وبلاگ آآآب، یعنی همین وبلاگ

         وبلاگم در مورد برنامه‌ریزی و کنترل پروژه

         گالری عکس‌هام

         تالیف‌ها و ترجمه‌هام

 

اون آیکن سمت چپیه که صفحه وب رو باز می‌کنه، کسی هم باهاش مشکلی نداره. اون آیکن سمت راستیه مال اشتراک فیده. اگه بیشتر از ده‌تا وبلاگ یا سایت خبری رو پیگیری می‌کنین و از فید استفاده نمی‌کنین، یه ایمیل به من بزنین می‌خوام تعجب کنم.


       

چپیه برای چت کردنه و راستیه برای ایمیل؛ اگه می‌خواین ایمیل رو دستی وارد کنین می‌شه: info@khorramirad.com

 

جستجوی مطالب وبلاگ‌هام:


فهرست مطالب این صفحه این وبلاگ:



آخرین مطالب اونیکی وبلاگم:



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های نه چندان انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های کمابیش انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های آی ٱتی):



آرشیو این وبلاگ:


  • 05/01/2002 - 06/01/2002

  • 06/01/2002 - 07/01/2002

  • 07/01/2002 - 08/01/2002

  • 08/01/2002 - 09/01/2002

  • 09/01/2002 - 10/01/2002

  • 10/01/2002 - 11/01/2002

  • 11/01/2002 - 12/01/2002

  • 12/01/2002 - 01/01/2003

  • 01/01/2003 - 02/01/2003

  • 02/01/2003 - 03/01/2003

  • 03/01/2003 - 04/01/2003

  • 04/01/2003 - 05/01/2003

  • 05/01/2003 - 06/01/2003

  • 06/01/2003 - 07/01/2003

  • 07/01/2003 - 08/01/2003

  • 08/01/2003 - 09/01/2003

  • 09/01/2003 - 10/01/2003

  • 10/01/2003 - 11/01/2003

  • 11/01/2003 - 12/01/2003

  • 12/01/2003 - 01/01/2004

  • 01/01/2004 - 02/01/2004

  • 02/01/2004 - 03/01/2004

  • 03/01/2004 - 04/01/2004

  • 04/01/2004 - 05/01/2004

  • 05/01/2004 - 06/01/2004

  • 06/01/2004 - 07/01/2004

  • 07/01/2004 - 08/01/2004

  • 08/01/2004 - 09/01/2004

  • 09/01/2004 - 10/01/2004

  • 10/01/2004 - 11/01/2004

  • 11/01/2004 - 12/01/2004

  • 12/01/2004 - 01/01/2005

  • 01/01/2005 - 02/01/2005

  • 02/01/2005 - 03/01/2005

  • 03/01/2005 - 04/01/2005

  • 04/01/2005 - 05/01/2005

  • 05/01/2005 - 06/01/2005

  • 06/01/2005 - 07/01/2005

  • 07/01/2005 - 08/01/2005

  • 08/01/2005 - 09/01/2005

  • 09/01/2005 - 10/01/2005

  • 10/01/2005 - 11/01/2005

  • 11/01/2005 - 12/01/2005

  • 12/01/2005 - 01/01/2006

  • 01/01/2006 - 02/01/2006

  • 02/01/2006 - 03/01/2006

  • 03/01/2006 - 04/01/2006

  • 04/01/2006 - 05/01/2006

  • 05/01/2006 - 06/01/2006

  • 06/01/2006 - 07/01/2006

  • 07/01/2006 - 08/01/2006

  • 08/01/2006 - 09/01/2006

  • 09/01/2006 - 10/01/2006

  • 10/01/2006 - 11/01/2006

  • 11/01/2006 - 12/01/2006

  • 12/01/2006 - 01/01/2007

  • 01/01/2007 - 02/01/2007

  • 02/01/2007 - 03/01/2007

  • 03/01/2007 - 04/01/2007

  • 04/01/2007 - 05/01/2007

  • 05/01/2007 - 06/01/2007

  • 06/01/2007 - 07/01/2007

  • 07/01/2007 - 08/01/2007

  • 08/01/2007 - 09/01/2007

  • 09/01/2007 - 10/01/2007

  • 10/01/2007 - 11/01/2007

  • 11/01/2007 - 12/01/2007

  • 12/01/2007 - 01/01/2008

  • 01/01/2008 - 02/01/2008

  • 03/01/2008 - 04/01/2008

  • 04/01/2008 - 05/01/2008

  • 05/01/2008 - 06/01/2008

  • 06/01/2008 - 07/01/2008

  • 07/01/2008 - 08/01/2008

  • 08/01/2008 - 09/01/2008

  • 09/01/2008 - 10/01/2008

  • 10/01/2008 - 11/01/2008

  • 11/01/2008 - 12/01/2008

  • 12/01/2008 - 01/01/2009

  • 01/01/2009 - 02/01/2009

  • 02/01/2009 - 03/01/2009

  • 03/01/2009 - 04/01/2009

  • 04/01/2009 - 05/01/2009

  • 05/01/2009 - 06/01/2009

  • 06/01/2009 - 07/01/2009

  • 07/01/2009 - 08/01/2009

  • 08/01/2009 - 09/01/2009

  • 09/01/2009 - 10/01/2009

  • 10/01/2009 - 11/01/2009

  • 11/01/2009 - 12/01/2009

  • 12/01/2009 - 01/01/2010


  •  
    Thursday, October 31, 2002
     
    6:31 PM |  
    یه نامه ی خیلی با ارزش از امید میلانی گرفتم، که توش نکته ی فوق العاده مهم و جالبی رو گفته بود، که ممکنه برای شما هم جالب باشه.
    ایشون گفته بود که یک مکانیک دیگه، به نام مکانیک بوهمی، به موازات کوانتوم وجود داره، که بر خلاف کوانتوم عدم قطعیت نداره و به نوعی وابسته به تئوری متغیرهای پنهانه.
    من دیگه برم درباره ای مکانیک بوهمی مطلب پیدا کنم (;



     
    6:27 PM |  
    من خيلي دوست دارم در مقابل بقيه چنتايي آس رو نشده داشته باشم، خيلي <:
    يه زماني با بقيه ي اعضاي خانواده هفته اي يکي دو بار حکم بازي ميکرديم (البته من خوشم نمياد) و خيلي وقتا خال هاي بزرگي دست من باد ميکرد. اين مشکل دقيقا به خاطر همين علاقه ي من بود <:



     
    6:26 PM |  
    موقع فارغ التحصيلي بچه ها يه سري برگه ي آمارگيري درست کرده بودن و ميدادن که همه پر کنيم (يه عمل کاملا خودموني-دانشجويي).
    يکي از سوالا اين بود که چه بازي اي رو دوست داريم، من هم خيلي راحت نوشتم 21 !
    يه ماه بعدش تو جشن فارغ التحصيلي ديدم که همه ي اون برگه ها رو بدون تغيير تکثير کردن و تو n نسخه تکثير کردن و پخش کردن تو کل دانشگاه !



     
    6:25 PM |  
    من تحت تاثیر قرار گرفتم ! من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ! تنم داره مور مور میشه !
    من خوشم اومد ! اوضا خیلی بهتر از اونیه که فکر میکردم ...



    Wednesday, October 30, 2002
     
    4:31 PM |  
    رشته ی ما یه چیز جالب داره، اون هم اینه که همه ی بچه ها، بدون استثنا، کاملا رشتشونو دوست دارن. برخلاف بیشتر رشته های دیگه، هیچکس پیدا نمیشه که الکی اومده باشه. اکثرا هم مهندس هستن و میدونن که از اون طریق میتونن پول در بیارن و این رو فقط برای "ذوق شخصی" خودشون میخونن.
    این خیلی خوبه.



     
    9:39 AM |  



     
    9:24 AM |  
    وای، بارون ! باروووون !
    الان کارامو تموم میکنم میرم کوه، من اینجا نمیمونم، بارونو تنها نمیذارم !



     
    9:15 AM |  
    ظاهرا تنها روش پر بیننده شدن وبلاگ مردنه (;
    تو یه گالری بودم، و با مسئول گالری به این نتیجه رسیدیم تنها چیزی که باعث شده کارای اون کسی که اون موقع نمایش داده شده بود با اون قیمتای عجیب غریب فروش بره، اینه که اون مرده و من هنوز زندم و احتمالا در کمال ناشی گری سالها میخوام زنده بمونم، و در کمال سادگی انتظار دارم که کارام خوب فروش برن ! نمیشه دیگه ...

    و من آخرش نفهمیدم جریان اسم برده شدن وبلاگا تو اون سه تا وبلاگ عمومی چیه که الان ماه هاست هیچ حرفی از وبلاگ من نشده، در حالی که معرفی بعضی وبلاگا انقدر لازمه که اگه شده میگن "فلانی : اون هم یه چیزایی نوشته" انگار نوشتن تو وبلاگ چیز عجیبیه، و بعضا حتا دیدم که گفتن "فلانی : چند روزه چیزی ننوشته !!!!". خوبه دیگه !



     
    9:00 AM |  
    وقتي استفاد نشه چه فاييده اي داره ؟
    ما الان تو تئوريهاي منطق خيلي قوي هستيم. الان سيستمهاي منطقي خيلي خيلي قوي اي وجود دارن که واقعا کارا هستن و تلاشهاي زياد متخصصين اونها رو واقعا عالي کرده. جالب اينه که اين چيز جديدي هم نيست، ميدونين که از زمان ارسطو منطق به صورت مدون و کلاسيک تهيه شد.
    ولي فاييدش چيه ؟!
    چرا از اين ابزار قوي که انقدر هم براي قدرت مند شدنش زور ميزنيم استفاده نميکنيم ؟
    آره، همه ميدونيم که بايد استفاده کنيم، و همه قبول داريم که شرط اوليه ي هر مقوله ايه، ولي در عمل يه جور ديگه ايم.
    همون ارسطو هم خودش تو فلسفش به اندازه ي کافي از منطق (که تا پيش از ساخته شدن منطق سمبليک اعتقاد داشتن که ارسطو منطق رو به آخرش رسونده) استفاده نميکرد.



