميتونم چايي بخورم و نه قهوه، من رو ناراحت نميکنه ؟

من فکر ميکنم، و اميدوارم يک طرفه قضاوت نکرده باشم، که در اين ميونه کسايي بيشتر مظلوم واقع ميشن که روزه نميگيرن؛ و از ساده ترين حقوق خودشون به خاطر اعتقادات ديگران محروم ميشن. باز اوني که روزه ميگيره يه توجيه شخصي براي کارش داره، ولي کسي که روزه نميگيره دلش رو به چي خوش کنه و دردسرها رو تحمل کنه ؟

ولی اینجا حرف حرفِ زوره. هرکی زورش بیشتر باشه سعی میکنه روش و کارهای خودش رو خوب جلوه بده و بقیه رو بد. برای همین هم اینطور جلوه میدن که چیز خوردن در جایی که عده ای روزه هستن و عده ای روزه نیستن کار بدیه، ولی به این فکر نمیکنن که روزه گرفتن یک نفر در جایی که دیگران روزه نیستن (با همین سیستم) میتونه به همون اندازه بد باشه.
Friday, November 15, 2002
یه سری از عکسایی که اینجا گذشته بودم مال کسی بود به اسم Kenny (که اسم کاملش الان یادم نیست).
عکسا تو این آدرس هستن : اولی و دومی
الان یه نامه بهم داده بود و از اینکه عکاشو معرفی کرده بودم ابراز خوشحالی کرده بود و خواسته بود که بهش لینک هم بدم ! من هم در کمال فروتنی این کار رو کردم (;
(چه آدمای خوب و با ادبی !)
Thursday, November 14, 2002
فردا ميخوايم دسته جمعي بريم کوه و ناهار جوجه کباب درست کنيم (پس انتظار يه بارون خيلي شديد رو داشته باشين)؛ الان رفتم ذغالشو بخرم.
- يه بسته ذغال لطفا.
+ چه جوريشو ميخواين ؟ فلان مارک ؟ بهمان مارک ؟ يا ...
- نميدونم ...
+ آي عباس، يه بسته ذغال "کبابي" بده ايشون.
کتاب رو انتخاب کردم و به ناشر اعلام کردم. اونا هم ظاهرا همون دیروز کتاب رو سفارش دادن ! خوشم اومد ...
البته کاملا به نفعشونه، چون چنین کتابی (راهنمای دوربینهای دیجیتال) هرچقدر زودتر بره تو بازار بیشتر فروش میکنه.
کتابش حدودا 400 صفحس ! فکر میکنم حدود 100 تا 200 صفحش به درد نخوره و حذفش کنم، و بعد حدود 100 تا 200 صفحه ی دیگه خودم اضافه کنم. خوبه، آخرش میشه همون حدودای 400 صفحه ... میتونم با پولش یه دوربین دیجیتال برای خودم بخرم <:
تو این کتابا مطالب فنی ندارن، و بیشتر کتاب در مورد اینه که مثلا چطوری عکس رو با ایمیل بفرستیم جایی ! و چیزهایی شبیه اون، که به نظر من مطالب عمومیه و لازم نیست تو چنین کتابی بیاد، و حذفش میکنم. در عوض یه سری ضمیمه در مورد تکنیکهای عکس انداختن و توضیح مشخصات محتلف دوربینها خودم اضافه میکنم. اینکه دقیقا هر قسمتی از دوربین چه کاری میکنه و چطوری رو عکسها تاثیر میذاره ...
الان يکي از بچه هاي قديميمون زنگ زد تا باهام يه مصاحبه ي کوتاه تلفني در مورد فعاليتهاي دانشجويي بکنه. ظاهرا ميخوان اون رو همراه با چهار پنج تا گفتگوي مشابه تو اين شمارشون چاپ کنن.

کلا اين چند سال به نظر من مياد که يه کم فعاليتهاي دانشجويي کم شده. يه علتش ممکنه تغيير نسل هاي جديد دانشگاه باشه. الان بچه ها انقدر از سالهاي پايين دبيرستان به فکر کنکور هستن و درساشون زياده که وقت هيچ کار با ارزش ديگه اي رو ندارن، در حالي که ماها مهمترين کارهامون رو از دبيرستان شروع کرديم. از طرف ديگه، کلا به نظر مياد که يه کم علاقه منديهاي بچه ها هم تغيير کرده و نسل هاي جديد به چيزهايي بيشتر توجه ميکنن که از نظر قديميها (البته از نظر قديميها) سطحي تره؛ به خاطر اين دو دليل ممکنه باشه که انگيزه ي زيادي براي فعاليتهاي فوق برنامه ندارن.

