Thursday, October 31, 2002
یه نامه ی خیلی با ارزش از امید میلانی گرفتم، که توش نکته ی فوق العاده مهم و جالبی رو گفته بود، که ممکنه برای شما هم جالب باشه.
ایشون گفته بود که یک مکانیک دیگه، به نام مکانیک بوهمی، به موازات کوانتوم وجود داره، که بر خلاف کوانتوم عدم قطعیت نداره و به نوعی وابسته به تئوری متغیرهای پنهانه.
من دیگه برم درباره ای مکانیک بوهمی مطلب پیدا کنم (;
من خيلي دوست دارم در مقابل بقيه چنتايي آس رو نشده داشته باشم، خيلي <:
يه زماني با بقيه ي اعضاي خانواده هفته اي يکي دو بار حکم بازي ميکرديم (البته من خوشم نمياد) و خيلي وقتا خال هاي بزرگي دست من باد ميکرد. اين مشکل دقيقا به خاطر همين علاقه ي من بود <:
موقع فارغ التحصيلي بچه ها يه سري برگه ي آمارگيري درست کرده بودن و ميدادن که همه پر کنيم (يه عمل کاملا خودموني-دانشجويي).
يکي از سوالا اين بود که چه بازي اي رو دوست داريم، من هم خيلي راحت نوشتم 21 !
يه ماه بعدش تو جشن فارغ التحصيلي ديدم که همه ي اون برگه ها رو بدون تغيير تکثير کردن و تو n نسخه تکثير کردن و پخش کردن تو کل دانشگاه !
من تحت تاثیر قرار گرفتم ! من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ! تنم داره مور مور میشه !
من خوشم اومد ! اوضا خیلی بهتر از اونیه که فکر میکردم ...
Wednesday, October 30, 2002
رشته ی ما یه چیز جالب داره، اون هم اینه که همه ی بچه ها، بدون استثنا، کاملا رشتشونو دوست دارن. برخلاف بیشتر رشته های دیگه، هیچکس پیدا نمیشه که الکی اومده باشه. اکثرا هم مهندس هستن و میدونن که از اون طریق میتونن پول در بیارن و این رو فقط برای "ذوق شخصی" خودشون میخونن.
این خیلی خوبه.
وای، بارون ! باروووون !
الان کارامو تموم میکنم میرم کوه، من اینجا نمیمونم، بارونو تنها نمیذارم !
ظاهرا تنها روش پر بیننده شدن وبلاگ مردنه (;
تو یه گالری بودم، و با مسئول گالری به این نتیجه رسیدیم تنها چیزی که باعث شده کارای اون کسی که اون موقع نمایش داده شده بود با اون قیمتای عجیب غریب فروش بره، اینه که اون مرده و من هنوز زندم و احتمالا در کمال ناشی گری سالها میخوام زنده بمونم، و در کمال سادگی انتظار دارم که کارام خوب فروش برن ! نمیشه دیگه ...

و من آخرش نفهمیدم جریان اسم برده شدن وبلاگا تو اون سه تا وبلاگ عمومی چیه که الان ماه هاست هیچ حرفی از وبلاگ من نشده، در حالی که معرفی بعضی وبلاگا انقدر لازمه که اگه شده میگن "فلانی : اون هم یه چیزایی نوشته" انگار نوشتن تو وبلاگ چیز عجیبیه، و بعضا حتا دیدم که گفتن "فلانی : چند روزه چیزی ننوشته !!!!". خوبه دیگه !
وقتي استفاد نشه چه فاييده اي داره ؟
ما الان تو تئوريهاي منطق خيلي قوي هستيم. الان سيستمهاي منطقي خيلي خيلي قوي اي وجود دارن که واقعا کارا هستن و تلاشهاي زياد متخصصين اونها رو واقعا عالي کرده. جالب اينه که اين چيز جديدي هم نيست، ميدونين که از زمان ارسطو منطق به صورت مدون و کلاسيک تهيه شد.
ولي فاييدش چيه ؟!
چرا از اين ابزار قوي که انقدر هم براي قدرت مند شدنش زور ميزنيم استفاده نميکنيم ؟
آره، همه ميدونيم که بايد استفاده کنيم، و همه قبول داريم که شرط اوليه ي هر مقوله ايه، ولي در عمل يه جور ديگه ايم.
همون ارسطو هم خودش تو فلسفش به اندازه ي کافي از منطق (که تا پيش از ساخته شدن منطق سمبليک اعتقاد داشتن که ارسطو منطق رو به آخرش رسونده) استفاده نميکرد.
Tuesday, October 29, 2002
الان یه نامه برای مجله ی علم الکترونیک و کامپیوتر دادم و گفتم که اگه بخوان (یعنی حق التحریر خوبی بدن) براشون یه مقاله ی کامل در مورد دوربین های دیجیتال مینویسم. از این سه هفته تحقیق شبانه روزیم استفاده کنم <:
آخه خودم میخوام دوربین بخرم، برای همین زندگیم شده چیز خوندن در مورد دوربینا...
Principle of sufficient reason

حالا که از اصل "جهت کافي" حرف زدم، يه توضيح کوچيک هم بدم که چيه، شايد براتون جالب بود.
اصل دليل کافي، توجيه کافي، يا يه چيزي تو اين مايه ها. "جهت" هم که تو اصطلاح فارسي (!) استفاده ميشه به معني دليله، همونطوري که مثلا ميگيم "اين کار را بدين جهت انجام دادم که ...".
اين اصل خيلي سادس. اينطور ميگه که هيچ چيزي انجام نميشه، مگر اينکه توجيهي براي انجامش وجود داشته باشه. البته اين خيلي گنگه، يه شکل بهترش ميتونه اينجور باشه که دو چيز نتايج مختلفي نميدن، مگر اينکه توجيهي براي اين مسئله وجود داشته باشه.