    Tuesday, October 29, 2002
     
    11:58 AM |  



     
    11:45 AM |  



     
    9:06 AM |  
    الان یه نامه برای مجله ی علم الکترونیک و کامپیوتر دادم و گفتم که اگه بخوان (یعنی حق التحریر خوبی بدن) براشون یه مقاله ی کامل در مورد دوربین های دیجیتال مینویسم. از این سه هفته تحقیق شبانه روزیم استفاده کنم <:
    آخه خودم میخوام دوربین بخرم، برای همین زندگیم شده چیز خوندن در مورد دوربینا...



     
    8:48 AM |  
    Principle of sufficient reason

    حالا که از اصل "جهت کافي" حرف زدم، يه توضيح کوچيک هم بدم که چيه، شايد براتون جالب بود.
    اصل دليل کافي، توجيه کافي، يا يه چيزي تو اين مايه ها. "جهت" هم که تو اصطلاح فارسي (!) استفاده ميشه به معني دليله، همونطوري که مثلا ميگيم "اين کار را بدين جهت انجام دادم که ...".
    اين اصل خيلي سادس. اينطور ميگه که هيچ چيزي انجام نميشه، مگر اينکه توجيهي براي انجامش وجود داشته باشه. البته اين خيلي گنگه، يه شکل بهترش ميتونه اينجور باشه که دو چيز نتايج مختلفي نميدن، مگر اينکه توجيهي براي اين مسئله وجود داشته باشه.

    ما از اين اصل خيلي استفاده ميکنيم. در واقع هرجا که از تقارن براي رسيدن به جواب استفاده ميکنيم، اين اصل رو تاييد کرديم. مثلا اگه يه تير داشته باشيم که روي چهارتا تکيه گاه باشه و نسبت به نقطه ي وسط متقارن باشه (از نظر شکل و جنس) ميگيم که عکس العمل تکيه گاه ها بايد دوبه دو برابر باشن، چون متقارنه. به اون يکي زبون اينطوري ميشه که اون دو تکيه گاه توجيهي براي متفاوت بودن ندارن، پس مثل همن.

    واقعا چيز ساده ايه و در زندگي روزمره خيلي استفاده ميشه. حالا اگه دقت کنيم ميبينيم که ميتونيم اون رو شکل خاصي از عليت هم بدونيم : علت هاي يکسان، معلولهاي يکسان به وجود ميارن.

    البته شما هم احتمالا ميدونين که با وجود وضوح و بداهت، اين قاعده اشتباهه. در کوانتوم اين شکل از عليت، يا همون اصل جهت کافي رد ميشه. دو اتفاق متفاوت ميتونن شرايط اوليه ي کاملا يکساني داشته باشن. وقتي يه الکترون رو به سمت جايي نشونه ميگيريم، محل برخوردش توسط يه تابع احتمال تعيين ميشه، يعني اون ممکنه به هر جايي بخوره، فقط احتمالش فرق ميکنه. حالا اگه دو الکترون رو با شرايط اوليه ي يکسان شليک کنيم، هر کدوم به جايي ميخورن، و اصل جهت کافي رو نقض ميکنن.
    و باز هم احتمال داره بدونين که کسايي مثل انيشتين با عدم قطعيت مخالف بودن و اعتقاد داشتن که در اينجا شرايط اوليه يکسان نبوده، و فاکتورهايي که براي ما مشخص نيست (متغيرهاي پنهان) باعث ايجاد تفاوت شده. با اين حال اين ديدگاه شکست خورده و الان عدم قطعيت حرف اول رو ميزنه.



     
    8:46 AM |  
    شما قضاوت کنين. توي مقاله اي که نوشته بودم اومده بود که آناکسيمندر (که موضوع مقاله بود) از اصل "جهت کافي" براي اثبات فلان چيز استفاده ميکنه، و اينکه احتمالا اولين کسي بوده که همچين استدلالي کرده، و گفته بودم که اين استدلال همونيه که در لايبنيتز به اوج خودش ميرسه.
    اونوقت جناب استاد پايينش برام نوشته "لايبنيتز اولين کسي نبوده که اين اصل رو گفته، قبل از او برتران از اين استدلال استفاده کرده بوده"
    آخه آدم اينو به کي بگه !!



     
    8:46 AM |  
    مسئله ديگه خيلي داره جدي ميشه. کم کم بحث تاثير مسايل جسمي روي اخلاق هم داره مطرح ميشه.
    امروز تو همشهري نوشته بود که يه معلم معمولي مدرسه، زماني احساس ميکنه که گرايش جنسي نسبت به کودکان پيدا کرده و اين مسئلش روز به روز بيشتر ميشده، طوري که خودش و اطرافيانش رو نگران کرده بود. ولي يه دفعه اي متوجه ميشن که يه تومر تو مغزش داره. وقتي عملش ميکنن، گرايش جنسيش به بچه ها از بين ميره !
    اين ميتونه يه شروعي باشه براي اينکه دوباره پزشکا شروع کنن به کار و بعد از يه مدتي هورمن امانت داري و ژن صداقت و امثال اونا رو کشف کنن !
    فقط من از الان تذکر داده باشم، بعدا ايراد نگيرين.



    Sunday, October 27, 2002
     
    10:37 PM |  
    تازه اون دوربینا امکانات خاصی هم به جز زوم بالاشون ندارن. هیکل به اون گندگی ... فکر کنم توشو با روزنامه باطله پر کردن ...



     
    10:37 PM |  
    یه سری از مدلهای دوربینای دیجیتال Olympus که تو ایران اومده بیشتر شبیه خمپاره اندازه تا دوربین !
    اگه آدم تو خیابون درش بیاره که یه عکس بندازه همه ی مردم فرار میکنن ... البته تا قبل از اینکه آدم دستگیر بشه ...



     
    10:30 PM |  
    این عکسا هم به نظرم جالبن. یه جور خاص گرفته شدن، من خیلی خوشم میاد. مطابق معمول، عکاسش یه اسمی هم داره، که دیگه زیاد وارد جزئیات نمیشیم <:
    اگه خواستین عکساشو تو این آدرس بگیرین.















     
    8:29 PM |  
    به نظر من عکس قشنگیه، اگه خواستین بزرگش رو از اینجا بردارین.





     
    6:09 PM |  
    با مزس. یه مسئله ی فهی !
    مسخره نکنین، بخونینش ...
    مسئله اینه : فرض کنین ده تا لیوان پر از مایعی وجود داره. میدونیم که نه تا از لیوانها پر از آب هستن، و یکی پر از شرابی بی بو و بی رنگ و بی مزه (البته هنوز هم شرابه، ولی اینکه چطوری میتونه با این شرایط شراب باشه دیگه به ما مربوط نیست !). حالا مسئله اینه که خوردن مایع این لیوانها چه حکمی داره.

    هنوز فکر میکنن شوخی میکنم ! نه بابا، این خیلی جدیه، واقعا یه مسئله ی فقهیه که گفته میشه.

    یه جواب اینه که نمیشه اونها رو خورد، چون احتمال داره شراب باشه.
    گروه دیگه جوابشون اینه که میشه یکی از اون لیوانها رو برداشت و نوشید، چون وقتی آدم با اون یه لیوان سر و کار داره، مسئله ی حرام بودنش مشکوکه، و چون اصل بر برائته، میشه خوردش.
    حالا در ازای اینا این سوال جدید مطرح شده که نوشیدن چنتا از لیوانها مجازه. گروهیشون میگن نه تا از لیوانها !!! که مشخصه این عده از چه سواد ریاضی بالایی برخوردان (لیوان دهم از نظر آماری هیچ فرقی با لیوان های دیگه نداره، فقط بعد از خوردنش میتونم مطمئن باشیم که شراب هم خوردیم).
    آخر سر یه گروه هستن که میگن تمام ده تا لیوان رو میشه نوشید ...

    با این مسئله ساده برخورد نکنین. اسلام به همه چیز پرداخته، و حتا از طریق این مسایل به ریاضیات هم کمک کرده. عده ای از محققین معتقدن که اصولا ریاضی توسط اسلام ساخته شده، که بحث کاملتری داره و بعدا مطرحش میکنم (;



     
    5:28 PM |  
    یه کار تهیه ی کاتالوگ و وب سایت گرفتم. خوبه، حداقل بعد از مدتها یه پولی میگیرم !
    البته احساس حماقت میکنم، چون خیلی قیمت کمی دادم. میتونم بگم یک سوم تا یک شیشم قیمت واقعیش ...
    خیلی عیب داره ؟



    Friday, October 25, 2002
     
    8:55 AM |  
    يک جستجوي کامل در نهايت تنها به يک چيز مي انجامد ...
    ... آنچه همواره از آن فرار ميکنيم.