از طرف ديگه، به نظر من يکي از مهمترين دلايل شرکت بچه ها تو فعاليتهاي جانبي، اين بود که يگانه راه براي کنار هم قرار گرفتن دخترها و پسرها بود، چون اون موقع محيط دانشگاه خيلي بسته تر از الان بود. عملا وقتي کسي وارد يکي از گروه ها ميشد، اين امکان رو داشت که با جنس مخالفش همراه بشه. ولي الان که جو دانشگاه آزادتر شده، عملا دخترها و پسرها به راحتي ميتونن با هم معاشرت کنن، تو محوطه دو نفري يا چند نفري بشينن و گل بگن گل بشنون. در نتيجه اين دليل خيلي مهم شرکت افراد در تشکل ها هم از بين ميره.
Wednesday, November 13, 2002
دوتا دختر و دوتا پسر بودن، کم سن، و داشتن سر به سر هم میذاشتن. ساعت هم حدود 7 بود، ولی چون خیلی تاریک بود به نظر میومد نصفه شبه. آقاهه که جلو نشسته بود و داشت اونا رو نیگاه میکرد وقتی ازشون دور شدیم برگشت و گفت "دیگه خیابونم کردن ... ببخشیدا ... جنده خونه". منو نیگاه کرد یه چیزی بگم، منم نگفتم. مرده برگشت. حدودای پنجاه سالش بود.
وقتی فکر میکنم میبینم احتمالا مهمترین حسی که توش وجود داره حسادته. من هم جاش بودم حسودیم میشد ... حتا الان که جای خودم هستم هم بعضی وقتا حسودیم میشه ...
زینگ زینگ ...
+ بفرمایید
- سلام
+ سلام
- مهندس فلانی لطفا
+ بله، شما ؟
- من بهمانی هستم
+ از طرف کجا تماس میگیرید ؟
- از طرف خودم !!
از دلهره هاي قبليش بگذريم، هرچند که ممکنه وحشتناکترين قسمتش همونا باشه. تصور کن دو نفر دوتا دستتو گرفتن و دارن ميبرنت به سمت اون چاله. تو رو ميذارن اونتو، ولي اونقدر عميق نيست که نتوني بيرون رو، يعني جايي که همه دارن به تو نگاه ميکنن، ببيني. داري مي لرزي ؟ حتمال ميلرزي ... احتمالا نفس کشيدنت هم نامرتب شده، به حدي که احساس ميکني ممکنه خفه بشي. احساس ميکني گرم شدي، صداي تاپ تاپ قلبت مثل تبلي تو گوشات ميپيچه. لابد صورتت هم سرخ شده. دورتو خاک ميريزن، و اون رو ميکوبن. حالا فقط بالاي بدنت بيرون از خاکه و نميتوني تکون بخوري. سرت گيج ميره ؟ عيب نداره، عاديه، همه همينطوري ميشن. حالا ضربه ي يه سنگ رو روي بدنت احساس ميکني، لابد دردت هم گرفته. حالا سنگ دوم، سنگ سوم. درد ميکشي، نميتوني تکون بخوري، احتمالا صورتت رو خون گرم کرده و داره ميره تو چشم و دهنت. دردت بيشتر ميشه، بيشتر بيشتر ... احتمالا دندونات هم دونه دونه خورد ميشن، شايد تکه هاي شکسته و نوک تيز دندون زبونت رو هم پاره کرده باشن. ولي عيب نداره، ديگه نيازي به زبون نداري. دردت باز هم بيشتر ميشه ... شايد يه گوشت هم کنده شده باشه، ولي ديگه نميفهمي، الان ديگه دردها رو نميتوني از هم تفکيک کني حالا ديگه ضربه ي سنگا رو هم احساس نميکني، فقط دردي رو احساس ميکني که همه ي وجودت رو گرفته و داره دم به دم بيشتر ميشي، دردي که نميتوني تحملش کني ... دردي که احساس ميکني بالاترين حد درده، ولي ميبيني که لحظه ي بعد بيشتر هم ميشه ... ولي باز هم بيشتر ميشه، بيشتر بيشتر ... تمومي هم نداره ... ميتوني فرياد بزني، ميتوني جيغ بکشي، ميتوني ... فکر ميکني بتوني گريه هم بکني ؟ انقدر اونجا خون هست که اشکت ديده نشه ... فکر ميکنم قبلش به اندازه ي کافي گريه کرده باشي ... التماس هم ميکردي، نه ؟ دلت ميخواد هنوز هم گريه کني ؟ بالاخره بايد سرتو به يه کاري گرم کني تا سنگ ها کار خودشون رو بکنن و تو بميري. ميخواي به خداي مهربون فکر کن ... آه ببخشيد، يادم نبود برنامه ي خودشه ... الان مرگ براي تو بزرگترين آرزوست، ولي خيلي با اون فاصله داري. نميدونم چقدر طول ميکشه، ولي براي تماشاچيا هرچقدر که باشه، براي تو صد برابر، نه نه، هزار برابره. ميدوني الان چه شکلي شدي ؟! ولش کن ... به چي فکر ميکني ؟ ميدونم ميدونم، ممکنه چند جا جمجمت هم شکسته باشه، ولي هنوز ميتوني فکر کني ... ببینم، چرا جوابمو نمیدی ؟ با توام !


معمولا سياه سفيد بودن عکس رو "سمبلي" براي هنري بودن، يا داشتن ادعاي اون ميدونيم. چرا ؟

کلا عکس رابطه ي خيلي خيلي نزديک تري با واقعيت ها داره. ما تو نقاشي ميتونيم هرچقدر که ميخوايم از واقعيت فاصله بگيريم و کار رو آبستره "تر" کنيم، يا تو موسيقي که اصولا کار کاملا آبستره هست، ولي در عکس چطور ؟
ديدگاه معمول اينه که عکس کارش بازنمايي تصاويره، ولي من از چنين عکسهايي خوشم نمياد. به نظر من عکس خوب عکسيه که خودش دست به "آفرينش" بزنه، نه اينکه سعي کنه چيزي که وجود داره رو نشون بده (چون هر روز داريم از اين واقعيت ها ميبينيم). حالا چطوري ميشه با عکس آفرينش کرد ...

حذف کردن رنگ ها ميتونه ابزاري در اين راه باشه. وقتي رنگ ها حذف ميشن، يک قدم از واقعيت فاصله ميگيريم و از "تعين"هايي که وجود داره جدا ميشيم. وقتي بعضي از عناصر وجودي يک چيز رو -که هميشه همراهش هستن و در واقع نميشه از اونها جدا شد- حذف ميکنيم، به ديدي ذهني که از اون داريم نزديک ميشيم. يک صندلي رو فرض کنين. آيا تصور شما شامل رنگ صندلي هم بود ؟ نه، مسلما نبود. تصورات ما فقط شامل چيزهايي از اشيا هستن که اونها رو مفاهيم اصلي و سازنده ي اونها ميدونيم، و به قول ارسطو ذاتيات اشيا. در واقع، اين انتزاع ها، و اين کلي کردنها، يگانه راه ذهن براي انديشيدن در مورد مسايله. ما تا وقتي به صندلي به عنوان يک مفهوم کلي نگاه کنيم جايي براي انديشه باقي ميذاريم، وگرنه وقتي که به "اين صندلي" فکر ميکنيم، کار ذهن رو خيلي محدود کرديم. وقتي که عکسي سياه سفيد باشه، از اين جهت، ميتونه جاي بيشتري براي فعاليت ذهني باقي بذاره. منظورم از فعاليت ذهني استدلال نيست، منظورم جريان هاي مبهم فکره، که ممکنه حتا به کلام هم در نياد.