ما از اين اصل خيلي استفاده ميکنيم. در واقع هرجا که از تقارن براي رسيدن به جواب استفاده ميکنيم، اين اصل رو تاييد کرديم. مثلا اگه يه تير داشته باشيم که روي چهارتا تکيه گاه باشه و نسبت به نقطه ي وسط متقارن باشه (از نظر شکل و جنس) ميگيم که عکس العمل تکيه گاه ها بايد دوبه دو برابر باشن، چون متقارنه. به اون يکي زبون اينطوري ميشه که اون دو تکيه گاه توجيهي براي متفاوت بودن ندارن، پس مثل همن.

واقعا چيز ساده ايه و در زندگي روزمره خيلي استفاده ميشه. حالا اگه دقت کنيم ميبينيم که ميتونيم اون رو شکل خاصي از عليت هم بدونيم : علت هاي يکسان، معلولهاي يکسان به وجود ميارن.

البته شما هم احتمالا ميدونين که با وجود وضوح و بداهت، اين قاعده اشتباهه. در کوانتوم اين شکل از عليت، يا همون اصل جهت کافي رد ميشه. دو اتفاق متفاوت ميتونن شرايط اوليه ي کاملا يکساني داشته باشن. وقتي يه الکترون رو به سمت جايي نشونه ميگيريم، محل برخوردش توسط يه تابع احتمال تعيين ميشه، يعني اون ممکنه به هر جايي بخوره، فقط احتمالش فرق ميکنه. حالا اگه دو الکترون رو با شرايط اوليه ي يکسان شليک کنيم، هر کدوم به جايي ميخورن، و اصل جهت کافي رو نقض ميکنن.
و باز هم احتمال داره بدونين که کسايي مثل انيشتين با عدم قطعيت مخالف بودن و اعتقاد داشتن که در اينجا شرايط اوليه يکسان نبوده، و فاکتورهايي که براي ما مشخص نيست (متغيرهاي پنهان) باعث ايجاد تفاوت شده. با اين حال اين ديدگاه شکست خورده و الان عدم قطعيت حرف اول رو ميزنه.
شما قضاوت کنين. توي مقاله اي که نوشته بودم اومده بود که آناکسيمندر (که موضوع مقاله بود) از اصل "جهت کافي" براي اثبات فلان چيز استفاده ميکنه، و اينکه احتمالا اولين کسي بوده که همچين استدلالي کرده، و گفته بودم که اين استدلال همونيه که در لايبنيتز به اوج خودش ميرسه.
اونوقت جناب استاد پايينش برام نوشته "لايبنيتز اولين کسي نبوده که اين اصل رو گفته، قبل از او برتران از اين استدلال استفاده کرده بوده"
آخه آدم اينو به کي بگه !!
مسئله ديگه خيلي داره جدي ميشه. کم کم بحث تاثير مسايل جسمي روي اخلاق هم داره مطرح ميشه.
امروز تو همشهري نوشته بود که يه معلم معمولي مدرسه، زماني احساس ميکنه که گرايش جنسي نسبت به کودکان پيدا کرده و اين مسئلش روز به روز بيشتر ميشده، طوري که خودش و اطرافيانش رو نگران کرده بود. ولي يه دفعه اي متوجه ميشن که يه تومر تو مغزش داره. وقتي عملش ميکنن، گرايش جنسيش به بچه ها از بين ميره !
اين ميتونه يه شروعي باشه براي اينکه دوباره پزشکا شروع کنن به کار و بعد از يه مدتي هورمن امانت داري و ژن صداقت و امثال اونا رو کشف کنن !
فقط من از الان تذکر داده باشم، بعدا ايراد نگيرين.
Sunday, October 27, 2002
تازه اون دوربینا امکانات خاصی هم به جز زوم بالاشون ندارن. هیکل به اون گندگی ... فکر کنم توشو با روزنامه باطله پر کردن ...
یه سری از مدلهای دوربینای دیجیتال Olympus که تو ایران اومده بیشتر شبیه خمپاره اندازه تا دوربین !
اگه آدم تو خیابون درش بیاره که یه عکس بندازه همه ی مردم فرار میکنن ... البته تا قبل از اینکه آدم دستگیر بشه ...
این عکسا هم به نظرم جالبن. یه جور خاص گرفته شدن، من خیلی خوشم میاد. مطابق معمول، عکاسش یه اسمی هم داره، که دیگه زیاد وارد جزئیات نمیشیم <:
اگه خواستین عکساشو تو این آدرس بگیرین.












به نظر من عکس قشنگیه، اگه خواستین بزرگش رو از اینجا بردارین.


با مزس. یه مسئله ی فهی !
مسخره نکنین، بخونینش ...
مسئله اینه : فرض کنین ده تا لیوان پر از مایعی وجود داره. میدونیم که نه تا از لیوانها پر از آب هستن، و یکی پر از شرابی بی بو و بی رنگ و بی مزه (البته هنوز هم شرابه، ولی اینکه چطوری میتونه با این شرایط شراب باشه دیگه به ما مربوط نیست !). حالا مسئله اینه که خوردن مایع این لیوانها چه حکمی داره.

هنوز فکر میکنن شوخی میکنم ! نه بابا، این خیلی جدیه، واقعا یه مسئله ی فقهیه که گفته میشه.

یه جواب اینه که نمیشه اونها رو خورد، چون احتمال داره شراب باشه.
گروه دیگه جوابشون اینه که میشه یکی از اون لیوانها رو برداشت و نوشید، چون وقتی آدم با اون یه لیوان سر و کار داره، مسئله ی حرام بودنش مشکوکه، و چون اصل بر برائته، میشه خوردش.
حالا در ازای اینا این سوال جدید مطرح شده که نوشیدن چنتا از لیوانها مجازه. گروهیشون میگن نه تا از لیوانها !!! که مشخصه این عده از چه سواد ریاضی بالایی برخوردان (لیوان دهم از نظر آماری هیچ فرقی با لیوان های دیگه نداره، فقط بعد از خوردنش میتونم مطمئن باشیم که شراب هم خوردیم).
آخر سر یه گروه هستن که میگن تمام ده تا لیوان رو میشه نوشید ...