     
    8:54 AM |  
    اگه بخوام احساسي که تو اين چند روز دارم رو به طور خلاصه بگم، ميشه "نارضايتي".
    از اون طرف، وقتي مسئله رو تحليل ميکنم ميبينم نارضايتي فقط وقتي معني داره که آدم انتظاري داشته باشه، و اعتقاد داشته باشه که اون انتظار طبيعي و لازمه؛ و بعد اون انتظار برآورده نشه. ولي خوب، اصلا چنين چيزي ميتونه باشه ؟
    اون چه چيزي که ميشه حق طبيعي و لازم دونستش ؟ اون چه انتظاريه که کاملا، و به خودي خود، موجهه ؟
    به نظر من هيچ. تمام قواعد و حقوقي که احساس ميکنيم به جهان شکل ميدن، انتزاعات ما هستن. فقط "وجود"، نه چيز ديگه. جهان ما تنها مجموعه اي از وجودهاست، نه قوانين، و نه ارزشها؛ اينها رو ما ميسازيم.

    پس چه جايي براي نارضايتي ميمونه ؟
    من چطور ميتونم بازي بي معني و احمقانه ي جمع رو انقدر جدي بگيرم که به خاطر موقعيتي که به من داده ناراحت بشم ؟
    نه نه، من فرار نميکنم، من هيچوقت فرضياتم رو بر اساس نتايج مرتب نکردم. من شکست خورده هم نيستم، اتفاقا موقعيت کمابيش خوبي دارم، از نظر هنجارهاي عمومي (که مفت نمي ارزه) کمابيش موفق بودم، فقط در بعضي چيزها که به نظر خودم مهمتر يا موثرتر هستن عقب تر از اوني هستم که خودم ميخوام. پس اينکه ميگم اينا همش مسخره بازيه به سبک اون گربه اي که دستش به گوشت نميرسه نيست.



     
    8:53 AM |  
    خوب ميدونين که من اهل شعر نيستم. اصلا نيستم؛ ولي خيام چيز ديگه ايه. ببينين اين شعرش چقدر قشنگه :

    ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب
    جان و جام و جامه در رهن شراب
    فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب
    آزاد ز باد و خاک و از آتش و آب



    Thursday, October 24, 2002
     
    7:17 AM |  
    وبلاگ گیس گلاب هم به طور کل جالبه و بعضی جاها نکته سنجانه مینویسه ...
    این کار رو کردم که هیت اش دو برابر بشه (;



    Wednesday, October 23, 2002
     
    5:01 PM |  
    ایمان نیروی بسیار زیادی داره، میتونه هر اشتباهی رو به آدما بقبولونه.

    طرفای ما میگن گربه هفت تا جون داره، و تو اروپا میگن 9 تا جون داره.
    حالا من نمیدونم این اعداد رو از کجاشون اوردن، ولی واقعا شما به عنوان شنونده ی بی طرف قضاوت کنین که چنین چیزی آزمایش کردنش انقدر سخته ؟! یعنی هیچکس کنجکاو نشده بوده این رو آزمایش کنه ؟ یه گربه رو بگیره نصف کنه و ببینه که میمیره یا نه ! کاری نداره که ! اگه همه ی گربه ها دفعه ی اول بمیرن، به این معنیه که این حرف به احتمال خیلی خیلی زیاد غلطه.
    ولی ...
    ولی ایمان چه میکنه ...

    به قول نیچه : ایمان بی علاقگی نسبت به دانستن حقایق است.



     
    4:53 PM |  
    یه ایرادی که از بعضی آدمای پولدار میگیرن اینه که وقتی با طرف میشینن دایما داره درباره ی داراییهاش حرف میزنه.
    خوب به نظر من هم زیاد جالب نیست، ولی از طرف دیگه فکر میکنم مسئله خیلی ساده تر از اینا باشه. اونایی که خیلی پولدارن مسئله ی اصلی زندگیشون اینه، و فکرشون رو همین مسایل، یعنی داراییهاشون و اموال و معاملاتشون پر میکنه. مسلمه که وقتی با کسی حرف میزنن هم درباره ی همین حرف بزنن، همونطوری که ماها هم در مورد مسایلی که بیشتر برامون مطرحه حرف میزنیم. مثلا من خیلی وقتا با دوستام در مورد طرح های جدیدی که دادم یا پیاده کردم صحبت میکنم. یا خیلی وقتا در مورد مسایل مربوط به کامپیوتر با هم حرف میزنیم. خوب، درباره ی معاملات و اموال حرف زدن اون پولداره هم فرقی با اینجور حرف زدن ماها نداره، نباید اون رو تماما به حساب خود نمایی گذشت.



     
    1:33 PM |  
    J. R. Taylor









     
    12:01 PM |  
    من یه سه پایه ی کوچیک (منظورم خیلی کوچیکه) هم لازم دارم. الان رفتم تو اینترنت یه سری سه پایه ی کوچیک دیدم، خیلی باحال بودن !
    بعضیهاشونو ببینین :



















     
    9:28 AM |  
    تصمیممو گرفتم. برای اون سخنرانیم "علیت" رو انتخاب کردم. در مورد دیدگاه های مختلفی که در این زمینه هست صحبت میکنم. اگه روش وقت بذارم چیز خوبی در میاد. فعلا باید یه کم مطلب در موردش جمع کنم. اوووه، خیلی وقت پیش بود که در موردش کار میکردم...
    شما رم برای سخنرانی دعوت میکنم (;



    Tuesday, October 22, 2002
     
    5:14 PM |  
    خیلی قشنگه :
    An eye for eye only ends up making the whole world blind.

    فکر کنم از گاندی باشه.



     
    4:58 PM |  
    امروز چنتا عکس جالب تو دارآباد انداختم. برای انداختن دو سه تا از عکسا تمام بدنم داشت میلرزید ! باید از بالا خم میشدم روی یه آبشار، و تنها روزی بود که طناب همرام نبود. حالا که گذشت <:
    ولی دارآباد خوبیش این بود که تمیز بود. تو دربند از هرچی میخوام عکس بندازم قبلش باید آشغالای دور و برش رو تمیز کنم ! پر بطری خالی و ...



     
    4:53 PM |  
    آخه هر چیزی هم حدی داره !
    تعارف کردن درسته که بی معنیه، ولی من همیشه گفتم که چون میتونه نشونه ی احترام گذشتن اشخاص باشه، یعنی به صورت یه سمبل عمل کنه، به شکل یه حرف غیر مستقیم، یه مقدار معنی داره. مثلا وقتی یکی میره و کار کوچیکی با کسی داره، اون نفر دعوتش میکنه که تو بیاد. اینجور وقتا معمولا طرف دلش نمیخواد که مهمونش بیاد تو، ولی برای ادای احترام این رو میگه. از اونور، چیزی که من دیدم رو در نظر بگیرین :
    وقتی رفتیم در خونش اصلا به روش نیاورد که ما میتونیم بریم تو، در حالی که کارمون هم طولانی بود و به نظر من باید ما رو دعوت میکرد که بریم تو. حالا عیب نداره. مسئله اینه که وقتی کارمون تموم شد و خواستیم بریم، تازه شروع کرد به تعارف کردن و ولکن هم نبود !
    "بفرمایید تو"
    "تو رو خدا بفرمایید"
    "به جون شما تعارف نمیکنما"
    "چایی آمادس"
    و ...
    نمیدونم یارو پیش خودش چی فکر میکنه !



    Monday, October 21, 2002
     
    5:43 PM |  
    چنتا وبلاگ ضد مذهبی دیدم :
    1
    2
    3
    4



     
    4:27 PM |  
    ولی ظاهرا چیزایی که درباره ی شریفیا میگن زیاد هم دروغ نیست. بالاخره از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ...
    تو شریف حتا دربون ها و آبدارچیها هم ادعاشون میشه ! حتا گنجیشکای اونجا هم با مال جاهای دیگه فرق دارن. در عوض، امکانات رفاهی، از جمله چای و قهوه و محل نشستن و ... همگی در حد صفر (یه کم بیشتر) هستن.



    Sunday, October 20, 2002
     
    5:16 PM |  
    الان دو هفتس که دارم فقط و فقط روی دوربین های دیجیتال کار میکنم. هی مدل های مختلف و گزارشها رو میخونم تا بتونم یه دوربین خوب پیدا کنم. همینطور یکی دیگه از دوستام. امروز که قرار داشتیم تا با هم کمی در مورد مدلها و مشخصات صحبت کنیم، به یه مسئله ی همیشگی هم فکر کردیم : اینکه اگه ما خیلی پولدار بودیم، نیازی به این کارا نداشتیم و خیلی راحت میرفتیم یکی از گرونترین دوربینها رو میخریدیم که همه ی مشخصات مورد نظر ما رو (به اضافه ی خیلی چیزای دیگه) داره، و اگر هم زمانی به این نتیجه میرسیدیم که اشتباه کردیم مینداختیمش دور و اون دوربینی که فکر میکردیم خوبه میخریدیم، بدون اینکه نیاز به این همه فکر و کار داشته باشه.

    اگه دقیق بررسی کنیم این مسئله در مورد تمام مسایل زندگی مطرحه. درسته که ممکنه زیاد به نظر جالب نیاد، ولی اونورش هم جالب نیست. اگه آدم پول خیلی زیادی داشته باشه، دیگه زندگیش رو صرف چی بکنه ؟ تمام کارهایی که داریم میکنیم برای رسیدن به چیزهاییه که با داشتن پول میتونیم بدون تلاش به اونها برسیم. حتا مسایل غیر مادی، مثل آزادی هم وابسته به همونه. کسی که پولدار باشه، میتونه همه رو بخره و هیچ قانون و قیدی آزادیشو محدود نمیکنه، حتا اگه تو کشوری مثل ایران زندگی کنه (یا بدتر از ایران). چی میمونه ؟ واقعا چی میمونه ؟

    فکر میکنم در این حالت پوچی زندگی بیشتر از هر وقت دیگه ای مشخص بشه، و زندگی آدم رو نابود کنه. به همین خاطره که خودکشی بین پولدارها بیشتره ؟

    به نظرم نسبت بین سعادت پول تابعیه که از پول کم به زیاد اول سعادت زیاد میشه، و بعد دوباره کم میشه. اون قله چیه ؟
    مسلما اون قله بستگی به آدمش داره. برای هر کسی یه مقداریه. فکر میکنم برای اکثر افراد اون قله ثروت کمی بیشتر از متوسط باشه.