وقتي عکسي سياه سفيد باشه، بيننده رو آزادتر ميذاره، و اون رو مقيد به ديدن چيزي که وجود داره نميکنه. جاي خالي رنگ ها، محلي براي فعاليت ذهن ميشن، و آدم رو ميبرن تو عالم خودش ...

به طور خلاصه، عکس سياه سفيد حرف هاي خيلي بيشتري براي گفتن داره.
البته بايد اصلاح کنم؛ تمام عکس هاي تک رنگ شامل اين قاعده ميشن، نه فقط سياه سفيدها. (منظور از تک رنگ تصويريه که از طيف هاي تنها يک رنگ ساخته شده باشه. مثلا سياه سفيد تصويري تک رنگ از طيف سياهه).
بي بند و باري قراردادي نيست ؟
هروقت همديگه رو ميديديم دايم حرف ميزد و اصلا به من اجازه نميداد چيزي بگم. خوب، وقتي من چيزي نگم معنيش اينه که ساکتم، اونوقت ميگفت "تو چقدر درونگرايي" !
Monday, November 11, 2002




Sunday, November 10, 2002
مثل اینکه اشتباهی شده !
الان فهمیدم که وبلاگم توی نتایج موقت انتخاب بهترین وبلاگها مقام اول تو وبلاگهای هنری و دوم تو اجتماعی رو داره !
ولی آخه نمیشه، من رو که بین وبلاگا نمیشناسن، نه لینکی دارم نه هیت زیادی، تو حال و هوای خودمم و دوست بازی هم نکردم، پس رای ها از کجا اومدن ؟!
بهترین تئوری که میتونم ارائه کنم اینه که این آمارگیری با استقبال خوبی روبرو نشده، فقط سه چهار نفر رفتن رای دادن، و اونها هم به طور اتفاقی وبلاگ من رو میخوندن و جزو معدود کسایی بودن که از وبلاگم خوششون میومده ...

البته این رو هم بگم که کلا با این مسابقه موافق نیستم و فکر میکنم که ایرادهای تئوریک خیلی خیلی زیادی داره، طوری که نمیتونه جوابهای مناسبی بده، و تازه این هم مسئله ست که "جواب مناسب" وجود داره یا نه ...
فمينيسم !
نوشته بود "... ولي بر خلاف بقيه ي دختراي وبلاگ نويس، خانومها رو مقصر ميدونه؛ بالاخره يه وبلاگ نويس دختر ديديم که فمينيست نباشه ..."

اين چه برداشت اشتباهي از فمينيسمه ؟
فمينيسم اين نيست که بگن زنا خيلي خوبن و مردا بدن ! دفاع از فمينيسم حتا به زنها هم محدود نميشه، يه مسئله ي انسانيه، يه مبارزه براي اصلاح اشتباهات گذشتگانه.
فمينيسم يک جنبشه (نه گرايش و نه مکتب). جنبشيه که فرضش وجود تبعيض بين زن و مرد و نادرستي وجود اين تبعيضه، و هدف از بين بردن اون. عاملي هم که اين تبعيض رو به وجود آورده مردها نبوده، تمام انسانها بودن؛ کساني هم که ميخوان اون رو از بين ببرن گروهي از زنها نيستن، گروهي از انسانها هستن.
رفتم انتشارات. گفتن که اصلا و ابدا انتشاراتشون حاضر نيست زير بار تاليف بره. آخرش قرار شد يه کتاب خوب گير بياريم و من ترجمش کنم، و چنتا ضميمه هم خودم بهش اضافه کنم. فکر کنم بد نباشه. حالا امشب برم يه کم Amazon گردي ...
شماها هم اگه کتاب خوبي در مورد دوربينهاي ديجيتال ميشناختين بهم معرفي کنين. البته تعداد صفحه هاش زياد باشه، چون ظاهرا قراره کيلويي پول بگيرم !
Saturday, November 09, 2002
نوشته بود "... طبيعت جنس زن اين است که ..." و حال من به هم خورد !
چنين جمله هايي هميشه آغاز استدلال نماهايي بوده که نهايتش توجيه و ستايش تبعيض ها و اشتباه هاست.
تو روزنامه نوشته بود پدري که فرزند يک سال و نيمه ي خودش رو کشته به ده يا پونزده سال زندان تعزيري محکوم شد. يعني عملا هيچي ! الان تو خونش نشسته و لابد داره تلويزيون نيگاه ميکنه !
چرا حکمش با وقتي که کسي غير از فرزند خودش رو بکشه فرق داره ؟ مگه فرزند تحت مالکيت اونه ؟ مگه صاحب زندگي فرزندشه ؟ فرزند اون موجود زنده ايه مستقل، که حقوق انساني خودش رو داره.
ميخوان اعدامش کنن، اون هم به خاطر يک سخنراني. به خاطر حرفهايي که زده، و به خاطر فکرهايي که کرده. هيچ کس حق نداره اونطوري که دوست داره فکر کنه و افکارش رو بيان کنه !
واي واي ! من نميتونم باور کنم اينطور به وضوح آزادي بيان و آزادي انديشه رو از ماها ميگيرن و ماها هم مثل گوسفند سرمون رو انداختيم پايين و هيچي نميگيم. پسفردا که فلان اتفاق و بهمان اتفاق افتاد نياين بگين چرا اينطوري شد، تقصير خودمونه. خاک بر سر شما و من که هرکاري دلشون ميخواد باهامون ميکنن !

من اصلا طرفدار خشونت و حرکتهاي انقلابي نيستم، نميخوام بگم بريزيم تو خيابون و لاستيک آتيش بزنيم. چنين چيزهايي هيچوقت کارا رو درست نميکنه، بايد درمان رو از افکارمون شروع کنيم، مشکل اونجاس.