با این مسئله ساده برخورد نکنین. اسلام به همه چیز پرداخته، و حتا از طریق این مسایل به ریاضیات هم کمک کرده. عده ای از محققین معتقدن که اصولا ریاضی توسط اسلام ساخته شده، که بحث کاملتری داره و بعدا مطرحش میکنم (;
یه کار تهیه ی کاتالوگ و وب سایت گرفتم. خوبه، حداقل بعد از مدتها یه پولی میگیرم !
البته احساس حماقت میکنم، چون خیلی قیمت کمی دادم. میتونم بگم یک سوم تا یک شیشم قیمت واقعیش ...
خیلی عیب داره ؟
Friday, October 25, 2002
يک جستجوي کامل در نهايت تنها به يک چيز مي انجامد ...
... آنچه همواره از آن فرار ميکنيم.
اگه بخوام احساسي که تو اين چند روز دارم رو به طور خلاصه بگم، ميشه "نارضايتي".
از اون طرف، وقتي مسئله رو تحليل ميکنم ميبينم نارضايتي فقط وقتي معني داره که آدم انتظاري داشته باشه، و اعتقاد داشته باشه که اون انتظار طبيعي و لازمه؛ و بعد اون انتظار برآورده نشه. ولي خوب، اصلا چنين چيزي ميتونه باشه ؟
اون چه چيزي که ميشه حق طبيعي و لازم دونستش ؟ اون چه انتظاريه که کاملا، و به خودي خود، موجهه ؟
به نظر من هيچ. تمام قواعد و حقوقي که احساس ميکنيم به جهان شکل ميدن، انتزاعات ما هستن. فقط "وجود"، نه چيز ديگه. جهان ما تنها مجموعه اي از وجودهاست، نه قوانين، و نه ارزشها؛ اينها رو ما ميسازيم.

پس چه جايي براي نارضايتي ميمونه ؟
من چطور ميتونم بازي بي معني و احمقانه ي جمع رو انقدر جدي بگيرم که به خاطر موقعيتي که به من داده ناراحت بشم ؟
نه نه، من فرار نميکنم، من هيچوقت فرضياتم رو بر اساس نتايج مرتب نکردم. من شکست خورده هم نيستم، اتفاقا موقعيت کمابيش خوبي دارم، از نظر هنجارهاي عمومي (که مفت نمي ارزه) کمابيش موفق بودم، فقط در بعضي چيزها که به نظر خودم مهمتر يا موثرتر هستن عقب تر از اوني هستم که خودم ميخوام. پس اينکه ميگم اينا همش مسخره بازيه به سبک اون گربه اي که دستش به گوشت نميرسه نيست.
خوب ميدونين که من اهل شعر نيستم. اصلا نيستم؛ ولي خيام چيز ديگه ايه. ببينين اين شعرش چقدر قشنگه :

ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب
جان و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب
آزاد ز باد و خاک و از آتش و آب
Thursday, October 24, 2002
وبلاگ گیس گلاب هم به طور کل جالبه و بعضی جاها نکته سنجانه مینویسه ...
این کار رو کردم که هیت اش دو برابر بشه (;
Wednesday, October 23, 2002
ایمان نیروی بسیار زیادی داره، میتونه هر اشتباهی رو به آدما بقبولونه.

طرفای ما میگن گربه هفت تا جون داره، و تو اروپا میگن 9 تا جون داره.
حالا من نمیدونم این اعداد رو از کجاشون اوردن، ولی واقعا شما به عنوان شنونده ی بی طرف قضاوت کنین که چنین چیزی آزمایش کردنش انقدر سخته ؟! یعنی هیچکس کنجکاو نشده بوده این رو آزمایش کنه ؟ یه گربه رو بگیره نصف کنه و ببینه که میمیره یا نه ! کاری نداره که ! اگه همه ی گربه ها دفعه ی اول بمیرن، به این معنیه که این حرف به احتمال خیلی خیلی زیاد غلطه.
ولی ...
ولی ایمان چه میکنه ...

به قول نیچه : ایمان بی علاقگی نسبت به دانستن حقایق است.
یه ایرادی که از بعضی آدمای پولدار میگیرن اینه که وقتی با طرف میشینن دایما داره درباره ی داراییهاش حرف میزنه.
خوب به نظر من هم زیاد جالب نیست، ولی از طرف دیگه فکر میکنم مسئله خیلی ساده تر از اینا باشه. اونایی که خیلی پولدارن مسئله ی اصلی زندگیشون اینه، و فکرشون رو همین مسایل، یعنی داراییهاشون و اموال و معاملاتشون پر میکنه. مسلمه که وقتی با کسی حرف میزنن هم درباره ی همین حرف بزنن، همونطوری که ماها هم در مورد مسایلی که بیشتر برامون مطرحه حرف میزنیم. مثلا من خیلی وقتا با دوستام در مورد طرح های جدیدی که دادم یا پیاده کردم صحبت میکنم. یا خیلی وقتا در مورد مسایل مربوط به کامپیوتر با هم حرف میزنیم. خوب، درباره ی معاملات و اموال حرف زدن اون پولداره هم فرقی با اینجور حرف زدن ماها نداره، نباید اون رو تماما به حساب خود نمایی گذشت.
J. R. Taylor






من یه سه پایه ی کوچیک (منظورم خیلی کوچیکه) هم لازم دارم. الان رفتم تو اینترنت یه سری سه پایه ی کوچیک دیدم، خیلی باحال بودن !
بعضیهاشونو ببینین :
















تصمیممو گرفتم. برای اون سخنرانیم "علیت" رو انتخاب کردم. در مورد دیدگاه های مختلفی که در این زمینه هست صحبت میکنم. اگه روش وقت بذارم چیز خوبی در میاد. فعلا باید یه کم مطلب در موردش جمع کنم. اوووه، خیلی وقت پیش بود که در موردش کار میکردم...
شما رم برای سخنرانی دعوت میکنم (;
Tuesday, October 22, 2002
خیلی قشنگه :
An eye for eye only ends up making the whole world blind.