    ولش کنین ...



     
    5:08 PM |  
    بابا اینا خیلی رو دارن !
    آدم وقتی یه نقاشی یا حجم رو میسازه، بعد از فروختنش باید برای همیشه باهاش خدافظی کنه، در حالی که وقتی عکس رو میفروشه، میتونه همون روز بره و یکی دیگه برای خودش چاپ کنه ! اونوقت عکس ها رو با این قیمتا میفروشن ...



     
    5:01 PM |  
    عکس بدی نیست، بگذریم که 300 دلار قیمتشه !





     
    4:59 PM |  
    اینی که این پایین میبینین عکسه، نه نقاشی !



    عکاسش هم لابد یه اسمی داشته دیگه ... ولی برای من زیاد اهمیتی نداره ...



     
    4:57 PM |  
    نه نه، درسته که از اون حرف ویتگنشتاین انتقاد کردم، ولی نه به این معنی که قبولش ندارم. در اصل، استدلالش از نظر من اشتباهه، ولی نتیجش درسته. من هم تقریبا مثل اون اعتقاد دارم که معنی هر چیزی رو کارکردهاش تعیین میکنن، نه تعریفش.
    در واقع، معنی بازی (چیزی که خود اون مثال میزنه) چیزی نیست که بتونیم اون رو تعریف کنیم (به طور کامل، وگرنه هر چیزی رو میشه تا حدی توصیف کرد)، بلکه مصداقهای اون هستن. ما تنها با دیدن انواع چیزهایی که بهشون بازی گفته میشه میتونیم بفهمیم که معنی واقعی بازی چیه (یعنی معنایی که براش قرارداد شده) و بعد از اون هم با دیدن رفتارهای دیگه میتونیم بر اساس مشابهت ها تعیین کنیم که از نظر ما به اون چیز هم میشه بازی گفت یا نه.

    مثلا هنر. هنر هیچ تعریف مشخصی نداره. حتا زیبایی که عنصر خیلی از تعریفهای مربوط به هنر بود هم الان تو خیلی از سبک ها وجود نداره. پس چی میمونه ؟



    Saturday, October 19, 2002
     
    5:25 PM |  



     
    5:19 PM |  



     
    1:36 PM |  
    آگهي استخدام
    مهندس عمران، حداقل دو سال سابقه ي کار، تمام وقت يا پاره وقت.

    اون - بفرماييد
    من - روزبخير. در مورد آگهي استخدام ...
    اون - کدوم مورد رو ميفرماييد ؟
    من - مهندس عمران.
    اون - بله. شما سابقه ي کار دارين ؟
    من - بله
    اون - وسيله ي نقليه دارين ؟
    من - بله ؟!
    اون - وسيله ي نقليه دارين ؟
    من - مگه کار تهران نيست ؟
    اون - چرا، ولي ميخوايم بدونيم وسيله ي نقليه دارين يا نه.
    من - خوب، نه.
    اون - منزلتون کدوم حوالیه ؟
    من - تجریش !
    اون - تا چه حد به شهر آشنا هستين ؟
    من - !!!!!!!!!!!!!



     
    12:50 PM |  
    راستی، اون جریان هک شدن ایمیلم یه توهم بود. حیف شد !
    راستشو بخواین خودمم تعجب کردم چطور شده مهم شدم و یکی اومده وقت گذشته که ایمیل منو هک کنه. خودم پسوردشو عوض کرده بودم !
    حالا باز هم اگه کسی خواست هکش کنه استقبال میکنم، البته به شرطی که بازتاب عمومی داشته باشه، مثلا تو وبلاگای مهم بنویسن و من خودم هم یه خطابه بدم و این عمل شنیع رو محکوم کنم و همشهری هم تو اون قسمت وبلاگیش بنویسه. ولی با CNN مصاحبه نمیکنم، از الان گفته باشم ! BBC فارسی هم که اصلا، چون من فارسیم زیاد خوب نیست و از بچگی به فرانسه و آلمانی عادت داشتم (; از خجالت جناب هکر هم در میام. مرسی.



     
    12:44 PM |  
    استخدام مهندس عمران
    با حداقل يک سال سابقه ي کار
    تلفن : ...

    اون - بفرماييد
    من - روزبخير
    اون - مرسي
    من - براي آگهي استخدامتون زنگ زدم.
    اون - شما سابقه کار دارين ؟
    من - بله
    اون - به CAD هم مسلط هستين ؟
    من - بله
    اون - به MS Office ؟
    من - بله
    اون - آدرس رو يادداشت بفرماييد ... کار ما طراحي استخرهاي پرورش ماهي و ميگو هست.
    من - بله ؟!!!؟!



    Thursday, October 17, 2002
     
    9:52 PM |  
    تو فکر خریدن دوربین دیجیتالم. برای همین هم دارم شبانه روز تحقیق میکنم. اگه سوالی داشتین میتونین ازم بپرسین <:
    وقتی میخواستم سیستم صوتیمو بخرم (که خیلی دوسش دارم و کلی بهش مینازم و کیفیتش عالیه) مدت 8 ماه داشتم تحقیق میکردم، و حتا یکی دو ماه اصول آکوستیک هم خوندم، اون هم با جدیت تمام. وقتی مطمئن شدم تمام چیزهای کلی، اصولی، و مهم در مورد سیستم های صوتی رو میدونم، اونوقت رفتم سیستمم رو انتخاب کردم (:
    راستی، اولین سری عکسام چاپ شدن. گفتم ؟



     
    9:49 PM |  
    من کنسرت دوست ندارم ! خستم میکنه. یه جا بشینم آهنگ گوش بدم. من همینطوریش هم دایم دارم آهنگ گوش میدم، اون هم به هر شکل و هر مدت و هر آهنگی که دلم بخواد، چرا برم یه جای ناجور به مدت زیاد و در وضعیت خسته کننده بشینم آهنگ گوش بدم ؟ تازه وقتی خودم تو خونه گوش میدم بهترین اجراها رو گوش میدم، ولی تو کنسرت ها معمولا هیچ چیز دلچسبی پیدا نمیکنم، بهتریناش هم یه کم مشکل دارن. آدم نمیتونه بینش چیزی بخوره، نمیتونه کاری بکنه. تازه دیدن اجرا هم که تنها امتیازشه برای من اصلا لطفی نداره. آهنگ برای شنیدنه، نه برای دیدن ! تازه، اگه بخوام اجرایی ببینم هم ترجیح میدم تو خونه بشینم و فیلم بهترین اجراهای دنیا (مثلا تو تالار برلین که بدترین اجراش از بهترین اجراهای تالار وحدت بهتره) رو ببینم، اون هم از زاویه های مختلف (نه مثل اینجا که دایم باید بریم بالکن) و اون هم : در هر وضعیتی که بخوام و برای هر مدتی و هر آهنگی. تازه ! بلیت های به این گرونی رو هم لازم نیست بخرم، اون هم با دردسر. به خاطر رفت و آمد هم وقتم گرفته نمیشه.
    تازه اینجا آدم باید چه قیافه هایی رو تحمل کنه ... پیرهن بدون کروات و پاپیون مثل این میمونه که طرف با دمپایی اومده باشه کنسرت ! آخه این دیدن داره ؟! با اون یغه های مسخرشون. اون روحانی بیچاره میخواسته با کت فراگ بیاد تالار بهش اجازه ندادن !

    آخه همچین چیزایی دیدن داره ؟
    من مدت زیادیه که دیگه هیچ کنسرتی نمیرم.



    Wednesday, October 16, 2002
     
    10:59 AM |  
    دکتر ملکیان یه سخنرانی دوره ای تو دانشگاه داره، اگه دلتون خواست میتونین بیاین. اگه دانشجوی شریف نیستین، میتونین تو همین هفته برای گرفتن کارتش به جایی که کارت میده مراجعه کنین. یادم نیست کجا بود <: ولی تبلیغاش همه جا هست ...
    موضوعش سنت و مدرنیسمه، و هر سه شنبه ساعت 3



    Tuesday, October 15, 2002
     
    8:39 AM |  
    ازم خواستن که تو يه سري سمينار دوره اي که قراره تو دانشگاه قبليم برگزار بشه شرکت کنم و يه سخنراني کنم. من هم مثل هميشه قبول کردم، و حالا دارم فکر ميکنم موضوع انتخاب کنم <:



     
    8:38 AM |  
    يه وبلاگ ديدم به اسم شهر هيچکس. داستانهاي کوتاه مينويسه. ميدونين که من اصلا اهل داستان نيستم و کلا چيزايي هم که موضوع داستانها قرار ميگيرن براي من جالب نيستن. ولي يه سري به اين موجود بزنين، نوشته هاش واقعا با همه فرق ميکنه، قدرت خاصي تو داستان نويسي داره که به وضوح ميشه اون رو تو وبلاگش ديد.



     
    8:37 AM |  
    حرف زدن آدما هم معمولا براي قدرتنماييه. مثلا حرف زدناي سر کلاس، به نظر من چيزي بيشتر از خودنمايي نيستن. جاتون خالي، ديروز اولاي کلاس فلسفه ي غرب، استاد شروع کرد به توضيح دادن يه سري کلمات يوناني. هر کلمه رو مينوشت و ميپرسيد ميدونين اين يعني چي ؟ من هم همشون رو ميدونستم، ولي سعي کردم جلوي خودم رو بگيرم و چيزي نگم، چون فکر ميکردم خيلي کار مسخره ايه. در هر صورت، حالا اومدم به شماها بگم که حداقل بدونين من اون کلمه هاي يوناني رو ميدونستم.