اگه همون آدم تو سخنرانيش به من بي احترامي کرده باشه، هيچکس کاريش نداره، و من هم اگه شکايت کنم حداکثر يه مقدار جريمش ميکنن. در حالي که وقتي اون به کس ديگه اي اهانت کرده (فرض کنيم اهانت بوده) ميخوان اعدامش کنن. چطور به خودشون اجازه ميدن بين من و اون فرد، که هردو انسانيم تبعيض قايل بشن که بي احترامي به من رو اصلا چيزي حساب نکنن و بي احترامي به اون رو فاجعه؟

بذارين خلاصش کنم : از ماست که بر ماست.
نه کار چرخ گردونه و نه ايراد از حکومت (که هر حکومتي وقتي با يه مشت گوسفند طرف باشه همينطوري ميشه) ايراد از ماست.
وقتي براي امتحاناي نهايي رفته بوديم دبيرستان هفتم تير، يکي از روزا سر صف وايساده بوديم، و مطابق معمول هميشه در حال حرف زدن و منتظر بوديم تا مراسم مسخره و تکراري هميشه تموم بشه و ما بريم سر جلسه. ناظم اون مدرسه که سعي ميکرد بچه ها رو ساکت کنه (يعني برنامه اي که هميشه هست) احساس کرد که بچه ها زيادي شلوغ ميکنن و عصباني شد، بعد فرياد زد که شماها همتون بي شعورين (يا يه چيزي شبيه اون) و فقط مدرستون اسم در کرده (البرز). ما هم همه با هم از صف ها اومديم بيرون و رفتيم دور حياط نشستيم. يارو گفت "خيله خوب ديگه، برين سر جلسه امتحانتون رو بدين"، ولي هيچکس از جاش تکون نخورد. گفت اگه نرين براي همتون صفر رد ميکنيم، ولي هيچکس تکون نخورد، و همه ميدونستيم و اونها هم ميدونستن که تا وقتي ماها همه مصمم هستيم، هيچ کاري نميتونن بکنن. گفت که اگه صفر براتون رد بشه تجديد ميشين و کنکور هم نميتونين بدين (که کنکور هم براي هممون حياتي بود)، ولي هيچکس تکون نخورد. اون ناظمه رفت و يکي ديگه اومد با لبخند خواهش کرد بريم سر جلسه، ولي کسي نرفت. بعد يکي ديگه اومد و از طرف ناظمه ازمون معذرت خواست، و ما رفتيم سر جلسه.
از فرداش هم دیگه ما رو سر صف نیگر نداشتن.
Friday, November 08, 2002
این هم از اون تصویرهاییه که تو ذهنم ثبت شده. سال 77 بود. برگشت از پنجره ماشین بیرون رو نیگاه کرد، و یه دفعه ای سرش رو برگردوند تو و زیر لب گفت ای بابا. وقتی دید نیگاش میکنم، بهم گفت "خیلی دختر خوشگلی بود، حیف که ماه رمضونه". من چیزی نگفتم و باز هم نیگاش کردم، اون هم یه کم فکر کرد و گفت "بذار هفته ی دیگه که ماه رمضون تموم شد یه دلی از عزا در میارم و یکی دو نفر رو ..."
اگه کسی جایی میشناسه که من بتونم عکسای خودم رو، یا عکس کارای حجمی خودم رو بذارم اونجا و لینکش رو بذارم اینجا بهم خبر بده، میدونم که همتون بی صبرانه دلتون میخواد نمونه هایی از کارای من رو ببینین !
(چه خوبه که یه بهونه ای هست)



صاحب این اثر کمابیش جالب اعتقاد داره که اون عکسه، ولی من چیزی نمیگم و بی طرف میمونم (که چقدر هم بی طرفی از این حرف من میبارید !)


من اصلا به کل پشيمون شدم. بعد از جلسه ي اول سنگنوردي، ديگه پامو اونجا نذاشتم. اول اينکه چيز اعصاب خورد کنيه؛ آدم خودش رو در حالتي قرار ميده که يه کم بهش سخت بگذره. يعني هموني که بهش اصطلاحا ميگن مازوخيسم.

جلسه ي اول که رفتم، گفتم لابد الان مربيه مياد و يه سري اصول اوليه رو بهم ميگه و بعد ميگه برو بالا. وقتي رفتم، مربيه گفت "خوب، برو بالا !"، من يه کم تعجب کردم، ولي بعد گفتم حتما ميخواد من برم بالا و اونجا بهم بگه که بايد چيکار کنم. رفتم بالا، و بعد مربيه شروع کرد "آفرين برو، باريکلا ! تو ميتوني، قوي باش، برو برو برو، يه کم مونده، تسليم نشو، من ميدونم تو ميتوني ..."
احتمالا وبلاگ اميد ميلاني رو ميشناسين. احتمال داره يادتون هم باشه که قديما يه سايتي رو معرفي کرده بودم به اسم باد، که توش برهان هاي اثبات وجود خدا رو نقد کرده بود. يه سايت خيلي خوب و کامل، که همه چيز رو دقيق بررسي کرده بود. اون سايت بعد از مدتي بسته شد، احتمالا نويسندش توبه کرده و به راه راست هدايت شده (;
در هر صورت، الان ديدم که اون مطالب تو قسمتي از وبلاگ اميد ميلاني قرار گرفتن، اون هم به طور کامل.
تا چند روز ديگه رعد و برق ميزنه به وبلاگش، حالا ببينين !
از وبلاگهايي که به من لينک دادن خيلي ممنونم، و بهشون اين خبر خوب رو ميدم که اونها اولين کسايي هستن که در کل تاريخ بشري دست به چنين کاري زدن، يعني به وبلاگ من لينک دادن !
چند نمونه که الان خبر دارم و یادم میاد :