فکر کنم از گاندی باشه.
امروز چنتا عکس جالب تو دارآباد انداختم. برای انداختن دو سه تا از عکسا تمام بدنم داشت میلرزید ! باید از بالا خم میشدم روی یه آبشار، و تنها روزی بود که طناب همرام نبود. حالا که گذشت <:
ولی دارآباد خوبیش این بود که تمیز بود. تو دربند از هرچی میخوام عکس بندازم قبلش باید آشغالای دور و برش رو تمیز کنم ! پر بطری خالی و ...
آخه هر چیزی هم حدی داره !
تعارف کردن درسته که بی معنیه، ولی من همیشه گفتم که چون میتونه نشونه ی احترام گذشتن اشخاص باشه، یعنی به صورت یه سمبل عمل کنه، به شکل یه حرف غیر مستقیم، یه مقدار معنی داره. مثلا وقتی یکی میره و کار کوچیکی با کسی داره، اون نفر دعوتش میکنه که تو بیاد. اینجور وقتا معمولا طرف دلش نمیخواد که مهمونش بیاد تو، ولی برای ادای احترام این رو میگه. از اونور، چیزی که من دیدم رو در نظر بگیرین :
وقتی رفتیم در خونش اصلا به روش نیاورد که ما میتونیم بریم تو، در حالی که کارمون هم طولانی بود و به نظر من باید ما رو دعوت میکرد که بریم تو. حالا عیب نداره. مسئله اینه که وقتی کارمون تموم شد و خواستیم بریم، تازه شروع کرد به تعارف کردن و ولکن هم نبود !
"بفرمایید تو"
"تو رو خدا بفرمایید"
"به جون شما تعارف نمیکنما"
"چایی آمادس"
و ...
نمیدونم یارو پیش خودش چی فکر میکنه !
Monday, October 21, 2002
چنتا وبلاگ ضد مذهبی دیدم :
1
2
3
4
ولی ظاهرا چیزایی که درباره ی شریفیا میگن زیاد هم دروغ نیست. بالاخره از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ...
تو شریف حتا دربون ها و آبدارچیها هم ادعاشون میشه ! حتا گنجیشکای اونجا هم با مال جاهای دیگه فرق دارن. در عوض، امکانات رفاهی، از جمله چای و قهوه و محل نشستن و ... همگی در حد صفر (یه کم بیشتر) هستن.
Sunday, October 20, 2002
الان دو هفتس که دارم فقط و فقط روی دوربین های دیجیتال کار میکنم. هی مدل های مختلف و گزارشها رو میخونم تا بتونم یه دوربین خوب پیدا کنم. همینطور یکی دیگه از دوستام. امروز که قرار داشتیم تا با هم کمی در مورد مدلها و مشخصات صحبت کنیم، به یه مسئله ی همیشگی هم فکر کردیم : اینکه اگه ما خیلی پولدار بودیم، نیازی به این کارا نداشتیم و خیلی راحت میرفتیم یکی از گرونترین دوربینها رو میخریدیم که همه ی مشخصات مورد نظر ما رو (به اضافه ی خیلی چیزای دیگه) داره، و اگر هم زمانی به این نتیجه میرسیدیم که اشتباه کردیم مینداختیمش دور و اون دوربینی که فکر میکردیم خوبه میخریدیم، بدون اینکه نیاز به این همه فکر و کار داشته باشه.

اگه دقیق بررسی کنیم این مسئله در مورد تمام مسایل زندگی مطرحه. درسته که ممکنه زیاد به نظر جالب نیاد، ولی اونورش هم جالب نیست. اگه آدم پول خیلی زیادی داشته باشه، دیگه زندگیش رو صرف چی بکنه ؟ تمام کارهایی که داریم میکنیم برای رسیدن به چیزهاییه که با داشتن پول میتونیم بدون تلاش به اونها برسیم. حتا مسایل غیر مادی، مثل آزادی هم وابسته به همونه. کسی که پولدار باشه، میتونه همه رو بخره و هیچ قانون و قیدی آزادیشو محدود نمیکنه، حتا اگه تو کشوری مثل ایران زندگی کنه (یا بدتر از ایران). چی میمونه ؟ واقعا چی میمونه ؟

فکر میکنم در این حالت پوچی زندگی بیشتر از هر وقت دیگه ای مشخص بشه، و زندگی آدم رو نابود کنه. به همین خاطره که خودکشی بین پولدارها بیشتره ؟

به نظرم نسبت بین سعادت پول تابعیه که از پول کم به زیاد اول سعادت زیاد میشه، و بعد دوباره کم میشه. اون قله چیه ؟
مسلما اون قله بستگی به آدمش داره. برای هر کسی یه مقداریه. فکر میکنم برای اکثر افراد اون قله ثروت کمی بیشتر از متوسط باشه.

ولش کنین ...
بابا اینا خیلی رو دارن !
آدم وقتی یه نقاشی یا حجم رو میسازه، بعد از فروختنش باید برای همیشه باهاش خدافظی کنه، در حالی که وقتی عکس رو میفروشه، میتونه همون روز بره و یکی دیگه برای خودش چاپ کنه ! اونوقت عکس ها رو با این قیمتا میفروشن ...
عکس بدی نیست، بگذریم که 300 دلار قیمتشه !


اینی که این پایین میبینین عکسه، نه نقاشی !