    Monday, October 14, 2002
     
    7:27 AM |  
    بودن یا نبودن ... این اصلا مسئله ای نیست !



     
    7:27 AM |  
    الان عکسباران (تو اسکان) میتونه هر فایل تصویری ای رو برای شما تبدیل به نکاتیو یا اسلاید بکنه !
    به نظر من خیلی جالبه.
    اگه تعدادش از 6 تا بیشتر باشه دونه ای 800 تومن، و اگه کمتر باشد دونه ای 2500 تومن !
    به عبارت دیگه، اگه دوتا میخواین، میتونین بگین از هرکدوم از اون دوتا سه تا براتون بزنه، تا دویست تومن هم ارزونتر در بیاد ...



     
    7:24 AM |  
    کاش استعدادش رو فقط تو پزشکی استفاده میکرد. آخه قرار نیست هرکسی هر کاری بتونه بکنه !
    آخه ابن سینا رو چه به فلسفه ! مرتیکه خجالت هم نمیکشه ...
    یکی اون، یکی دکارت که ریاضی رو ول کرد و اومد سر و وقت فلسفه و اون گندکاریا رو بالا آورد.

    آخه چقدر آدم میتونه خر باشه که همچین حرفی بزنه : "من به عنوان یک فیلسوف نمیتونم معاد جسمانی رو قبول کنم، ولی به عنوان یک مسلمان اون رو قبول میکنم". آخه احمق، اگه فکر میکنی معاد جسمانی تناقض داره و ممکن نیست، پس نمیتونی اون رو قبول کنی، و اگه فکر میکنی نمیتونه اشتباه باشه، باید اون فلسفه ی مسخرتو اصلاح کنی. این چه حرفی بود آخه ! وای وای ...



    Sunday, October 13, 2002
     
    6:55 PM |  








     
    6:53 PM |  
    وقتی داشتم برگای شمشاد دانشکده رو میشستم که ازش عکس بگیرم داشت همینطور بهم میخندید ! اون روز آخرین کسی بود که من رو موقع عکس انداختن مسخره میکرد. البته منصور پسر خیلی خوبیه. تازگیها ازدواج هم کرده. بهترین بوفه دار دانشکده تو این چند سال بود.



     
    6:47 PM |  
    این چه قشنگه ...



     
    6:39 PM |  






     
    5:10 PM |  
    فکر میکنم تقریبا همه اینطور باشن (و شاید هم نباشن) که بعضی وقتا یه کم دمق بشن. من الان تو همچین وضعیتی هستم، یه کم دلم گرفته.
    اینجور مواقع آدم یه نیمچه دلیلایی هم براش پیدا میکنه، ولی نمیدونم اون چیزا باعث میشه آدم دلخور بشه، یا دلخوری آدم باعث میشه اون چیزا رو اونطوری ببینه. البته، احتمالا مثل همیشه رابطه دوطرفس ...



    Saturday, October 12, 2002
     
    8:49 PM |  
    یکی از مهمترین حقوق هر انسانی، بعد از آزادی عقیده، آزادی نوشیدن چای و قهوس، که این حق رو تو این دانشگاه گنده از ما گرفتن !



     
    8:45 PM |  
    کسی که برای من نامه نمیده، ولی کلا گفته باشم که ایمیل من احتمالا هک شده و دیگه مال خودم نیست. حالا یه ایمیل جدید گرفتم و آدرسش توی اینجا رو هم فعلا عوض میکنم و آدرس جدید رو میذارم، تا بعد ببینیم چی میشه.



    Friday, October 11, 2002
     
    8:59 PM |  
    هممون یه سری ایده های ذهنی داریم از دنیای خیالی، از بهشت خیالی. شاید داشتن این ایده ها بد نباشه، چون میتونه آدم رو جلو ببره، ولی بدیهای بزرگتری هم داره، اینکه وقتی آدما میبینن که هرگز نمیشه به ایده ها رسید، و حتا نزدیکشون هم نمیشه شد، چنان سرخورده میشن که ...

    چند نفر جرات دارن که در لحظه زندگی کنن ؟
    همیشه یا در رویای آینده، یا مرور گذشته.



     
    8:54 PM |  
    امروز اولین سری عکسامو گرفتم. امیدوارم از نظر تکنیکی مشکلی نداشته باشن و فردا چاپ بشن (آخه من در این مورد اصلا به خودم مطمئن نیستم). سوژه هام خیلی خوب بودن، دست کم اون موقع <:

    یه سایت هست که توش هر ماه مسابقه ی عکاسی راه میندازن. جالبه، من اگه عکسام در بیان توش شرکت میکنم !

    این هم عکس بعضی از برنده ها :









     
    7:03 PM |  
    يه مطلب جالب ديدم تو وبلاگ کتاب ماسه اي (درست نوشتم ؟) : http://sandbook.blogspot.com/
    حالا از طرف خودم نقل ميکنم ...
    دو راهب دلشون ميخواسته که موقع مراقبه چپق بکشن. بعد جداگانه ميرن از استادشون اجازه بگيرن، و استاد به يکيشون اجازه ميده، و به اونيکي اجازه نميده.
    اوني که نتونسته بوده اجازه بگيره گفته بوده "استاد، ميتونم موقع مراقبه چپق بکشم ؟"
    و اونيکي گفته بوده "استاد، ميتونم موقع چپق کشيدن مراقبه کنم ؟"

    حکايتهاي خاور دور خيلي قشنگ و نکته سنجانه هستن. اگه به جاي گرايش شهودي استدلالي هم بودن، بزرگترين قطب انديشه در جهان ميشدن.



    Thursday, October 10, 2002
     
    12:15 PM |  
    من چرا نمیتونم نژاد زد رو جدی بگیرم ؟ <:
    بابا اونا هم الان تو معماری پیشرفت کردن و یه حرفایی برای گفتن دارن ...
    ولی آخه به قیافشون نمیخوره !



     
    12:07 PM |  
    مشخصه که اگه من و شما بريم مريخ (منظورم يه جاي دوره که توش حيات وجود داشته باشه و ارتباط و تشابهي هم با زمين نداشته باشه) و موجودات اونجا رو ببينيم، به نظرمون عجيب ميان. به همون اندازه هم مشخصه که اگه مريخي بوديم الان چيزاي توي زمين رو عجيب ميتونستيم ببينيم.
    ما، يعني ما موجودات زميني، به خاطر پيشينه اي که داريم، براي هميشه از تجربه ي عجيب ديدن چيزهاي زميني محروميم !
    خيلي بده، نه ؟
    ولي من يه راز براي خودم دارم ...



    Wednesday, October 09, 2002
     
    10:52 PM |  
    اه ! چه اشکالی داره ؟! فقط سه چهارتا کلید رو دوربین هست که طرز کارشونو بلد نیستم، این چیزا نباید باعث بشه عکاسی نکنم !
    هی بهونه نگیرین ...
    راستی، این کار من باعث میشه حلقه ی فیلم هم پر بشه و عکسایی که از کارم تو نمایشگاه گرفته بودم هم بالاخره چاپ بشه (اگه درست عکس انداخته بوده باشم !). قول میدم وقتی این اتفاق افتاد، اگه شد، براتون عکسشو بذارم اینجا.

    فعلا چنتا عکس آبستره ی دیجیتال از John Best ببینین کیف کنین :
    (هنوز شک دارم فامیلیش Best هست یا اینکه صفته !!! ولی به نظرم میاد راس راسی فامیلیشه. حالا اگه نبود مسخرم نکنین !)







    چطوره ؟ به نظر من که قشنگه (:



    راستی، نظرخواهی رو هم حذف کردم، دلیلش هم همونی بود که قبلنا گفته بودم.



    کارای قشنگ زیاد داره، ولی دیگه جلوی خودم رو میگیرم. بقیشو تنهایی نیگاه میکنم <:





     
    10:18 PM |  
    دیگه تموم شد ...
    الان سه ساعت از وقتی که تصمیمم رو گرفتم میگذره.
    تصمیم گرفتم که برم تو کار عکاسی آبستره !
    البته هنوز عکاسی بلد نیستم، فقط بعضی وقتا عکسام در میان، ولی عیب نداره، عوضش پررو ام. از فردا شروع میکنم.

    یکی دو نمونه نقاشی آبستره ببینین کیف کنین <:















    زیاد شد ؟ عوضش کوچیکن <:









    Tuesday, October 08, 2002
     
    9:47 AM |  
    يه شرکت بود که دو روز تو نيازمنديهاي همشهري آگهي داده بود براي مسابقه ي طراحي آرمش.
    آخه من هر روز دارم روزنامه رو دنبال يه کار آبرومند زير و رو ميکنم و بعد از چند ماه هنوز به نتيجه نرسيدم ! حالا بگذريم.

    امروز بهشون زنگ زدم، گفتم حداقل از استعداد گرافيکيم استفاده کنم، بلکه يه پولي هم گيرم اومد. وقتي زنگ زدم، گفت که "گرفتيم، تموم شد"، با تعجب پرسيدم که چي رو گرفتن، مگه نميخاستن مسابقه بذارن، و اون گفت که تو همين دو روز بيشتر از صد نفر ثبت نام کردن !!!!!!!!!!
    يعني انقدر گرافيست تو مملکت هست ؟!



     
    12:36 AM |  
    http://ajab.blogspot.com/
    يه وبلاگ ديدم به اسم عجب که موضوع اصليش نقد دين، خصوصا اسلام بود.
    البته راستش من مطالب رو نخوندم، چون فعلا حوصله ي اين چيزا رو ندارم، ولي خواستم معرفيش کنم.