نازنین نگار
آنها (که اسمش به نظرم خیلی جالبه)
و ....
ممممم ... بودا !
نه جدی میگم ! فکر کنم یکی دو جای دیگه هم بود ... ای بابا !
امروز شیش نفر با سرچ کردن اومده بودن تو وبلاگم، که مطابق معمول پنج نفرشون برای "سکس" سرچ کرده بودن، و نفر آخر برای "مورچه" !! <:
بار و بندیلمون رو جمع کرده بودیم که امروز بریم قله ی توچال. وقتی رسیدیم شیرپلا، دیدیم که یه کم ابر داره قله رو میگیره و ما هم که دیدیم ممکنه بریم و تو مه گیر کنیم، اصلا نرفتیم. البته این ظاهر مطلب بود، واقعیت این بود که دچار تنبلی گروهی شده بودیم و اینطوری بهونه گرفتیم D:
رفتیم قله ی کلکچال. خیلی جالب بود. من تا حالا نرفته بودم، و برام از توچال جالبتر بود. خوبیش این بود که مسیرش هم خیلی خلوت بود و به ندرت کسی دیده میشد. تو مسیر که میرفتم انقدر همه جا ساکت بود که میتونستم صدای قلبم رو هم بشنوم ... البته گندش کردم، این خبرا هم نبود ! ولی خوب، صدای نفسم رو میشنیدم، و بعد سعی میکردم آروم آروم نفس بکشم که سکوت کوه به هم نخوره. خیلی عالی بود، بهم احساس جالبی دست میداد؛ ترجیح میدم برای توضیح این احساس زیاد زور نزنم ... یه احساسی داشتم دیگه !
Thursday, November 07, 2002
امروز طبق قرار قبلي با انتشارات "مرکز نشر علوم" (که کتاباي کامپيوتري ميزنه) صحبت کردم. بهشون پيشنهاد کرده بودم که يه کتاب در مورد دوربيناي ديجيتال براشون بنويسم. حالا بگذريم اونايي که قبلا زاييدم رو هنوز بزرگ نکردم، ولي خوب ديگه ...
يه کم صحبت کرديم و يارو هم گفت که ايده ي خيلي خوبيه، چون الان واقعا لازمه. با اين حال گفت که فقط يه مشکل داره، اون هم اينه که اين مرکز فقط کتاباي ترجمه قبول ميکنه، نه تاليف !!!!!
به قول يکي "تا حالا ننگ "تاليف" به کتاباشون نخورده" !
خلاصه يه حرفايي شد تو اين مايه ها که يه کتاب خوب در اين مورد پيدا کنيم و ترجمش کنم، و يه مقدار هم خودم بهش اضافه کنم، يعني بشه "ترجمه و تاليف". البته هيچوقت به خوبي اون چيزي نميشه که خودم کامل بنويسم.
در هر صورت، يکشنبه باهاشون قرار ملاقات دارم، ببينم چي ميشه.
ببينم، وقتي تو تلويزيون و راديو ميخوان طول يه چيزي رو بگن، ميگن "5، در مقياس متر" ؟ يا اگه بخوان زمان يه چيزي رو بگن ميگن "6، در مقياس ساعت" ؟
پس چرا وقتي ميخواد شدت زلزله رو بگن ميگن "4، در مقياس ريشتر" ؟
يکي ميگفت روزه براي اينه که مردم حال گرسنه ها رو درک کنن، ولي من فکر نميکنم اينطور باشه، چون اگه بود با تظاهر به روزه خواري مقابله نميکردن. هرچي باشه فقرا حالشون اينه که غذا ندارن بخورن و بقيه رو ميبينن که دور و برشون دارن چيز ميخورن.
Wednesday, November 06, 2002
حدودا دو سه سال پیش بود که برای چاپ یه کتابی زنگ زدم به یه ناشر. یه کم با کسی که اونور خط بود صحبت کردم و بعد یارو خواهش کرد شمارمو بدم تا بعد که رئیسش اومد و با اون صحبت کرد به من زنگ بزنه. من هم داشتم میرفتم دانشکده، و تو دانشکده هم یه دفتر برای مجلمون داشتیم. بهش گفتم که من دارم میرم دانشکده، لطفا به داخلی فلان زنگ بزنین. یارو یه کم خودشو جمع و جور کرد و پرسید که تا چه ساعتی میتونه زنگ بزنه، و من هم گفتم تا ده، چون بعدش کلاس دارم. یارو فکر کرده بود من استاد دانشگاهم و ساعت ده هم باید برم درس بدم؛ گفت "چشم آقای دکتر" !
خدا خیلی بهش رحم کرد !!@$!!

درست همون وقتی که من رسیدم تو سلمونی، یکی دیگه هم اومد و به سلمونیه گفت "فلانی، شنیدم درب و داغون شدی !"
اون هم شروع کرد به تعریف کردن که چطوری تو جاده تصادف میکنه، دوتا دستش صدمه میخورن، یکیش استخونش علاوه بر شکستن از دستش قلمبه میزنه بیرون، و یه چشمش هم صدمه میخوره و یکی از پاهاش هم خوب حرکت نمیکنه؛ و گقت که نزدیک به یک ماه تو خونه استراحت میکرده و الان هم بیشتر از یه ساعت نمیتونه مداوم کار کنه.
بعد از همه ی اینا گفت "ولی خدا خیلی بهم رحم کرد، اگه فقط یه کم اونورتر میخورد به سرم، الان مرده بودم" !