عکاسش هم لابد یه اسمی داشته دیگه ... ولی برای من زیاد اهمیتی نداره ...
نه نه، درسته که از اون حرف ویتگنشتاین انتقاد کردم، ولی نه به این معنی که قبولش ندارم. در اصل، استدلالش از نظر من اشتباهه، ولی نتیجش درسته. من هم تقریبا مثل اون اعتقاد دارم که معنی هر چیزی رو کارکردهاش تعیین میکنن، نه تعریفش.
در واقع، معنی بازی (چیزی که خود اون مثال میزنه) چیزی نیست که بتونیم اون رو تعریف کنیم (به طور کامل، وگرنه هر چیزی رو میشه تا حدی توصیف کرد)، بلکه مصداقهای اون هستن. ما تنها با دیدن انواع چیزهایی که بهشون بازی گفته میشه میتونیم بفهمیم که معنی واقعی بازی چیه (یعنی معنایی که براش قرارداد شده) و بعد از اون هم با دیدن رفتارهای دیگه میتونیم بر اساس مشابهت ها تعیین کنیم که از نظر ما به اون چیز هم میشه بازی گفت یا نه.

مثلا هنر. هنر هیچ تعریف مشخصی نداره. حتا زیبایی که عنصر خیلی از تعریفهای مربوط به هنر بود هم الان تو خیلی از سبک ها وجود نداره. پس چی میمونه ؟
Saturday, October 19, 2002
آگهي استخدام
مهندس عمران، حداقل دو سال سابقه ي کار، تمام وقت يا پاره وقت.

اون - بفرماييد
من - روزبخير. در مورد آگهي استخدام ...
اون - کدوم مورد رو ميفرماييد ؟
من - مهندس عمران.
اون - بله. شما سابقه ي کار دارين ؟
من - بله
اون - وسيله ي نقليه دارين ؟
من - بله ؟!
اون - وسيله ي نقليه دارين ؟
من - مگه کار تهران نيست ؟
اون - چرا، ولي ميخوايم بدونيم وسيله ي نقليه دارين يا نه.
من - خوب، نه.
اون - منزلتون کدوم حوالیه ؟
من - تجریش !
اون - تا چه حد به شهر آشنا هستين ؟
من - !!!!!!!!!!!!!
راستی، اون جریان هک شدن ایمیلم یه توهم بود. حیف شد !
راستشو بخواین خودمم تعجب کردم چطور شده مهم شدم و یکی اومده وقت گذشته که ایمیل منو هک کنه. خودم پسوردشو عوض کرده بودم !
حالا باز هم اگه کسی خواست هکش کنه استقبال میکنم، البته به شرطی که بازتاب عمومی داشته باشه، مثلا تو وبلاگای مهم بنویسن و من خودم هم یه خطابه بدم و این عمل شنیع رو محکوم کنم و همشهری هم تو اون قسمت وبلاگیش بنویسه. ولی با CNN مصاحبه نمیکنم، از الان گفته باشم ! BBC فارسی هم که اصلا، چون من فارسیم زیاد خوب نیست و از بچگی به فرانسه و آلمانی عادت داشتم (; از خجالت جناب هکر هم در میام. مرسی.
استخدام مهندس عمران
با حداقل يک سال سابقه ي کار
تلفن : ...

اون - بفرماييد
من - روزبخير
اون - مرسي
من - براي آگهي استخدامتون زنگ زدم.
اون - شما سابقه کار دارين ؟
من - بله
اون - به CAD هم مسلط هستين ؟
من - بله
اون - به MS Office ؟
من - بله
اون - آدرس رو يادداشت بفرماييد ... کار ما طراحي استخرهاي پرورش ماهي و ميگو هست.
من - بله ؟!!!؟!
Thursday, October 17, 2002
تو فکر خریدن دوربین دیجیتالم. برای همین هم دارم شبانه روز تحقیق میکنم. اگه سوالی داشتین میتونین ازم بپرسین <:
وقتی میخواستم سیستم صوتیمو بخرم (که خیلی دوسش دارم و کلی بهش مینازم و کیفیتش عالیه) مدت 8 ماه داشتم تحقیق میکردم، و حتا یکی دو ماه اصول آکوستیک هم خوندم، اون هم با جدیت تمام. وقتی مطمئن شدم تمام چیزهای کلی، اصولی، و مهم در مورد سیستم های صوتی رو میدونم، اونوقت رفتم سیستمم رو انتخاب کردم (:
راستی، اولین سری عکسام چاپ شدن. گفتم ؟
من کنسرت دوست ندارم ! خستم میکنه. یه جا بشینم آهنگ گوش بدم. من همینطوریش هم دایم دارم آهنگ گوش میدم، اون هم به هر شکل و هر مدت و هر آهنگی که دلم بخواد، چرا برم یه جای ناجور به مدت زیاد و در وضعیت خسته کننده بشینم آهنگ گوش بدم ؟ تازه وقتی خودم تو خونه گوش میدم بهترین اجراها رو گوش میدم، ولی تو کنسرت ها معمولا هیچ چیز دلچسبی پیدا نمیکنم، بهتریناش هم یه کم مشکل دارن. آدم نمیتونه بینش چیزی بخوره، نمیتونه کاری بکنه. تازه دیدن اجرا هم که تنها امتیازشه برای من اصلا لطفی نداره. آهنگ برای شنیدنه، نه برای دیدن ! تازه، اگه بخوام اجرایی ببینم هم ترجیح میدم تو خونه بشینم و فیلم بهترین اجراهای دنیا (مثلا تو تالار برلین که بدترین اجراش از بهترین اجراهای تالار وحدت بهتره) رو ببینم، اون هم از زاویه های مختلف (نه مثل اینجا که دایم باید بریم بالکن) و اون هم : در هر وضعیتی که بخوام و برای هر مدتی و هر آهنگی. تازه ! بلیت های به این گرونی رو هم لازم نیست بخرم، اون هم با دردسر. به خاطر رفت و آمد هم وقتم گرفته نمیشه.
تازه اینجا آدم باید چه قیافه هایی رو تحمل کنه ... پیرهن بدون کروات و پاپیون مثل این میمونه که طرف با دمپایی اومده باشه کنسرت ! آخه این دیدن داره ؟! با اون یغه های مسخرشون. اون روحانی بیچاره میخواسته با کت فراگ بیاد تالار بهش اجازه ندادن !