    موقعي که داشتم مطالبش رو يه نيگاهي مينداختم، ديدم که باز حرف خداپرستي انيشتين شده بود. دلم نميخواد چيزي در اين مورد بنويسم، چون اگه شروع کنم بايد ساعتها بنويسم، ولي به طور خلاصه دو چيز ميخوام بگم. فرض کنيد انيشتين يا هر کس ديگه اي، به خدا اعتقاد داشته باشه يا نداشته باشه، اين با حقيقت چه ارتباطي داره ؟ فرض کنيد تمام موجودات زنده ي دنيا به چيزي اعتقاد داشته باشن يا نداشته باشن، با حقيقت چه ارتباطي داره ؟ فرض کنيد کسي در فيزيک شماره ي يک باشه، چه ارتباطي به درکش از هنر داره ؟ فرض کنيد کسي در هنر خيلي قوي باشه، چه ارتباطي به درکش از جهان داره ؟

    مسئله ي دوم بنديه که ميخوام نقل کنم. نامه اي از انيشتين، به تاريخ 24 مارس 1954، که در کتاب Albert Einstein: The Human Side که توسط دانشگاه پرينستون چاپ شده اومده :

    "آنچه در مورد اعتقادات ديني من خوانده ايد دروغ است، دروغي که به شکلي سازمان يافته تکرار شده است. من هيچگاه به خدايي شخصي اعتقاد نداشته ام، هيچگاه آن را مخفي نکرده ام، و بلکه با صراحت نيز بيان کرده ام."

    "It was, of course, a lie what you read about my religious convictions, a lie which is being systematically repeated. I do not believe in a personal God and I have never denied this but have expressed it clearly"



     
    12:36 AM |  
    جديه، شوخي ندارم. خودم تو روزنامه خوندم :

    آگهي استخدام
    به يک خانم منشي،
    حداکثر 28 سال سن
    مجرد
    و آراسته
    نيازمنديم !

    و از موارد جالب ديگه، ميتونه اين باشه :

    آگهي استخدام
    ليسانس برق
    با حداقل 3 سال سابقه ي کار
    آشنا به کامپيوتر و اينترنت
    و مسلط به نرم افزارهاي office
    و تايپ فارسي و لاتين
    نيازمنديم !!



    Monday, October 07, 2002
     
    8:14 PM |  
    باز هم از T.Smith :





     
    8:10 PM |  
    ميگن که کلاساي فلسفه بايد توش بحث و گفتگو باشه. ولي ظاهرا تو کشور ما اين "بايد" هم رفته پيش تمام "بايد"هاي مرحوم شده ي ديگه ...



     
    8:09 PM |  
    من به تنهايي عادت دارم. يعني معمولا علاقه ي خاصي به جمع نداشتم. البته نه به طور کلي، يعني جمع هاي خيالي اي هستن که ميتونم خيلي دوسشون داشته باشم، ولي جمع هايي که ميبينم اصلا برام جالب نيستن. تو دوره ي ليسانس هم هيچوقت با گروه خاصي تو دانشگاه گرم نگرفتم، خودم بودم و خودم.

    ولي الان يه کم جريان داره فرق ميکنه. بچه هاي فوق همه يه کم منزوي هستن، چون تعداد خودشون کمه، معمولا زياد اهل ذوق نيستن (!) و با بچه هاي ليسانس هم نميتونن بگردن. نتيجه اين ميشه که من يه نفري تو اون دانشگاه به اون گندگي ميگردم، بدون اينکه هم صحبتي داشته باشم، و گروه گروه بچه هاي ليسانس رو ميبينم که با هم گرم گرفتن و من به هيچ وجه به جمعشون راه ندارم، احساس ميکنم بين ده پونزده نفر دوست سابقي که تو اون دانشگاه داشتم و يه موقعي بهترين دوستام بودن و الان سال آخر هستن هم جايي ندارم، و در نهايت فضاي رمانتيک-نوستالژيک پاييز هم به ماجرا اضافه ميشه، و باعث ميشه حال خاصي پيدا کنم. زياد حال جالبي نيست !



     
    8:08 PM |  
    من پسرم !



     
    8:07 PM |  
    مدتيه هوس کردم برم تو کار عکاسي. عکاسي آبستره. برام جالبه. البته بايد تونسته باشين حدس بزنين ...

    امروز داشتم از دانشکده ي قديمم پياده برميگشتم خونه و يه کم هم ماليخوليايي شده بودم. معمولا چند وقت يه بار ميشم، اين دفعه خيلي دير اينطوري شدم، خيلي کم، و زود هم برطرف شد. جور جالبيه، احساس ميکنم دارم رو ابرا راه ميرم، آدما رو ديگه درست نميبينم و در عوض بعضي چيزهاي ديگه اي که اطرافم هستن رو خيلي بهتر ميبينم، بهتره بگم يه جور ديگه ميبينم. صداها رو گنگ تر ميشنوم، و معمولا چيزهايي رو هم پيش خودم تکرار ميکنم.
    کلا بامزس <:

    رفتم گالري برگ. يه نمايشگاه بود که توش ارزونترين کار يه ميليون تومن بود ! اون هم چه کاري، من وقتي راهنمايي و اوايل دبيرستان بودن از اونا ميکشيدم، و الان حداقل دويست تا از اونا دارم که حاضرم همشون رو يک جا به نصف قيمت کار اون آقاهه بفروشم ! اگه مشتري بودين برام ميل بزنين.
    کم کم داره دوره ي سکوت هنريم طي ميشه. فکر کنم دو ماهي شده باشه. وقتي کارمو دوباره شروع کنم (تا تعطيلي بعدي) ميخوايم يه سري کار براي نمايشگاه درست کنم.



    Sunday, October 06, 2002
     
    7:35 PM |  
    بي بي سي فارسي هم بالاخره يه مقاله در مورد نمايشگاه کانسپچوآل موزه داد. البته نميداد سنگين تر بود.
    اين پاييني عکس اون کار جالبيه که ميگفتم، و تو اين مقاله هم ازش به عنوان "يکي از بهترين کارها" اسم برده. البته عکسش اصلا گويا نيست، واقعا بد انداخته، به اندازه اي بد که من رو ياد عکس انداختناي خودم ميندازه <:






     
    7:40 AM |  
    از T. Smith





     
    7:40 AM |  
    يکي از دوستام تعريف ميکرد کسي که بعد از استالين مياد سر کار، و ظاهرا با اون خيلي مخالف بوده، داشته سخنراني ميکرده. من از اين چيزا بلد نيستم، اسمش چي بود ؟ شايد برژنف، ولي ممکنه اشتباه باشه. در هر صورت ما برژنف صداش ميکنيم.
    برژنف داشته سخنراني ميکرده و از جنايتهاي زيادي که استالين کرده بوده حرف ميزده، و تقريبا هرچي از دهنش در مياد به اون ميگه. يه نفر از توي تماشاچيا داد ميزنه "اگه اينطور بوده شما چرا اون موقع ساکت بودي ؟"، و برژنف هم بلافاصله فرياد ميزنه "کي بود که همچين چيزي گفت ؟!"، همه ي سالن ساکت ميشه، اون سوالش رو تکرار ميکنه و کسي جواب نميده. بعد برژنف جواب ميده "من به همون خاطري ساکت بودم که الان شما ساکت شدي" !



     
    7:39 AM |  
    تو زماناي قديم مردم به خسوف و کسوف خيلي اهميت ميدادن، طوري که هر کسي که در زمينه ي نجوم کار ميکرده، هر تئوري اي که ارائه ميکرده، مي بايست وجود خسوف و کسوف رو هم يه جوري توضيح بده.
    يکي از اونها که ايدش به نظر من جالب مياد، آناکسيمنس هست، که به عبارتي سومين فيلسوف يونانه (حدود قرنهاي شش و هفت پيش از ميلاد). اون ميگه که اجرام آسماني ناپيدايي وجود دارن که مثل خورشيد و ماه در مدارهايي ميچرخن (اونها همگي به زمين مرکزي اعتقاد داشتن) و ديده نميشن، در حالي که وقتي جلوي ماه يا خورشيد قرار ميگيرن، مانع رسيدن نور اونها ميشن.
    به نظر من که تئوري جالبي بود <:



    Saturday, October 05, 2002
     
    10:33 PM |  
    گذشته از بديهاي نه چندان کم نمايشگاه، بعضي از کارها خيلي جالب بود، که ميخوام در مورد اونها بنويسم، البته اگه يادم بياد.
    اين رو هم بگم که کار من خيلي جاش اونجا خالي بود. البته منظورم کار دوممه، چون اولي رو تو نمايشگاه ديگه اي ارائه کردم. کار فوق العاده اي بود. خيلي ساده (از نظر من ارزش زياديه) و پر معني. معني رو راحت و بدون پيچ و خم انتقال ميداد، طوري که تقريبا هر کسي ميتونست منظور رو بفهمه، و تاکيدش روي عمقي بود که به مفهوم ميده، و از طريق احساسات قوي ميتونه روي فرق تاثير بذاره. متاسفانه کار جوري هم هست که تقريبا فقط توي فضاي موزه ميشه اجراش کرد و خاص اونجا طراحي کردمش.
    بگذريم.