من نمیدونم چطوریه که وقتی این جناب خدا اون همه بلا سر این آورده بهش "بدی" نکرده، ولی وقتی که اوضاع رو از اونی که هست بدتر نکرده (یعنی دیگه گندش رو در نیاورده)، میگه "بهش رحم کرده".
الان تو سايت يه عکاس بودم، رفتم تو قسمت خريداري کارا.
نوشته بود که هر کاري 50 دلار قيمتشه، به اضافه ي هزينه ي حمل و نقل، و هزينه ي کادر اضافي در صورت تمايل، قاب در صورت تمايل، و 35 دلار هم براي امضا در صورت تمايل !!!
من هنوز نميتونم متوجه بشم که چطوريه طرف کارشو بدون امضا ميده، و بعد براي امضا کردن پول اضافي ميخواد ...
Tuesday, November 05, 2002
بابا این سرچ کردنا هم خیلی جالبن. وقتی میرم referها رو نیگاه میکنم، میبینم که از کسایی که با سرچ کردن اومدن اینجا بیشتر از 70% شون یه جوری دنبال سکس بودن. الان دیدم که یکی برای "سکس سکس" سرچ کرده !! یعنی حتا به "سکس" هم اکتفا نکرده !
حالا برای جلب نظر بازدید کننده های گرامی :
سکس، سکس، سکس، سکس، سکس، سکس، سکس ... کافیه یا باز هم ادامه بدم ؟
سکس، سکس، سکس ...
خیلی از حقیقت ها فهمیدنشون دردناکه، ولی درک کردنشون خوش آیند.
Monday, November 04, 2002
امروز رفتم ناصرخسرو !
داشتم راه ميرفتم، بغل دستم يه ساختمون خيلي قديمي بود -که البته براي اونجا اصلا عجيب نيست- و من مثل هميشه به دقت شروع کردم به نگاه کردنش. وقتي رفتم جلوتر تابلوي قديمي و درب و داغونش رو ديدم : دارالفنون
درش بسته بود، پنجره ها بعضيهاشون باز و بعضيهاشون بسته بودن. بعضي از شيشه ها شيکسته بودن. معلوم بود که کمابيش مخروبه شده. دلم ميخواست توشو ببينم.

ناصرخسرو يکي از بورسهاي وسايل عکاسيه. قيمتاشون مناسب تر از جاهاي ديگس، و تعداد مغازه ها هم خيلي زياده. يه بند خيلي خوب هم براي دوربينم خريم (:
یه سری عکس از Richard Steinheimer دیدم که وقعا عالی بودن. فضای خیلی وهم آلودی داشتن. دلم میخواست هفت هشتاشونو بذارم اینجا، ولی دیگه خواستم وبلاگم از اینی که هست سنگین تر نشه، خودتون اگه خوشتون اومد برین ببینین (:




نه، خيلي چيزا اونطوري که بايد باشن نيستن.
مثلا نسبت بين رفتار آدمها، و تصويرهاي ذهني.
رابطه اي که آدم انتظار داره برقرار باشه اينه که هر کسي يه سري کارهايي بکنه، و بعد بر اساس اين کارها يک تصوير ذهني از شخصيت اون فرد به وجود بياد. ولي واقعيت اينطور نيست. در واقعيت، تصويري ذهني از شخص به وجود مياد، و بعد شخص سعي ميکنه رفتارهاش رو با اون تصوير تطبيق بده، و از اين طريق براي خودش هويتي پيدا کنه.

حالا مسئله رو دقيقتر ميکنم. در حالت خام اوليه، شخص کارهايي ميکنه، که اين کارها هنوز جهت خاصي ندارن، و مستقيما توسط اميال و استدلال ساده رهبري ميشن. اين کارها در کنار شرايط محيطي قرار ميگيرن، و بعد خود اون فرد، يا ديگران (معمولا ديگران) بين اين شرايط مختلف، با تقريب خيلي زياد، تصويري پيدا ميکنن، مثلا ميگن فلان کس آدم خون گرميه، آدم پر جنب و جوشيه، شل و وله، و چيزهاي ديگه. اينکه چرا همه عادت داريم در مورد همه تصويرهايي ذهني پيدا کنيم خودش هم مسئله ايه، که بعد ميگم. حالا، براي هر کسي تعدادي از اين تصويرهاي اوليه ساخته ميشه، و به شخص ارائه ميشه. حالا شخص ناخودآگاه يکي از اين تصويرها رو ميپسنده، و بعد از اينکه باور ميکنه تصويرش اونه، ناخودآگاه رفتارش هم در همون جهت تنظيم ميشه، و اين شخص "واقعا" با تصوير تطبيق پيدا ميکنه.

خوب، دوتا سوال طرح ميشه. يکي اينکه چرا سعي ميکنيم براي رفتارهاي خام و بدون جهت تصوير بسازيم (اين رفتارها جهت هايي دارن، ولي هيچوقت اونقدر منسجم و عمدي نيستن که کاملا با تصويرها تطبيق پيدا کنن)، و سوال ديگه اينکه چرا تصوير (يا تصويرهايي) رو براي خودمون قبول ميکنيم.
در اصل اين دوتا سوال يکي هستن. هردو عمل براي يک چيزه، براي فرار از پوچي !
ما دنبال اين هستيم که هويتي براي خودمون داشته باشيم، ميخوايم وجودمون رو معني بديم، ميخوايم وجودمون رو ثبت کنيم، اون را ثابت کنيم، ما ميخوايم هويتي داشته باشيم و شناخته بشيم. اينها همه فقط و فقط و فقط يک راه دارن، اينکه تصويري از شخصيت ما وجود داشته باشه. براي همين هم تصويرها رو ميپذيريم. از طرف ديگه، ما ميترسيم از اينکه پوچي و بي معنايي زندگي رو قبول کنيم، براي همين هم دوست داريم براي ديگران هم مثل خودمون هويتي قايل باشيم، پس چيکار ميکنيم ؟ براي اونها تصوير ميسازيم.