آخه همچین چیزایی دیدن داره ؟
من مدت زیادیه که دیگه هیچ کنسرتی نمیرم.
Wednesday, October 16, 2002
دکتر ملکیان یه سخنرانی دوره ای تو دانشگاه داره، اگه دلتون خواست میتونین بیاین. اگه دانشجوی شریف نیستین، میتونین تو همین هفته برای گرفتن کارتش به جایی که کارت میده مراجعه کنین. یادم نیست کجا بود <: ولی تبلیغاش همه جا هست ...
موضوعش سنت و مدرنیسمه، و هر سه شنبه ساعت 3
Tuesday, October 15, 2002
ازم خواستن که تو يه سري سمينار دوره اي که قراره تو دانشگاه قبليم برگزار بشه شرکت کنم و يه سخنراني کنم. من هم مثل هميشه قبول کردم، و حالا دارم فکر ميکنم موضوع انتخاب کنم <:
يه وبلاگ ديدم به اسم شهر هيچکس. داستانهاي کوتاه مينويسه. ميدونين که من اصلا اهل داستان نيستم و کلا چيزايي هم که موضوع داستانها قرار ميگيرن براي من جالب نيستن. ولي يه سري به اين موجود بزنين، نوشته هاش واقعا با همه فرق ميکنه، قدرت خاصي تو داستان نويسي داره که به وضوح ميشه اون رو تو وبلاگش ديد.
حرف زدن آدما هم معمولا براي قدرتنماييه. مثلا حرف زدناي سر کلاس، به نظر من چيزي بيشتر از خودنمايي نيستن. جاتون خالي، ديروز اولاي کلاس فلسفه ي غرب، استاد شروع کرد به توضيح دادن يه سري کلمات يوناني. هر کلمه رو مينوشت و ميپرسيد ميدونين اين يعني چي ؟ من هم همشون رو ميدونستم، ولي سعي کردم جلوي خودم رو بگيرم و چيزي نگم، چون فکر ميکردم خيلي کار مسخره ايه. در هر صورت، حالا اومدم به شماها بگم که حداقل بدونين من اون کلمه هاي يوناني رو ميدونستم.
Monday, October 14, 2002
بودن یا نبودن ... این اصلا مسئله ای نیست !
الان عکسباران (تو اسکان) میتونه هر فایل تصویری ای رو برای شما تبدیل به نکاتیو یا اسلاید بکنه !
به نظر من خیلی جالبه.
اگه تعدادش از 6 تا بیشتر باشه دونه ای 800 تومن، و اگه کمتر باشد دونه ای 2500 تومن !
به عبارت دیگه، اگه دوتا میخواین، میتونین بگین از هرکدوم از اون دوتا سه تا براتون بزنه، تا دویست تومن هم ارزونتر در بیاد ...
کاش استعدادش رو فقط تو پزشکی استفاده میکرد. آخه قرار نیست هرکسی هر کاری بتونه بکنه !
آخه ابن سینا رو چه به فلسفه ! مرتیکه خجالت هم نمیکشه ...
یکی اون، یکی دکارت که ریاضی رو ول کرد و اومد سر و وقت فلسفه و اون گندکاریا رو بالا آورد.

آخه چقدر آدم میتونه خر باشه که همچین حرفی بزنه : "من به عنوان یک فیلسوف نمیتونم معاد جسمانی رو قبول کنم، ولی به عنوان یک مسلمان اون رو قبول میکنم". آخه احمق، اگه فکر میکنی معاد جسمانی تناقض داره و ممکن نیست، پس نمیتونی اون رو قبول کنی، و اگه فکر میکنی نمیتونه اشتباه باشه، باید اون فلسفه ی مسخرتو اصلاح کنی. این چه حرفی بود آخه ! وای وای ...
Sunday, October 13, 2002





وقتی داشتم برگای شمشاد دانشکده رو میشستم که ازش عکس بگیرم داشت همینطور بهم میخندید ! اون روز آخرین کسی بود که من رو موقع عکس انداختن مسخره میکرد. البته منصور پسر خیلی خوبیه. تازگیها ازدواج هم کرده. بهترین بوفه دار دانشکده تو این چند سال بود.
این چه قشنگه ...



فکر میکنم تقریبا همه اینطور باشن (و شاید هم نباشن) که بعضی وقتا یه کم دمق بشن. من الان تو همچین وضعیتی هستم، یه کم دلم گرفته.
اینجور مواقع آدم یه نیمچه دلیلایی هم براش پیدا میکنه، ولی نمیدونم اون چیزا باعث میشه آدم دلخور بشه، یا دلخوری آدم باعث میشه اون چیزا رو اونطوری ببینه. البته، احتمالا مثل همیشه رابطه دوطرفس ...
Saturday, October 12, 2002
یکی از مهمترین حقوق هر انسانی، بعد از آزادی عقیده، آزادی نوشیدن چای و قهوس، که این حق رو تو این دانشگاه گنده از ما گرفتن !
کسی که برای من نامه نمیده، ولی کلا گفته باشم که ایمیل من احتمالا هک شده و دیگه مال خودم نیست. حالا یه ایمیل جدید گرفتم و آدرسش توی اینجا رو هم فعلا عوض میکنم و آدرس جدید رو میذارم، تا بعد ببینیم چی میشه.
Friday, October 11, 2002
هممون یه سری ایده های ذهنی داریم از دنیای خیالی، از بهشت خیالی. شاید داشتن این ایده ها بد نباشه، چون میتونه آدم رو جلو ببره، ولی بدیهای بزرگتری هم داره، اینکه وقتی آدما میبینن که هرگز نمیشه به ایده ها رسید، و حتا نزدیکشون هم نمیشه شد، چنان سرخورده میشن که ...