    طرحاي جالب، پيش از هر چيز يه کار بسيار بسيار زيبا به اسم باغ سنگي بود. سازنده ي اين کار خودش کار هنري نکرده بود، بلکه يه کار هنري بسيار بسيار زيبا رو کشف کرده بود و اون رو بازسازي کرده بود.
    پيرمردي کر و لال، باغي داشته، که اون باغ رو موقع اصلاحات ارضي ازش ميگيرن. اون پيرمرد که باغش رو از دست داده بوده، ميره و توي صحرا براي خودش باغ ديگه اي درست ميکنه، ولي باغي که کسي اون رو ازش نميگيره، و اگه کارش بازتاب پيدا کنه تلخ ترين و تاثيربرانگيزترين نوع اعتراضه. شاخه هاي خشک رو توي خاک خشک صحرا فرو کرده، و به شاخه ها سنگ آويزون کرده. واي واي ... چقدر آدم رو تحت تاثير قرار ميده. باغ سنگي مرد بيچاره. هيچ کس باغ سنگي اون رو لازم نداره، ديگه هيچ کس نميخواد باغ جديدش رو ازش بگيره. پير مرد کر و لال توي باغش ميرقصيد.
    اين پيرمرد خلاق و با احساس يکي از بهترين و بزرگترين کارهاي کانسپچوآل تاريخ رو درست کرده، که جا داره همه ي دنيا کارش رو بشناسن.
    تمام نمايشگاه به اين يه کار مي ارزيد.

    يه کار ديگه که از نظر من جالب بود مال کيارستمي بود (اگه اسمش رو با يه کارگردان ديگه اشتباه نکرده باشم).
    يه فيلم بود، ساده. خيلي ساده. امواج دريا بود که با يه تيکه چوب تو ساحل بازي ميکرد. احساس خاصي به آدم دست ميداد. چطور آدم به دست سرنوشت بازي داده ميشه. عالي بود، خيلي عالي.
    من براي ديدن دوباره ي اين کار حتما به موزه ميرم.

    يه کار جالب ديگه اتاقي بود که دو نفر پشت ميز نشسته بودن، و با گل (gel) موميايي شده بودن. تلويزيون گلي شده اي هم روشن بود، که توش داشت اونها رو نشون ميداد، يکيشون در حالي که با گل موميايي شده بود و هنوز گلش خشک نشده بود، داشت اونيکي رو موميايي ميکرد.
    خيلي قشنگ بود.
    نميدونم دقيقا سازنده چه مفهومي در نظر داشته، ولي چيزي که طرح تو ذهن من ساخت، يه خانواده، به نمايندگي از يه جمع، بود، که خودش در ساختار ،هنجارها، و ارزشهاي خودش، کم کم همه رو معدوم ميکنه. همه چيز رو نابود ميکنه.

    فعلا کار جالب ديگه اي يادم نمياد. ممکنه يکي دوتاي ديگه هم باشن که يادم رفته باشه.
    دو سه تا کار ديگه هم بودن که اجراي جالبي داشتن. يعني از نظر فني جالب بودن، ولي خوب، زياد کار هنري نبودن (از نظر من).



     
    10:33 PM |  
    امروز بالاخره رفتم نمايشگاه کانسپت موزه.

    البته خودشون در آخر کار اسمش رو عوض کردن و گذشتن هنر جديد، يه جاي هنر مفهومي، تا با استفاده از يه اسم غير خاص، انتقادهايي که ازشون ميشه رو کمتر کنن؛ با اين حال عملا نمايشگاه به عنوان نمايشگاه کانسپچوآل آرت طرح شد، و نميشه اين رو انکار کرد. توي فرمهاي اوليه اسمش هنر مفهومي بود و تمام کسايي که اونجا ثبت نام کردن و کار ارائه کردن به اين عنوان جلو رفتن. توي نمايشگاه که چرخ ميزنيم، اولين چيزي که توجه آدم رو جلب ميکنه (طبق معمول) اينه که خيلي از کارها عملا چندان کانسپچوآل نيستن، و اين مشکل بسيار بزرگ همونيه که با پاک کردن صورت مسئله سعي کردن باهاش کنار بيان. با اين حال اين مشکل بزرگتر به وجود مياد که وقتي براي نمايشگاهي از عنوان مشخص و خاصي استفاده نميشه، يعني عملا مرزها و قيدهاي کافي نداره، کارها افت ميکنن. کسي که ميخواد کار ارائه کنه نميدونه چي ازش ميخوان، و هزار جور چيز ديگه. من اگه ميدونستم چنين نمايشگاهي ميخواد برپا بشه، حتما طرح هاي ديگه اي ميدادم و احتمال پذيرفته شدن کارهام بيشتر ميشد.

    نکته ي مهم ديگه اين بود که تو اين نمايشگاه سعي کرده بودن کمي جديد عمل کنن، يعني اولويت رو به روشهاي معمول ندن. اين به خودي خود خيلي خوبه، ولي نتونسته بودن به اين هدفشون خوب برسن، و مشکلات بزرگتري به وجود آورده بودن. عملا نود درصد کارها ويدئو آرت بودن، طوري که اگه سه چهارتا کار رو حذف ميکردن، ميشد اسم نمايشگاه رو نمايشگاه ويدئو آرت گذشت، و اين البته خيلي خيلي بهتر و تخصصي تر بود، نمايشگاهي که از اول به اين اسم برگزار بشه حتما تو اين زمينه ميتونه بهتر عمل کنه.

    کمتر کاري بود که توش از تلويزيون، يا پروژکتور استفاده نشده باشه، طوري که کاملا مشخص بود وجود ويدئو جا رو براي کارهاي غير ويدئويي، يا دست کم کارهايي که توشون از چنين الماني دست کم به صورت فرعي استفاده نکرده باشن تنگ کرده. اين مسئله در حدي بود که من داشتم با خودم فکر ميکردم که اگه کار خودم رو (بودگي) به جاي اينکه معمولي ارائه کنم، توي خونه سوار ميکردم و ازش عکس ميگرفتم و بعد عکس رو با پروژکتور روي پرده مينداختم و يه آهنگ روش ميذشتم، حتما کارم رو قبول ميکردن.

    اشکال مهم ديگه، ضعيف بودن کارها بود. خيلي از کارها تو خالي بودن و حرفي براي گفتن نداشتن. درسته که اسمش کانسپچوآل آرته (هرچند که اين اسم رو هم ازش برداشتن) ولي به اين معني نيست که بيننده قرار باشه معمايي رو حل کنه و به اين برسه که مفهوم کار چيه، توي چنين کارهايي بايد مفهوم صريح و بي پرده باشه، و روي شيوه ي تاثير گذاري مفاهيم کار بشه، نه اينکه مفهوم رو قايم کنن ! (البته من قصد ندارم ضعف بعضي ها در رسوندن مفهوم رو به حساب پنهان کاري عمدي بذارم). باز هم چيزي که در مورد نمايشگاه کانسپت برگ گفته بودم رو تکرار ميکنم، که رسوندن مفهوم سردي زمستان و سفيدي ماست و چيزهاي اينطوري در قالب هنر، کار کاملا جلف و بي معنيه. حتا رسوندن اين معني که بي عدالتي وجود داره هم خيلي مسخرس، مهم اينه که روي شيوه ها، تاثيرها، و احساسات کار بشه، مهم اينه که اثر هنري بتونه چيز جديدي ارائه کنه، وگرنه همه ميدونيم که تو دنيا بي عدالتي وجود داره.
    البته اين ايراد بيشتر از هنرمنداس، نه از اين نمايشگاه. با اين حال به نظر من عجيب مياد وقتي از بين 1200 کار 50 تا رو انتخاب ميکنن همچين کيفيتي داشته باشه.

    از اينها گذشته، به طور خلاصه ميتونم بگم نمايشگاه پرباري نبود. اصلا تاثير گذار نبود. يه چيز خيلي سرد و تو خالي.



     
    10:31 PM |  
    يه چيزي که اگه تغيير کنه خيلي خوب ميشه، شکل عرضه ي آثار هنريه. گالريها مکانهايي کاملا خاص هستن، هر کسي جرات نميکنه توشون بره و فقط مخاطبهايي خاص خودشون دارن.
    اگه يه جوري بشه که کاراي هنري راحت تر و ساده تر عرضه بشن خيلي خوب ميشه. چه اشکالي داره اگه کافي شاپها يه سينه ي ديوارشون رو اختصاص بدن به نمايش تابلوهاي فروشي ؟ يا حتا بيشتر از اون، کنار خيابون، تو پارک و ...



     
    10:28 PM |  
    تو درساي ما يه فلسفه ي اسلامي هم به زور چپوندن. البته وقتي سيلابس رو ديدم خيلي خوشحال شدم، چون واقعا بهتر از اون چيزي بود که فکر ميکردم. از اون بحثاي مسخره ي فلسفه ي اسلامي خبري نبود و بيشتر جنبه هاي انتقادي رو طرح کرده بودن.
    نکته مهم، که از نظر من کمدي ساله، اينه که ما بايد اين درس، که فلسفه ي اسلامي باشه رو انگليسي بخونيم !!!



     
    10:38 AM |  
    من خیلی پاییز رو دوست دارم. هوای ابری، یه کم سرد، جوری که آدم نمیدونه لباس بیشتر بپوشه یا نه، برگای خشک زیر پا، و بارونی که هر لحظه ممکنه بیاد. اینا منو دیوونه میکنن ... این موقع سال خیلی زندگیم رویایی و رومانتیک میشه.



    Thursday, October 03, 2002
     
    10:28 PM |  
    Christopher Myers
    عکساي آبستره ي خيلي جالبي داره، واقعا خوشم اومد. داشتم بين عکاساي آبستره ميگشتم که همين اولي من رو کاملا سيراب کرد.
    حالا يه سري از کاراش، با توضيحات کوتاهش :





    عکسهاي nude رو با لنزي ميگيره که خودش ست کرده. مجموعه اي از تعدادي فرد لنز، که روي مرکز تمرکز داره و در اطراف قاتي پاتي ميشه. به نظر من جالب بود. البته زيبايي بدن رو از بين ميبره، ولي در عوض زيبايي خاص خودش رو به وجود مياره.







    اين سري از عکساش ديگه فوق العادن، به خصوص ايني که اون بالاس. براي درست کردن اينا يه کاراي عجيب غريبي با فيلم کرده که من سر در نياوردم، ولي به نظر نوع سنتي فتوشاپ خودمونه.



    حالا ديگه همشون که توضيح ندارن !



    اين مال مجموعه ي عکساي ايسلند هست، ولي فرق زيادي هم نداره.

    در کل من از همينجا به اين عکاس هنرمند تبريک ميگم، و يه نسخه از تبريکم رو هم براش ميل ميکنم <:



     
    5:08 PM |  
    صحبت کردن از بي کران مطلق، يه بازي لفظي بيشتر نميتونه باشه. همين من و شمايي که وجود داريم محدود کننده ي بي کران مطلق هستيم، و اون رو از بي کران بودن منع ميکنيم. اگه اون واقعا بي کران باشه، نميتونه به مرزهاي فيزيکي بدن من، يا مرزهاي فکري ذهن من محدود بشه، در حالي که شده. اگه گفته بشه که اون در بدن من هم وجود داره، باز اين مشکل وجود داره که با اينکه قسمتهايي از بدن من رو پر کرده، ولي اين کار رو در مورد همه ي بدن من نکرده (در اين صورت ديگه من وجود نداشتم) پس به اون قسمتهايي که توسط اون پر نشدن محدود شده. اگه گفته بشه که اون از نظر وجودي در رتبه ي ديگه اي قرار داره، و مثلا مادي نيست (بگذريم که اين حرف خودش چقدر ضعيف و بي معنيه) باز هم مشکل وجود داره و اين بار اون رو به قيد بزرگتري محدود کرديم، که همون مادي نبودنه. اون الان بي کران نيست، ماده کراني براي وجود اون شده.

    مشکل بي کران مطلق به اين هم محدود نميشه. الان بايد برم کوه، داره ديرم ميشه، وقتي برگشتم بقيشو مينويسم.



     
    5:07 PM |  
    این هم جالبه : خنده امریست انتزاعی !



     
    5:07 PM |  
    شوپنهاور اعتقاد داشت که جهان پليده، مثل بودا. به اين دليل هم از نظر اون سعادت در انکار زندگي بود (برعکس نيچه) و براي اين سعادت دو راه پيشنهاد ميکنه. راه موقت و راه دايم. مشخصه که راه دايم مرگه. راه موقت از نظر اون هنره. هنر چيزيه که ميتونه با جدا کردن انسان از جهانِ سراسر پليدي، اون رو به سعادت برسونه.
    به نظر شما نميشه در صورت قبول فرض هاي شوپنهاور، در کنار هنر، خنده رو هم قرار داد ؟
    خنده، طنز، و تمسخر زندگي، چيزي که ميتونه ابهت پليديها رو از بين ببره و آدم رو به دنياي ذهني خودش منتقل کنه.



    Wednesday, October 02, 2002
     
    5:03 PM |  
    یک وبلاگ فارسی جدید به اسم me - monica & t و با گرایش فلسفی.



     
    9:56 AM |  
    کارهای استوانی، یا یه چیزی شبیه به اون رو میتونین اینجا ببینین. به نظر من جالب بود، و این هم نمونه هایی از نقاشیهاش :




     
    9:52 AM |  
    آهان یادم اومد !
    تنها کاری که دیروز دیدم، یه اثر کانسپت بود، با رفتاری کانسپت تر، که نمیدونم واقعی بود یا ساختگی.
    یه کار بود که روی یه چرخ گذشته بودنش و توی پیاده روی موزه بود، و روی کار بزرگ نوشته بودن "برگشت خورده".
    اگه واقعا اینطور باشه که کار خیلی قشنگیه، خیلی. موزه کارشو قبول نکرده، اون هم اونو گذشته تو یه چرخ و آورده جلوی در موزه.



     
    9:50 AM |  
    یارو کلی از دکارت تعریف کرد، و من هم حسابی حرصم گرفت !
    از سوفیست ها بد گفت، و من بیشتر حرصم گرفت !
    میخواستم باهاش دعوا کنم، ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم. دلم نمیخواد زود قضاوت کنم، ولی آخه فلسفه هم دانشگاه رفتن داره !!! خوب آدم هر چیزی رو که دلش خواست کتابشو میگیره دستش میخونه دیگه !
    تازه استاد بی جنبه حاضر غایب هم میکرد ! استادای ما تو دوره ی لیسانس انقدر جدی حاضر غایب نمیکردن ...
    خوشم نیومد !



     
    9:48 AM |  
    استاد گفت که یه مقاله در مورد یکی از فیلسوفهای پیش از سقراطی بنویسیم، و بعد گفت که چهار صفحه بیشتر نشه، چون چشماش درد میکنه و نمیتونه زیاد بخونه. طرف از اون پیرمرداییه که تمام صفتهای مسخره ی پیرها رو تو خودش جمع کرده.
    دلم نمیخواست یه مقاله ی ناقص یا زیادی خلاصه بنویسم، دوست داشتم یه چیز خیلی کامل تهیه کنم، ولی چهار صفحه ؟
    من هم راه حل رو پیدا کردم. در مورد یه فیلسوفی میخوام بنویسم که تو کمتر جایی ازش صحبت شده، و جاهایی هم که حرفش شده حدود نیم صفحه نوشتن. با چهار صفحه میتونم یه مقاله ی کامل در موردش بنویسم.



     
    9:45 AM |  
    دیروز رفتم موزه. افتتاحیه ی نمایشگاه کانسپچوآل بود. وقتی رسیدم ساعت پنج و پنج دقیقه بود، و قرار بود افتتاحیه ساعت پنج باشه، با این حال هنوز درها رو باز نکرده بودن. جمعیت خیلی خیلی زیادی دور و بر موزه بود، خیلی زیاد؛ انقدر که رهگذرهای دیگه تعجب میکردن. البته منظورم رهگذرهاییه که از اونور خیابون میرفتن، چون اینور دیگه جایی برای عبور نبود.
    من هم که به شلوغی خیلی حساسم و هیاهو دیوونم میکنه، قید نمایشگاه رو زدم و برگشتم، و باز هم به این نتیجه رسیدم که افتتاحیه ی هیچ نمایشگاهی نرم، حتا اگه نمایشگاه خودم باشه. این دفعه هم چون کارت دعوت داشتم هول شدم رفتم، وگرنه نمیخواستم برم.
    رفتم انقلاب و یه کتاب کمیاب که لازم داشتم گیر آوردم و خریدم. الان که داشتم میخوندمش فهمیدم که 14 صفحه از 94 رو نداره ):



    Tuesday, October 01, 2002
     
    9:53 AM |  
    وقتی آدم مسایل رو بررسی میکنه میبینه بعضی اتفاقای خیلی خیلی کوچیک، و از نظر ما بی اهمیت، تاثیرای خیلی خیلی بزرگی رو زندگی آدم میذارن. بعد بلافاصله این فکر تو ذهنم میاد که جهتگیریهای زندگی آدم چقدرش شانسی و اتفاقیه، و چقدرش به انتخابها و امکانات ما برمیگرده.



     
    9:51 AM |  
    Sally Mann
    او يکي از عکاسهاييه که موضوع اصلي عکسهاش کودکانه، و گاهي انتقادهاي شديدي از او ميشه. سالي بر خلاف عکاسهاي ديگه اي که بعدا در موردشون مينويسم، مدلهاي زيادي نداره، و بيشتر عکسهاش از سه فرزند خودش گرفته شده (البته نه همش). اين مادر عکاس در مورد اين سوال که عکسهاي خودش رو اروتيک ميدونه يا نه، با قاطعيت ميگه که تنها چيزي که اونها نمايش ميدن بي گناهي و سادگي کودکيست.
    اين عکاس معاصر که در سال 1951 در آمريکا متولد شده، و هنوز هم در همونجا زندگي ميکنه، براي عکس گرفتن از يک دوربين صدساله استفاده ميکنه !













     
    8:47 AM |  
    خوب خوب، بالاخره یه جایی تو اینترنت گیر آوردم که عکسا رو بذارم اونجا و لینک کنم بهشون، این یه شروعه ...





     
    7:59 AM |  



     
    7:44 AM |  
    اون مطلب خیلی کوتاه در مورد همیلتون رو پاک کردم، چون عکساش به جز یکی، لود نمیشد. بعدا عکساش رو یه جایی میریزم و با یه نوشته ی کامل میذارم اینجا.



     
    7:42 AM |  
    سر اولین کلاسم رفتم. اگه بخوام صادقانه بگم، جالب نبود. البته موقع کنکور با خودم یه جلسه گذشتم و مسئله رو مطرح کردم که اگه فقط این رشته رو میخوای برای علاقه انتخاب کنی، اصلا نکن.
    کلاس فلسفه غرب بود. اون جلسه طبعا در مورد پیش از سقراطیها حرف میزد. چیزایی که میگفت یک دهم اونی بود که خودم از قبل میدونستم. سر کلاس بودنش هم چیز جالبی نبود، من خوندن کتاب رو ترجیح میدم.
    در هر صورت ... سه تا درس گرفتم، در کل میشه نه واحد.



     
    7:36 AM |  
    درست وقتی در اوج لذت بودیم، اون اتفاق بد براش افتاد. خیلی ناراحت شدم، واقعا ظالمانه بود. اگه من نبودم اصلا این اتفاق براش نمیفتاد، هرچند که من مقصر نبودم، ولی احساس بدی دارم ...