حالا ميتونيم يه کم مثال بزنيم. من رو فرض کنين. الان بين نوشتن اين چيزها يه فنجون کوچيک قهوه خوردم. يه مثال ميتونه همين باشه. من "به نوشيدن خيلي علاقه دارم"، و بين نوشيدنيها، "به قهوه علاقه ي خاصي دارم، و اون رو با آداب خودم ميخورم"، و بعد از قهوه، "چاي هم زياد ميخورم، البته چاي خوب، بدون عطر، و پررنگ". خوب، ديدين ؟ اينها همه تصويرهايي ذهني بودن. شما فکر ميکنين من مجموعه اي کاملا مستقل از کارها رو دارم، بعد چند وقت يه بار ميشينم اونها رو به طور آماري بررسي ميکنم و ميبينم که زياد مينوشم، قهوه خيلي ميخورم، براي قهوه خوردن ادا اوصول در ميارم، چايي زياد ميخورم ؟
نه. مسئله اينه که من تصويري پيدا ميکنم، که اون تصوير کمابيش با کارهايي که به طور خام انجام ميدم ميخوره، يعني تناقض زيادي باهاشون نداره. بعد من تصوير رو هم ميپسندم، مثلا تصوير من به عنوان يک قهوه خورِ خاص، ممکنه چيزي باشه که به نظر من خوش آيند بياد (تصور اينکه ديگران همچين تصويري از من دارن)، و در نتيجه در مراحل بعد رفتارم کمي بيشتر جهت ميگيره و من رو منطبق با تصوير ذهنيم ميکنه، و کم کم به چيزي که دوست داشتم ميرسم.
البته من اينجا فقط تصوير سازيهاي شخصي رو گفتم، در حالي که تصويرسازيهاي ديگران هم خيلي مهمه. مثلا اينکه من تو محوطه ي دانشکده نشستم و دارم قهوه ي سياه ميخورم (برخلاف اکثر کسايي که قهوه ميخورن) و بعد يه دفعه اي بچه ها ميان و من رو در اين حال ميبينن و ميگن "اوه، تو قهوه رو سياه ميخوري ؟ حتا بدون شکر ؟!"، اين حالت اونها، که مقدمه ي يه تصوير ذهنيه، کاملا من رو تشويق ميکنه، و ناخودآگاهم بهم ميگه "اگه دلت بخواد ميتوني اين تصوير رو به دست بياري، ولي بايد از همين الان شروع کني"، و بعد همين باعث ميشه که اگه من قبلا 60% مواقع قهوه رو سياه ميخورم، کم کم هميشه اون رو سياه بخورم.


متنم طولاني شد، دوست ندارم طولاني بنويسم. ولي اميدوارم اون رو خونده باشين و منظورم رو درک کرده باشين. ميتونين الان به زندگي خودتون فکر کنين و کارهاي خودتون رو تحليل کنين، و کشف کنين که چطوري جهتگيريهاي زندگيتونه بر اساس اين مدل شکل گرفتن.
Sunday, November 03, 2002
اکثر آدمايي که ديدم، تو يه دوره اي از زندگيشون درگير مسايل خاصي ميشن که به جنس مخالف برميگرده؛ متاسفانه تو اين دوره انرژي زيادي از آدما گرفته ميشه که ميتونست صرف کاراي ديگه بشه. يه دوره ي کوتاه مدته که به يه تعادل هميشگي منجر ميشه.
براي دانشجوهاي ارشد و دکترا يه کارت صادر ميکنن به اسم کارت الغدير، که باهاش ميشه از کتابخونه هايي که عضو اين طرح باشن کتاب امانت گرفت. اکثر دانشگاه ها عضو اين کتابخونه هستن، به اضافه ي کتابخونه ي مرکز پژوهشهاي علوم انساني و چند جاي مهم ديگه مثل اون.
کلا چيز عالي ايه، خيلي دست آدم رو براي تحقيق باز ميذاره.
کاش اين امکانات رو سه چهار سال پيش به من ميدادن که عاشق تحقيق بودم، نه الان که يه کم از اين کار دلسرد شدم. يادمه اوليه که اين طرح غدير رو راه انداختن، رفتم و اصرار کردم که من رو هم عضو کنن، و چون دانشجوي ليسانس بودم قبول نکردن. به نظر من احمقانس. اينکه من يا هر کس ديگه اي تحقيق کنه به نفر کشوره، بايد خيلي هم دلشون بخواد. ولي ...
من کلا علاقه اي به فلسفه هاي زباني نداشتم، و هيچوقت روش کار نکردم. ولي امروز يه دفعه اي متوجه شدم که به ديدگاه من نزديکه !
در اصل، وقتي با استاد فلسفمون داشتم بحث ميکردم، يه دفعه اي متوجه شدم مسايلي که قبلا بهشون فکر کرده بودم و الان براي اولين بار کلاسيکشون کردم، خيلي نزديک به ديدگاه تحليل زباني هستن ! واقعا تعجب کردم. حالا ميخوام برم يه کم در مورد اين گرايش فلسفي مطالعه کنم.
وقتي پام خورد به سيم کامپيوتر و دستگاه ريست شد، مطلبي که در مورد حکم اعدام نوشته بودم هم از بين رفت. الان هم به خاطر سرخوردگي ناشي از اين اتفاق، ديگه دل و دماغ دوباره نوشتنش رو ندارم، در نتيجه فقط به طور خلاصه و بدون گفتن دلايل اشاره ميکنم که از نظر من حکم اعدام کلا غير قابل قبوله، مگر وقتي که کسي به عمد بيشتر از يک نفر رو به طور غير همزمان، يا در شرايط خاصي از حالت همزمان، کشته باشه.
یه قاعده ی کلی رو بهتون بگم :
هر روزی که میخواین سوژه های خوبی برای عکاسی پیدا کنین، کافیه که دوربینتون رو همراهتون نبرین !

البته این یه مسئله ی احساسیه، نه واقعی (:
دانشگاه بهمون ماهی 15 ساعت اینترنت میده. امروز رفتم گرفتم و الان هرچی گرفتم مشغول بود. احتمالا این اکانت رو باید بذارم سر کوزه آبشو بخورم، و برای اینترنت کماکان از سیستم قبلی استفاده کنم <:
Saturday, November 02, 2002
باز هم از Robert Mann


امروز بعد از مدتها رو ديکشنريم کار کردم. کل روزم به کامل کردن سه تا فيلد گذشت : Monism, Dualism, Pluralism
مردم سه دسته هستن، اونهايي که شمردن بلدن، و اونهايي که بلد نيستن !
چند روز پيش هوس راخمانينف کردم. پارسالا نصف سي دي mp3 راخمانينوف با هزار جون کندن گير آورده بودم، که اون رو گذشتم گوش کنم. کلي هم داشتم به به و چه چه ميکردم که اين راخمانينف واقعا چقدر آهنگاي قشنگي داره، که يه دفعه اي ديدم آهنگ آشناي زنبور عسل کرساکف اومد ! رفتم چک کردم ديدم که بله، بين آهنگاي راخمانينفه. بعد اين فکر آزار دهنده به ذهنم اومد که حالا من اين يکي رو ميشناختم، از کجا معلوم بقيه ي آهنگا واقعا مال خود راخمانينف باشه ؟!
آدم همينطوري تبديل ميشه به يه شکاک محض ...

چند سال پيش يه جايي بود که mp3 ميفروخت. زنگ زدم بهش و پرسيدم کاراي کلاسيک چيا داره. حالا بگذريم که بعضيها به هرچيز بي کلامي ميگن کلاسيک. بعد از اينکه حاليش شد منظورم از کلاسيک چيه، گفت که يه CD کامل موزارت داره. من هم کيف کردم و CD رو سفارش دادم، هرچند که گرون بود.
بعد از اينکه گوش دادم ديدم که به به ...
مرتيکه ي کلاه بردار ورداشته بود يه سي دي کالکشن کلاسيک رو تمام اسماشونو عوض کرده بود و گذشته بود موزارت، و به من فروخته بود ! حالا بگذريم که سبکاشون از زمين تا آسمون فرق ميکنه و آدم سريع ميفهمه اينا مال يه نفر نيستن، ولي از اون هم که بگذريم، اين انتظار داره آدم چهار فصل رو گوش کنه و فکر کنه مال موزارته ؟!
حتما توجه کردين که جنسيت هرکسي تا چه حد از روي گفته هاش مشخص ميشه.
مثلا کسي رو فرض کنين که چنين چيزي ميگه : "آدم بايد در مورد تصميم گيريهاش خيلي دقت کنه، مثل وقتي که ميخواد زن مورد علاقشو انتخاب کنه"
خوب، کاملا واضحه که نويسنده ي چنان متني يک مرده، چون مرد بودن رو پيش فرض گرفته.
يا اگه کسي بگه "آدم بايد خيلي حوصله داشته باشه که وقتشو با دخترا بگذرونه"
يا بگه "آدم بايد با خواهر خودش رو راست باشه"
که باز هم مشخصه نويسنده مرده.

اين چيز عجيبي هم نيست. تو اکثر فرهنگ ها هر کسي با افراد جنس خودش رابطه ي بيشتر و نزديک تري داره، که حالا کاري ندارم که جبر محيطه، يا اقتضاي طبيعت افراد، ولي در هر صورت اينطور هست. خوب، تا وقتي که مردها بيشتر با مردها ميگردن و با مردها آشنا هستن، و زنها هم با زنها، براي هرکدوم دو فضا به وجود مياد، فضاي اول، و فضاي دوم. وقتي مثلا يک زن، تو روابطش بيشتر با زنها سر و کار داره، مرجع بيشتر ضميرهاش زنها هستن، و در نتيجه زماني که ميخواد حرف بزنه، ناخودآگاه ضميرها رو به قرينه هاي ذهني خودش حذف ميکنه.

از طرف ديگه، واقعيت اينه که ما همه چيز رو از ديد خودمون ميبينيم. اگه يه ربطه ي خواهر برادري رو در نظر بگيريم، اين رابطه براي هيچکدوم از ما رابطه ي خاص بين يک زن و يک مرد نيست، بلکه هرکدوم از ما بنا به جنسيت خودمون اون رو ميبينيم. اگه مرد باشيم، اون رو رابطه اي ميدونيم که يک زن خاص با ما برقرار ميکنه، و برعکس.

ديدگاه خنثي اينه : آهاي خواهرها و برادرها، با هم رو راست باشين.
ديدگاه زنانه : آهاي، با برادرهاي خودتون رو راست باشين.
ديدگاه مردانه : آهاي، با خواهرهاي خودتون رو راست باشين.

اين مسئله البته جنبه هاي مختلفي داره. فرض کنين از مسئله ي جنسيت خارج بشيم و مثلا پولدار بودن و فقير بودن رو در نظر بگيريم.
ديدگاه خنثي يا فقيرانه : کساني که پول دارن به کساني که پول ندارن کمک کنن.
ديدگاه پولدارانه : به کسايي که پول ندارن کمک کنيد.


حالا مسئله رو يه کم کلي تر کنيم.
ما دسته بنديهاي مختلفي ميتونيم تو ذهن خودمون تصور کنيم. قد بلند و قد کوتاه، چاق و لاغر، مرد و زن، اروپايي، آفريقايي، آمريکايي، يا آسيايي، و ...

حالا به ازاي هرکدوم از تقسيم بنديها، ما ميتونيم موقع صحبت کردن جبهه گيري نگارشي خنثي، يا غير خنثي داشته باشيم. مثل مواردي که مثال زدم.
اگه جبهه گيري ما خنثي باشه که هيچ، ولي اگه خنثي نباشه، ميتونيم بگيم که گوينده يا نويسنده به گروهي که در اون جمله بهش اولويت داده شده تعلق داره. مثلا اگه من بگم "آدم بايد سعي کنه از سياه پوستا بدش نياد" مشخصه که من به گروه غيرسياه پوست تعلق دارم، در حالي که اگه اون جمله خنثي نوشته شده بود ميشد "غير سياه پوستا نبايد از سياه پوستا بدشون بياد".

با توجه به اين چيزا واضحه که اگه نويسنده و گوينده به هيچکدوم از گروه هايي که دربارشون مينويسه تعلق نداشته باشه، نوشتش خنثا خواهد بود.

همه ي اينها رو گفتم که يک چيز رو از شما بپرسم. به نظر شما قرآن خنثي نوشته شده يا خير. اگه اون رو نخوندين حتما يه بار بخونينش، و اگه تنبليتون مياد دو سه تا از سوره هاي مهمتر رو بخونين، و بعد ببينين که خنثاست يا نه. اگه خنثاست که هيچ، و اگه خنثي نيست ببينين ميتونين جنسيت، وضعيت مالي، و ساير مشخصات نويسندشو در بيارين يا نه !