چند نفر جرات دارن که در لحظه زندگی کنن ؟
همیشه یا در رویای آینده، یا مرور گذشته.
امروز اولین سری عکسامو گرفتم. امیدوارم از نظر تکنیکی مشکلی نداشته باشن و فردا چاپ بشن (آخه من در این مورد اصلا به خودم مطمئن نیستم). سوژه هام خیلی خوب بودن، دست کم اون موقع <:

یه سایت هست که توش هر ماه مسابقه ی عکاسی راه میندازن. جالبه، من اگه عکسام در بیان توش شرکت میکنم !

این هم عکس بعضی از برنده ها :






يه مطلب جالب ديدم تو وبلاگ کتاب ماسه اي (درست نوشتم ؟) : http://sandbook.blogspot.com/
حالا از طرف خودم نقل ميکنم ...
دو راهب دلشون ميخواسته که موقع مراقبه چپق بکشن. بعد جداگانه ميرن از استادشون اجازه بگيرن، و استاد به يکيشون اجازه ميده، و به اونيکي اجازه نميده.
اوني که نتونسته بوده اجازه بگيره گفته بوده "استاد، ميتونم موقع مراقبه چپق بکشم ؟"
و اونيکي گفته بوده "استاد، ميتونم موقع چپق کشيدن مراقبه کنم ؟"

حکايتهاي خاور دور خيلي قشنگ و نکته سنجانه هستن. اگه به جاي گرايش شهودي استدلالي هم بودن، بزرگترين قطب انديشه در جهان ميشدن.
Thursday, October 10, 2002
من چرا نمیتونم نژاد زد رو جدی بگیرم ؟ <:
بابا اونا هم الان تو معماری پیشرفت کردن و یه حرفایی برای گفتن دارن ...
ولی آخه به قیافشون نمیخوره !
مشخصه که اگه من و شما بريم مريخ (منظورم يه جاي دوره که توش حيات وجود داشته باشه و ارتباط و تشابهي هم با زمين نداشته باشه) و موجودات اونجا رو ببينيم، به نظرمون عجيب ميان. به همون اندازه هم مشخصه که اگه مريخي بوديم الان چيزاي توي زمين رو عجيب ميتونستيم ببينيم.
ما، يعني ما موجودات زميني، به خاطر پيشينه اي که داريم، براي هميشه از تجربه ي عجيب ديدن چيزهاي زميني محروميم !
خيلي بده، نه ؟
ولي من يه راز براي خودم دارم ...
Wednesday, October 09, 2002
اه ! چه اشکالی داره ؟! فقط سه چهارتا کلید رو دوربین هست که طرز کارشونو بلد نیستم، این چیزا نباید باعث بشه عکاسی نکنم !
هی بهونه نگیرین ...
راستی، این کار من باعث میشه حلقه ی فیلم هم پر بشه و عکسایی که از کارم تو نمایشگاه گرفته بودم هم بالاخره چاپ بشه (اگه درست عکس انداخته بوده باشم !). قول میدم وقتی این اتفاق افتاد، اگه شد، براتون عکسشو بذارم اینجا.

فعلا چنتا عکس آبستره ی دیجیتال از John Best ببینین کیف کنین :
(هنوز شک دارم فامیلیش Best هست یا اینکه صفته !!! ولی به نظرم میاد راس راسی فامیلیشه. حالا اگه نبود مسخرم نکنین !)







چطوره ؟ به نظر من که قشنگه (:



راستی، نظرخواهی رو هم حذف کردم، دلیلش هم همونی بود که قبلنا گفته بودم.



کارای قشنگ زیاد داره، ولی دیگه جلوی خودم رو میگیرم. بقیشو تنهایی نیگاه میکنم <:


دیگه تموم شد ...
الان سه ساعت از وقتی که تصمیمم رو گرفتم میگذره.
تصمیم گرفتم که برم تو کار عکاسی آبستره !
البته هنوز عکاسی بلد نیستم، فقط بعضی وقتا عکسام در میان، ولی عیب نداره، عوضش پررو ام. از فردا شروع میکنم.

یکی دو نمونه نقاشی آبستره ببینین کیف کنین <:















زیاد شد ؟ عوضش کوچیکن <:






Tuesday, October 08, 2002
يه شرکت بود که دو روز تو نيازمنديهاي همشهري آگهي داده بود براي مسابقه ي طراحي آرمش.
آخه من هر روز دارم روزنامه رو دنبال يه کار آبرومند زير و رو ميکنم و بعد از چند ماه هنوز به نتيجه نرسيدم ! حالا بگذريم.

امروز بهشون زنگ زدم، گفتم حداقل از استعداد گرافيکيم استفاده کنم، بلکه يه پولي هم گيرم اومد. وقتي زنگ زدم، گفت که "گرفتيم، تموم شد"، با تعجب پرسيدم که چي رو گرفتن، مگه نميخاستن مسابقه بذارن، و اون گفت که تو همين دو روز بيشتر از صد نفر ثبت نام کردن !!!!!!!!!!
يعني انقدر گرافيست تو مملکت هست ؟!
http://ajab.blogspot.com/
يه وبلاگ ديدم به اسم عجب که موضوع اصليش نقد دين، خصوصا اسلام بود.
البته راستش من مطالب رو نخوندم، چون فعلا حوصله ي اين چيزا رو ندارم، ولي خواستم معرفيش کنم.

موقعي که داشتم مطالبش رو يه نيگاهي مينداختم، ديدم که باز حرف خداپرستي انيشتين شده بود. دلم نميخواد چيزي در اين مورد بنويسم، چون اگه شروع کنم بايد ساعتها بنويسم، ولي به طور خلاصه دو چيز ميخوام بگم. فرض کنيد انيشتين يا هر کس ديگه اي، به خدا اعتقاد داشته باشه يا نداشته باشه، اين با حقيقت چه ارتباطي داره ؟ فرض کنيد تمام موجودات زنده ي دنيا به چيزي اعتقاد داشته باشن يا نداشته باشن، با حقيقت چه ارتباطي داره ؟ فرض کنيد کسي در فيزيک شماره ي يک باشه، چه ارتباطي به درکش از هنر داره ؟ فرض کنيد کسي در هنر خيلي قوي باشه، چه ارتباطي به درکش از جهان داره ؟

مسئله ي دوم بنديه که ميخوام نقل کنم. نامه اي از انيشتين، به تاريخ 24 مارس 1954، که در کتاب Albert Einstein: The Human Side که توسط دانشگاه پرينستون چاپ شده اومده :

"آنچه در مورد اعتقادات ديني من خوانده ايد دروغ است، دروغي که به شکلي سازمان يافته تکرار شده است. من هيچگاه به خدايي شخصي اعتقاد نداشته ام، هيچگاه آن را مخفي نکرده ام، و بلکه با صراحت نيز بيان کرده ام."

"It was, of course, a lie what you read about my religious convictions, a lie which is being systematically repeated. I do not believe in a personal God and I have never denied this but have expressed it clearly"
جديه، شوخي ندارم. خودم تو روزنامه خوندم :

آگهي استخدام
به يک خانم منشي،
حداکثر 28 سال سن
مجرد
و آراسته
نيازمنديم !

و از موارد جالب ديگه، ميتونه اين باشه :

آگهي استخدام
ليسانس برق
با حداقل 3 سال سابقه ي کار
آشنا به کامپيوتر و اينترنت
و مسلط به نرم افزارهاي office
و تايپ فارسي و لاتين
نيازمنديم !!
Monday, October 07, 2002
باز هم از T.Smith :


ميگن که کلاساي فلسفه بايد توش بحث و گفتگو باشه. ولي ظاهرا تو کشور ما اين "بايد" هم رفته پيش تمام "بايد"هاي مرحوم شده ي ديگه ...
من به تنهايي عادت دارم. يعني معمولا علاقه ي خاصي به جمع نداشتم. البته نه به طور کلي، يعني جمع هاي خيالي اي هستن که ميتونم خيلي دوسشون داشته باشم، ولي جمع هايي که ميبينم اصلا برام جالب نيستن. تو دوره ي ليسانس هم هيچوقت با گروه خاصي تو دانشگاه گرم نگرفتم، خودم بودم و خودم.

ولي الان يه کم جريان داره فرق ميکنه. بچه هاي فوق همه يه کم منزوي هستن، چون تعداد خودشون کمه، معمولا زياد اهل ذوق نيستن (!) و با بچه هاي ليسانس هم نميتونن بگردن. نتيجه اين ميشه که من يه نفري تو اون دانشگاه به اون گندگي ميگردم، بدون اينکه هم صحبتي داشته باشم، و گروه گروه بچه هاي ليسانس رو ميبينم که با هم گرم گرفتن و من به هيچ وجه به جمعشون راه ندارم، احساس ميکنم بين ده پونزده نفر دوست سابقي که تو اون دانشگاه داشتم و يه موقعي بهترين دوستام بودن و الان سال آخر هستن هم جايي ندارم، و در نهايت فضاي رمانتيک-نوستالژيک پاييز هم به ماجرا اضافه ميشه، و باعث ميشه حال خاصي پيدا کنم. زياد حال جالبي نيست !
من پسرم !
مدتيه هوس کردم برم تو کار عکاسي. عکاسي آبستره. برام جالبه. البته بايد تونسته باشين حدس بزنين ...

امروز داشتم از دانشکده ي قديمم پياده برميگشتم خونه و يه کم هم ماليخوليايي شده بودم. معمولا چند وقت يه بار ميشم، اين دفعه خيلي دير اينطوري شدم، خيلي کم، و زود هم برطرف شد. جور جالبيه، احساس ميکنم دارم رو ابرا راه ميرم، آدما رو ديگه درست نميبينم و در عوض بعضي چيزهاي ديگه اي که اطرافم هستن رو خيلي بهتر ميبينم، بهتره بگم يه جور ديگه ميبينم. صداها رو گنگ تر ميشنوم، و معمولا چيزهايي رو هم پيش خودم تکرار ميکنم.
کلا بامزس <:

رفتم گالري برگ. يه نمايشگاه بود که توش ارزونترين کار يه ميليون تومن بود ! اون هم چه کاري، من وقتي راهنمايي و اوايل دبيرستان بودن از اونا ميکشيدم، و الان حداقل دويست تا از اونا دارم که حاضرم همشون رو يک جا به نصف قيمت کار اون آقاهه بفروشم ! اگه مشتري بودين برام ميل بزنين.
کم کم داره دوره ي سکوت هنريم طي ميشه. فکر کنم دو ماهي شده باشه. وقتي کارمو دوباره شروع کنم (تا تعطيلي بعدي) ميخوايم يه سري کار براي نمايشگاه درست کنم.
Sunday, October 06, 2002
بي بي سي فارسي هم بالاخره يه مقاله در مورد نمايشگاه کانسپچوآل موزه داد. البته نميداد سنگين تر بود.
اين پاييني عکس اون کار جالبيه که ميگفتم، و تو اين مقاله هم ازش به عنوان "يکي از بهترين کارها" اسم برده. البته عکسش اصلا گويا نيست، واقعا بد انداخته، به اندازه اي بد که من رو ياد عکس انداختناي خودم ميندازه <: